اصلا اونقدر یطوری شدمه که حتی نمیتونم توضیح بدم که ازچی ناراحتم.
من تو دانشگاه با تنهاییم حال میکنم چون این تنهایی رو تو زندگیم ترجیح میدم به بودن با آدمایی که نه اعتقاداتشون به من میخوره نه سبک زندگی و رفتاریشون..
درسته یکم گهگاهی که روحیاتم حساس میشه؛ غمناک میشم که مثلا تنها نشستم دارم ناهار میخورم ولی بازم کنچانا[مشکلی نیس]
فقط نیاز داشتم و دارم به ارتباط همکلاسیوارانه.
چون نوع دانشجو بودنم سرشار از ارائههای گروهیه و حتی جزوهنوشتن.
ولی نیستن؛ اصلا هیچجوره پایه این موضوع حتی نیستن!
نمیدونم کجاست!🇵🇸
بعد ی کلای ادبیات دوساعتونیمهییکنواخت کل ایستگاه ارم سبزو مثل چی دوییدم
ولی تا رسیدم به ایستگاه در مترو بسته شد و رفت