امروزو من حتی یادم نبود.
شاید چون کلا خیلی روز غیر باور کردنیایه.و اتفاقات باورنکردنیای توش افتاده.مثلا مرگ عمه معصومه.دقیقا ۳۶۵ روز از رفتنش میگذره.خانوم پیریکه بخاطر یه اتفاق ناگوار و تلخ توی بچگیش،فلج میشه.یادمه هرسال عید میرفتیم خونهی عمه.خونش یه اتاق دوازده متری بود.تخت داشت،سماور داشت،تلوزیون کوچولو داشت،گازش روی زمین بود،یخچالش هم کوچولو بود.به علاوهی چند تا جوجه بلدرچین که من همیشه ازشون وحشت داشتم.عمه بچهای نداشت،شوهری هم نداشت.و توی گوشهای از حیاطِ خونهی برادر زادهاش زندگی میکرد.عمه،خیلی مظلوم بود،و تقریبا،دوماه بعد از مرگ بردارش(آق بابا)فوت میکنه.هنوزم غیر قابل باوره.همیشه دلم برای بیسکوییت های خونش تنگ میشه.شاید منو یادت نیاد.اما من هیچوقت تورو فراموش نمیکنم.عمه.
-۱۹ شهریور.
این موضوع که هردفعه باید از بقیه بخوام تا حرفاشون رو برام توضیح بدن اذیت کنندهاست فکر میکنن من خنگم وا.