امروز،آمیخته به احساس ناخوشایند اضطراب بود و عصبانیت.عصبی بودیم چون تکلیفمون روشن نبود. اما دقیقا دقیقه نود،همه چیز برگشت به روال خودشو بعد از یک ساعت اسنپ گرفتیم و پروازکردیم به سوی مسجد.مسجدِ قدیمیای که توش بودم.بعد از چپونده شدن توی هم و گوش دادن به تماس تلفنی آقای راننده(فضول خودتونید ما فقط گوشمون شنید)،رسیدیم.همون راهرویی که من شب ها توش منتظر بابام بودم.همون راهرویی که بعد از اجراها وقتی برگشتیم مسجد،میشستیم و باهم صحبت میکردیم.و همون مسجد.مسجدی که چه شب ها اونجا نشستیم و حرف زدیم،توی سرما چایی خوردیم،نمازخوندیم.طبقه هارو دونهبه دونه رفتم بالا.همون بود.اما ایندفعه بوش فرق داشت.بوی تابستون میداد.وقتی رسیدم به طبقه آخر،طبقه آخری که اولین اجرام اونجا صورت گرفته بود.همه چیز برگشت.خندههامون برای مائده که از لباسش ناراضی بود،برای موقع هایی که استراحت میکردیم و غذا میخوردیم.برای موقع هایی که مربی دعوامون میکرد و باز هم میخندیدیم.میخندیدیم.شاید این چیزی باشه که من دلتنگشم،چیزیه که من دنبالشم.اما،اون مکان برای من خیلی مقدسه.شاید فکر کنین خیلی دارم بزرگش میکنم.اما نه،واقعا برای من عزیز و دوست داشتنیه.بعد هم بدون گرفتن بستنیِ جبرانی که یه خانومی قرار بود بخاطر تاخیرش بده،و خرید نکردن از اون فست فودیه چون پول نداشتیم.باز درخواست اسنپ کردیم.و وقتی رسید،راننده اینجوری بود که:نهههه بیشتر از ۳ نفر سوار نمیکنم👍🏻.و برگشتیم.(البته بهش امتیاز منفی دادم مرتیکه چاغال)بعد هم بعد از تلاش های فراوان با سه تا گوشی که همزمان داشتیم بوق میزدیم و منتظر ماشین بودیم.بلاخره ماشین گرفت.توی جایگاه موکب نشستیم،حرف زدیم،حرف زدیم،حرف زدیم.تا رسید.و بعد،برگشتیم و امروز هم تموم شد.مثل روز های دیگه.و سر انجام من رسیدم خونه بابابزرگ،آبمیوه خریدم،الانم دارم هلو نشخوار میکنم و منتظر چاییم.و آسوده تر از کسی که امتحان عربی داره و فقط ۱ درس خونده💞💞.
https://abzarek.ir/service-p/msg/4563098
اگر دوست داشتین باهام حرف بزنین(^.^)
اعتماد به نفس یه قدرت بزرگه دخترا.من هیچوقت فکر نمیکردم بخاطر افزایش اعتماد به نفسم تو یوتیوب دنبال راه حل باشم.