eitaa logo
ᵉʳʳᵒʳ⁴⁰⁴
631 دنبال‌کننده
3 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از "𝖒𝖞 𝕻𝖆𝖗𝖆𝖉𝖔𝖝"
954.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام سلام چطورین هستین یکم صحبت کنیم من(پریسا) و علیرضا https://abzarek.ir/service-p/msg/4361485 چنلمون https://eitaa.com/joinchat/315819567C442f07b8b7
هدایت شده از ‌اینجانب
📜 قسمت بیست‌وسوم: هفت‌خان رستم؛ خان اول، شیر بیشه رستم بعد از شنیدن خبر گرفتاری کیکاووس، رخش را آماده کرد و به سوی مازندران راه افتاد. این سفر قرار نبود یک لشکرکشی معمولی باشد؛ رستم می‌دانست که باید تقریباً به‌تنهایی از راهی بگذرد که پر از خطر است. برای همین با شتاب حرکت کرد و آن‌قدر تند تاخت که راهی را که معمولاً دو روز طول می‌کشید، در یک روز پشت سر گذاشت. > برون رفت از آن پهلو نیمروز ز پیش پدر گرد گیتی فروز دو روزه به یک روز بگذاشتی شب تیره را روز پنداشتی اما سرعت زیاد و طولانی بودن راه کم‌کم رستم را گرسنه کرد. رخش هم خسته شده بود. در همین هنگام دشتی پر از گورخر پیش روی رستم ظاهر شد. رستم فرصت را از دست نداد؛ کمند کیانی را به حرکت درآورد و یکی از گورها را گرفت. > برین‌سان پی رخش ببریده راه بتابنده روز و شبان سیاه تنش چون خورش جست و آمد به شور یکی دشت پیش آمدش پر ز گور ... رستم گور را شکار کرد و با تیر خود آتشی برپا کرد. شکار را بریان کرد و خورد تا دوباره نیروی لازم برای ادامه سفر را به دست آورد. بعد لگام از سر رخش برداشت و او را در مرغزار رها کرد تا کمی بچرد و استراحت کند. خود رستم هم به دنبال جایی برای خواب گشت. کمی آن‌طرف‌تر نیستانی دید و با خودش فکر کرد جای امنی برای استراحت است. شمشیرش را زیر سر گذاشت و همان‌جا به خواب رفت. اما رستم نمی‌دانست جایی که برای خواب انتخاب کرده، بیشه یک شیر درنده است. ... شب که شد، شیر از شکارگاه خودش برگشت. وقتی رستم را خوابیده دید و رخش را در نزدیکی او مشاهده کرد، تصمیم گرفت نخست اسب را از میان بردارد و بعد سراغ سوار برود. شیر آرام‌آرام به سمت رخش رفت. اما رخش خیلی زود متوجه حضورش شد. شیر به رخش حمله کرد، اما رخش عقب ننشست. اسب نیرومند با دو دست خود بر سر شیر کوبید و سپس با دندان به پشت او حمله کرد. شیر تلاش کرد مقاومت کند، اما رخش آن‌قدر ضربه زد تا سرانجام شیر را از پا درآورد. رستم در تمام این مدت خواب بود و از نبردی که درست در کنار او جریان داشت خبر نداشت. ... پس از کشته شدن شیر، رستم از خواب بیدار شد. وقتی چشمش به شیر مرده افتاد، فهمید چه اتفاقی افتاده است. رستم به رخش نگاه کرد؛ اسبش خسته و خون‌آلود بود، اما هنوز سرپا ایستاده بود. رستم از اینکه رخش بدون بیدار کردن او وارد چنین نبرد خطرناکی شده بود، ناراحت شد. > چو بیدار شد رستم تیزچنگ جهان دید بر شیر تاریک و تنگ چنین گفت با رخش کای هوشیار که گفتت که با شیر کن کارزار؟ رستم به رخش گفت اگر شیر او را می‌کشت، خودش چگونه می‌توانست این راه دشوار را ادامه دهد؟ رستم برای رسیدن به مازندران به رخش نیاز داشت و نمی‌خواست در همان ابتدای سفر، تنها همراهش را از دست بدهد. اما رخش با این کار در واقع جان رستم را نجات داده بود؛ اگر منتظر می‌ماند تا رستم از خواب بیدار شود، شاید فرصت حمله شیر به خود رستم می‌رسید. ... رستم دوباره آرام شد. شب را پشت سر گذاشت و با روشن شدن هوا، رخش را آماده حرکت کرد. تن خسته اسبش را شست، زین و لگام را بست و دوباره به راه افتاد. پشت سرشان بیشه شیر و نخستین خطر سفر باقی ماند؛ اما رستم هنوز نمی‌دانست خطر بعدی نه از پنجه یک جانور، بلکه از گرمای کشنده یک بیابان بی‌آب‌وعلف خواهد آمد. این تازه خان اول بود.  ادامه دارد... 『@badtweeti 』
هدایت شده از ؛
ـ رها زند؟! +بله، خودمم. نگاهش رو از روی پرونده برداشت و خیره شد بهم. ـ عجیبه... چون طبق این مدارک، تو باید پنج سال پیش مرده باشی!... ـــــــــــــــــــ هــویــت‌دزدیده‌شــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚| روایتی از جنایت..و انتقام...🥀♟️ https://eitaa.com/joinchat/3734963687C8652764035
هدایت شده از -𝐊𝐚𝐁𝐨𝐒 !
312.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاعرا اگه رپر بودن🤣🤣🤣💔 بدوو سری جدید رپِ سعدیُ آوردم' عمل به قول داریم آمار فعلی3035 آماری که میزارم3040 https://eitaa.com/joinchat/1283393185Cce51ab4079 بدو جوین باش از دستش ندییی🫢🤣 فقط 5 نفررر
«هویتش‌یه‌دروغ‌بود‌؛خاطراتش‌مدرک‌جرم!» ــــــــــــ روایتی از جنایت و انتقام.🥀 رمانی که سرنوشت غیرقابل پیش‌بینی‌ای داره. . .🖤https://eitaa.com/joinchat/3734963687C8652764035
هدایت شده از -𝐊𝐚𝐁𝐨𝐒 !
لازم نیست درباره‌ی کسی حرف بزنم. آدم‌ها خودشون، با انتخاب‌هاشون، با رفتارشون و با مدل برخوردشون با بقیه همه‌چیز رو درباره‌ی خودشون میگن. یه زمانی سعی میکردم حرفاشون رو باور کنم. قول‌هاشون، قسم‌هاشون و اون تصویری که از خودشون ساخته بودن. اما با گذشت زمان فهمیدم بین چیزی که آدم‌ها میگن و چیزی که واقعا هستن، گاهی یه دنیا فاصلست. برای همین دیگه به حرف‌ها دل نمیبندم. فقط نگاه میکنم که وقت انتخاب، وقت سختی و وقت منفعت، چه کسی واقعا خودش باقی میمونه. چون هیچ نقابی تا ابد روی صورت کسی نمیمونه؛ بالاخره یه روز حقیقت زودتر از خودش سلام میکنه. [𝐊𝐚𝐁𝐨𝐒] [کآبوس]