eitaa logo
✍﷽ نکته های طلایی
950 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.5هزار ویدیو
1.2هزار فایل
کانالی که قراره مبلغ معارف قرآن و اهلبیت «علیهم السلام» باشد. 📩 انتشار با ذکر #صلوات آزاد است. http://eitaa.com/joinchat/2202992642C3b84b8c62e
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ها یاد را گرامی می‌داریم.. 💐 الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم 2⃣ با ارسال هر به دیگران، ما را در زمينه سازی ظهور یاری نمایید. ⬇️⬇️ 🆔 @m_serat
🧔🏻 ❤️ 🌹شهید مدافع حرم مرادی 2️⃣ آرزوی شهادت 🌷 🔸 بعد از مراسم عقد به سمت امامزاده اسماعیل باراجین قزوین 🕌حرکت کردیم وقتی می خواستیم داخل امامزاده برویم کمی این پا و آن پا کرد و گفت: ➖ بی زحمت شماره موبایلتو 📱 بده که بعد از نماز و زیارت تماس بگیرم. تا آن موقع شماره همراه هم را نداشتیم. رفتیم زیارت و نمازمان را خواندیم یک ربع بعد تماس گرفت. از امامزاده که بیرون آمدم حیاط امامزاده را تا ته رفتیم. خوب که دقت کردم دیدم حمید به سمت قبرستان امامزاده می‌رود. خیلی تعجب کرده بودم اولین روز محرمیت ما آن هم این موقع شب به جای جنگل و کوه و رستوران و کافی شاپ🍹 از اینجا سر در آورده بود. 🔸 قبرستان امامزاده حالت کوهستانی ⛰داشت. حمید جلوتر از من راه میرفت قبرها پایین و بالا بودند. چند مرتبه نزدیک بود زمین بخورم روی این را هم که بگویم حمید دستم🤝 را بگیر نداشتم. 🔸 کمی جلوتر حمید به من گفت: ➖ فرزانه روز اول خوشی زندگی اومدیم اینجا که یادمون باشه که ته ماجرا همین جاست ولی من مطمئنم اینجا نمیام. با نگاهم پرسیدم : ➖ یعنی چی⁉️ به آسمان نگاهی کرد و گفت : ➖ من مطمئنم میرم گلزار شهدا امروز هم سر سفره عقد دعا کردم حتماً شهید بشم. 🔸 تا این حرف را زد دلم هری ریخت. حرف‌هایش حالت خاصی داشت فعلاً نمی‌خواستم به مرگ و نبودن و ندیدن حمید فکر کنم. حرفش یک جوری اذیتم می‌کرد دوست داشتم سال‌های سال از وجود حمید و این عشق قشنگ لبریز باشم ❤️❤️❤️ 📚 کتاب «یادت باشد...» 💘 ادامه دارد.......... 🌞صبح ها با: بشاش و سرحال با ما همراه باشید😍
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍﷽ نکته های طلایی
🧔🏻 #دوست_شهید_من ❤️ 🌹شهید مدافع حرم #حمیدسیاهکالی مرادی 2️⃣ آرزوی شهادت 🌷 🔸 بعد از مراسم عقد به
🧔🏻 ❤️ 🌷شهید مدافع حرم مرادی 3️⃣ شانه به شانه ی من نیا ...💔 🔸 پاتوق ما گلزار شهدای شهر قزوین بود. دیگر همه ما را می شناختند. نیم ساعتی تا نماز مغرب زمان داشتیم به مزار شهدا که رسیدیم حمید چند قدمی جلوتر از من قدم بر می داشت. تنها جایی که دوست نداشت شانه به شانه هم راه برویم مزار شهدا بود. می گفت: ➖ ممکنه همسر شهیدی حتی اگر پیر هم شده باشد ما رو ببینه و یاد شهیدشان و روزایی که باهم بودن بیفته و دل تنگ بشه بهتره رعایت کنیم و کمی با فاصله راه برویم. 😔 نمیدانستم قرار است برای خودم هم چنین شود... 📚 کتاب 《یادت باشد ... ❣️》 ادامه دارد.......... 🌞صبح ها با: بشاش و سرحال با ما همراه باشید😍
روز فرستادن بر محمد و آل محمد است... 💐 الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم 2⃣ با ارسال هر به دیگران، ما را در زمينه سازی ظهور یاری نمایید. ⬇️⬇️ 🆔 @m_serat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍﷽ نکته های طلایی
🧔🏻 #دوست_شهید_من ❤️ 🌷شهید مدافع حرم #حمیدسیاهکالی مرادی 3️⃣ شانه به شانه ی من نیا ...💔 🔸 پاتوق ما
🧔🏻 ❤️ 🌹شهید مدافع حرم مرادی 4️⃣ جشن تولد 🎉🎁 🎀 چهارم اردیبهشت ماه روز تولد حمید بود. با حمید قرار داشتم که به مناسبت تولدش به مزار شهدا برویم. بعد از خواندن فاتحه و زیارت شهدا به سمت فضای سبز نزدیک گلزار آمدیم و روی چمن ها نشستیم.🥮 کیک را گذاشتیم وسط و عکس انداختم. 🤔 وقتی داشت کیک را برش می داد سرش را بلند کرد و چشم در چشم به من گفت: ➖ فرزانه ممنون بابت زحماتت میخواستم یک چیزی بگم میترسم ناراحت بشی ‼️ 💔 هری دلم ریخت کیکی که داخل دهانم گذاشته بودم را نتوانستم قورت بدهم. فکرم هزار جا رفت با دست اشاره کردم که راحت باشد. خیلی جدی به من گفت: ➖ فرزانه تو اون چیزی که من فکر میکردم نیستی😱‼️ این حرف را که شنیدم انگار خانه خراب شده باشم. نمی‌دانستم با خودم چند چندم گفتم شاید به خاطر برخوردهای سرد اول محرم شدن مان دلزده شده. به شوخی چند باری به من گفته بود تو کوه یخی 🗻 ولی الان خیلی جدی بود. گفتم: ➖ چطور حمید من همه سعی‌ام را می‌کنم همسر خوبی باشم.😰 چند دقیقه‌ای در عالم خودش فرو رفته بود و حرف نمیزد لب به کیک هم نزد. با این که دید من مثل مرغ پرکنده دارم بال بال میزنم از آن حالت جدی خارج نشد اما ناگهان پقی زد زیر خنده🤗🤣 و گفت: ➖ مشخصه تو اون چیزی که من فکر میکردم نیستی تو ... بالا تر از اون چیزی هستی که من دنبالش بودم. تو فوق العاده ای ✨✨⚡️ 😡 شانس آورده بود محضر شهدا بودیم و جلوی خلق الله و الا پوست سرش را می کندم ... 📚 کتاب «یادت باشد ...» ❣️ صفحه ۱۰۹, 🌞صبح ها با: بشاش و سرحال با ما همراه باشید😍
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍﷽ نکته های طلایی
🧔🏻 #دوست_شهید_من ❤️ 🌹شهید مدافع حرم #حمیدسیاهکالی مرادی 4️⃣ جشن تولد 🎉🎁 🎀 چهارم اردیبهشت ماه روز
🧔🏻 ❤️ 🌹 شهید مدافع حرم مرادی 5️⃣ اجاره خانه🏠 🔸 بعد از تعیین شدن تاریخ عروسی 📅 مهمترین کاری که داشتیم اجاره خانه مناسب بود. حمید نظرش این بود که یک خانه بزرگ اجاره کنیم. دوست داشت بهترینها را برای من فراهم کند. اولین خانه ای که دیدیم حدود ۱۲۰ متر بود خیلی بزرگ و دلباز با نورگیر عالی قیمتی که بنگاه گفته بود با پس انداز حمید جور بود✅ 🔸 تقریباً هر دو تایی خانه را پسندیده بودیم خوشحال از انتخاب خانه مشترکمان از در بیرون آمدیم. هنوز سوار موتور 🏍 نشده بودیم که یکی از رفقای حمید تماس📱 گرفت. صحبتشان که تمام شد متوجه شدم حمید به فکر فرو رفته است🤔 وقتی پرس و جو کردم گفت: ➖ خانم می خوام یک چیزی بگم چون باید تو در جریان باشی اگر راضی بودی اونوقت انجام بدیم. یکی از رفیقام الان زنگ زد مثل این که برای رهن خانه به مشکل خورده پول لازم دارد اگر تو راضی باشی ما نصف پس انداز رو به دوستم قرض بدیم و با نصف بقیه‌اش یه خونه کوچکتر اجاره کنیم تا بعداً که پول دستمون رسید یه خونه بزرگتر بگیریم ‼️ پیشنهادش را که شنیدم جاخوردم این پا و آن پا کردم می‌دانستم با پولی که میماند خانه چندان خوبی نمی‌توانیم اجاره کنیم. پیش خودم دودوتا چهارتا کردم دیدم در خانه کوچک در محله های پایین شهر هم میشود خوش بود ☺️ 📚 کتاب 《یادت باشد...》❣️ صفحه ۱۱۳ 🌞صبح ها با: بشاش و سرحال با ما همراه باشید😍