eitaa logo
مخاطبین ستاره‌ها
509 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
749 ویدیو
5 فایل
کانال باشگاه مخاطبین نشر ستاره ها👇 @m_setareha ┄┅┅┈⊰✼📚✼⊱┄┅┅┄ محفلی برای دوستان کتابخوان 📚 https://eitaa.com/joinchat/4250665582C6ccc87121f ┄┅┅┈⊰✼📚✼⊱┄┅┅┄ ارتباط با ادمین👇 @nashr_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ رهبر سیاسی به این اندازه محبوب بچه‌ها نبود!❤️‍🩹 در سنت الهی، فتح بزرگ، ذبح عظیم می‌خواهد. باید خدا را دید. خدا زنده است و اوست که دنیا را اداره می‌کند و همه ما سربازان او هستیم. و قرآن به ما آموخته است که اسلام عزیز، وابسته به فرد نیست. همه از دنیا می روند حتی نبی مکرم؛ حتی سید الشهداء ... از درون می سوزیم اما با صلابت از کشور و وطن خود و اسلام عزیزمان دفاع می‌کنیم.🇮🇷 همه از خداییم و به سوی خدا می رویم ما به دست خدا ، انتقام می گیریم. 🌷 https://eitaa.com/m_setareha
مخاطبین ستاره‌ها
📚✍🏻 میگوید این جنگ به تحریک آمریکا و صهیونیست ها انجام گرفت و خود ما هم قربانی اش شدیم شما در آن هش
📚✍🏻 زن دایی ام علا،نفس عمیقی کشید و گفت:(خب ما این چیزاروازاهل بیت علیهم السلام یادگرفتیم. مال دنیا که هیچی،امام حسین علیه السلام همه‌ی اهل بیتش رو ازدست دادوبازهم فرمود:الهی رضابرضاک،صبراعلی قضائک یارب لا اله سواک. لبیبه!توزن مومنی هستی.الان هم امتحان شدی ازطرف خداوخدادوست داره که توصبورباشی براین مصیبت. 📘 https://eitaa.com/m_setareha
مخاطبین ستاره‌ها
📚✍🏻 زن دایی ام علا،نفس عمیقی کشید و گفت:(خب ما این چیزاروازاهل بیت علیهم السلام یادگرفتیم. مال دنیا
📚✍🏻 خبر گریه‌ات میان بلوچ پیچیده بود؛ می شناختنت. ایرانشهر کم تبعیدی به خودش ندیده بود تو اما زود افتادی سر زبان ها. روزی که ابرهای تیره آسمان را پر کرد و سیل بی خبر راه گرفت توی خانه های مردم، روی فرش های مسجد الرسول سر به مهر داشتی. ماه ربیع رسیده بود به نیمه هایش. چند دقیقه مانده بود به شروع جشن. توی روزگاری که خبری از هفته وحدت نبود، میان تبعید، یک به یکِ رسول باوران را جمع می کردی برای یک جشن مشترک. نماز تمام نشده سیل شهر را گرفت. صدای آوار خانه‌ها توی همان دو ساعت اول بلند شد. شهر از قطعی برق سیاه و مخوف به چشم می آمد. صدای فریاد مردم توی صدای غریب سیل حل می شد. صدا انگار گاری بزرگی باشد که صد نخل بریده را روی زمین کشان کشان ببرد؛ قطع شدنی نبود.😔 توی همان شب چشمت به دست های مرد افتاد. توی دره های نزدیک شهر بودی. رفته بودی به کمک سیل زده ها. خانواده بلوچ شبیه دایره کج و معوجی حلقه زده بودند دور مردشان و ناخن به صورت می کشیدند. جلو رفتی. مرد ایستاده بود در مرکز عائله اش و هیچ نمی گفت. روی دست هایش کودکش را نگه داشته بود. دست ها و پاهای بچه انگار کش آمده باشد، سنگین به پایین خم شده بود. چشمت که به کودک افتاد بلند بلند گریه کردی. اینقدر بلند که صدایت سرهایشان را چرخاند؛ مبهوت نگاهت کردند. روز بعد خبر گریه ات میان بلوچ پیچید. مردم خبر داشتند این سیدِ تبعید شده، حتی زیر شکنجه و فشار ساواک خم به ابرو نیاورده. 🌷 📘 https://eitaa.com/m_setareha
مخاطبین ستاره‌ها
📚✍🏻 خبر گریه‌ات میان بلوچ پیچیده بود؛ می شناختنت. ایرانشهر کم تبعیدی به خودش ندیده بود تو اما زود
📚✍🏻 جوان جواب داد حاجی! شما نباید اینقدر به خط دشمن نزدیک باشی به خدا درست نیست. اگر من محافظ شما هستم که میگم درست نیست. _اینجا خط دشمن نیست اینجا منطقه ماست قبلاً مال هیچکس نبود از دیروز که ما اینجا مستقر شدیم شد مال ما حالا دشمن به ما نزدیک شده و قصد داره تصرفش کنه درسته؟ محافظ گفت حاجی ما کلاً توی این منطقه ۸ نفریم! _من آدم می‌شناسم که دو نفری رفتن دو تا گردان زرهی رو زمین گیر کردند این‌ها که تانک هم ندارن, همه پیاده‌ آن. کلاً هم.... فرمانده سرش را برد داخل تبلت جلویش روی زمین و ادامه داد ۶۴ نفر هم بیشتر نیستن، حله! 📗 https://eitaa.com/m_setareha
مخاطبین ستاره‌ها
📚✍🏻 جوان جواب داد حاجی! شما نباید اینقدر به خط دشمن نزدیک باشی به خدا درست نیست. اگر من محافظ شما
📚✍🏻 هزارها سال از هبوط آدم بر سیاره زمین گذشته است و هنوز نبرد فی مابین حق و باطل بر پهنه خاک جریان دارد، اگرچه دیگر دیری است که شب دیجور ظلم از نیمه گذشته است و فجر اول سر رسیده و صبح نزدیک است. این بندگان مخلص خدا طلایه‌دار نورند و با دست آنان است که صبح شکافته می‌شود و تاریخ به عاقبت کار خویش نزدیک می‌گردد. دشمن در پناه آهن است و پنداشته است که راه ما با آتش بسته می‌شود و ترس مرگ ما را از راه باز می‌دارد، غافل که ما پیروان ابراهیم هستیم و آتش بر ما گلستان می‌شود. در زیر آن آتش بسیار سنگین، مجاهدان راه خدا با یاری او و جلو‌داری حجتش امام زمان عج پیش می‌روند. دشمن در پناه آهن و آتش است، غافل که ما در پناه حیدر و حسین‌ایم، آهن در کف ما موم است و به اذن‌الله آتش بر ما گلستان می‌شود. 📘 https://eitaa.com/m_setareha
مخاطبین ستاره‌ها
📚✍🏻 هزارها سال از هبوط آدم بر سیاره زمین گذشته است و هنوز نبرد فی مابین حق و باطل بر پهنه خاک جریان
📚✍🏻 تویک بلا تکلیفی شدیدبه سرمی بردیم که ناگهان محمود رسید. فکرش رانمی کردم که به این سرعت ،خودش رابرساند؛ آن هم بادست مجروحی که چندروزپیش توعملیات لیله القدرگلوله خورده بود .سریع پیاده شدوبدون معطلی دادزد : 《شماچرانشستید!یاالله!بلندشید.》 گویی همه جان تازه ای گرفته بودیم .تاچنددقیقه قبل ،کارراتمام شده می پنداشتیم؛ اگربه چشم نمی دیدم؛ باورم نمی شد کسی بتواندنیروهایی راکه آن طور کپ کرده بودند؛ نه تنهااززمین بلندشان کند،بلکه به آنها حالت تهاجمی هم بدهد. 📘 https://eitaa.com/m_setareha
🕊چهارشنبه امام رضایی از حرم! دوست کتابخوان ما سلام ✨یادمان نرود امروز چهارشنبه‌س و شب پربرکت امام رضا (ع)! 🤲نیت کردیم خدمت حضرت آقا برسیم به حرم، در این روزهای نورانی و سخت و درد نبودِ رهبر شهیدمون، یه دل سیر زیارت کنیم و با هم ذکر بگیم و دعا کنیم برای فرج 💌شما هم دعوتید به زیارت؛ می‌خواهیم دوباره رو به روی گنبد بارگاه جمع بشویم. 🎥 ان شالله پخش زنده: ساعت ۲۰ امشب ❤️‍🩹با هم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا می‌گیم و دعا می‌کنیم. ┄┅┅┈⊰✼📚✼⊱┄┅┅┄ محفلی برای دوستان کتابخوان https://eitaa.com/joinchat/4250665582C6ccc87121f
مخاطبین ستاره‌ها
📚✍🏻 تویک بلا تکلیفی شدیدبه سرمی بردیم که ناگهان محمود رسید. فکرش رانمی کردم که به این سرعت ،خودش را
📚✍🏻 یک شب بارانی ،صدای جیغ و فریاد زنی بلند شد.همسر یکی از سربازان ارتش آزاد سوریه بود که توسط داعش اعدام شده بود . مدتی بعد از اعدام شوهرش به منطقه ای از حلب گریخته بود که تحت کنترل ارتش آزاد بود . اردوگاه های فراوانی برای میزبانی افراد نظیر این زن برپا شده بود . آن شب زن در آستانه زایمان بود .در همان اردوگاه .در همان چادرها بدونه دکتر ،بدونه درمانگاه ،بدونه حتی اتاقی کوچک منطقه کاملا ویران بود .از یه طرف داعش و از طرف دیگه حملات اسرائیل هیچ ابزاری نبود جز دستان توانمند زنان اردوگاه به خواست خدا بچه سلامت به دنیا آمد. 📘 محدثه سادات محسنی https://eitaa.com/m_setareha
مخاطبین ستاره‌ها
📚✍🏻 یک شب بارانی ،صدای جیغ و فریاد زنی بلند شد.همسر یکی از سربازان ارتش آزاد سوریه بود که توسط داعش
📚✍🏻 ای مردم جهاد دری است از درهای بهشت، که خداوند آن را به روی اولیای خاصّ خودش گشوده است، جهاد لباس تقوا و زره محکم الهی و سپر مطمئن اوست. هرکس جهاد در راه خدا را ترک کند، خداوند لباس خواری و ذلت بر او می‌پوشاند، و غرق در بلا می‌نماید، و به قلبش شک و شبهه می‌آید و حقیر و ذلیل می‌شود، و به سبب ضایع کردن جهاد حق او گرفته می‌شود، و محکوم به خواری، و محروم از انصاف می‌گردد. 📘 https://eitaa.com/m_setareha
مخاطبین ستاره‌ها
📚✍🏻 ای مردم جهاد دری است از درهای بهشت، که خداوند آن را به روی اولیای خاصّ خودش گشوده است، جهاد لبا
📚✍🏻 جاریه گفت:《 شما مانند کسانی هستید که وقتی مؤمنین را می‌بینند می‌گویند ما هم ایمان آوردیم، اما وقتی با شیطان‌های خودشان خلوت می‌کنند می‌گویند: ما با شماییم و فقط آنها را مسخره می‌کنیم. برخیزید و بیعت کنید.》 مردم مکه گفتند:《 با چه کسی بیعت کنیم؟ امیرالمؤمنین‌علی(ع) کشته شده و هنوز نمی‌دانیم مردم با چه کسی بیعت کرده‌اند.》 جاریه گفت:《 جز اینکه با حسن‌بن‌علی(ع) بیعت کرده باشند، چه کرده‌اند؟ برخیزید و بیعت کنید.》 بنابراین شیعیان امام‌علی(ع) همگی با امام‌حسن(ع) بیعت کردند. https://eitaa.com/m_setareha
مخاطبین ستاره‌ها
📚✍🏻 جاریه گفت:《 شما مانند کسانی هستید که وقتی مؤمنین را می‌بینند می‌گویند ما هم ایمان آوردیم، اما و
📚✍🏻 مهمان ها دور خدیجه خانم جمع شده بودند و تسلایش می دادند: « حالا که چیزی نشده، سید علی رفته و برمی گرده.» - جای اینکه به دخترت آرامش بدی خودت داری گریه می کنی؟ - ما که از اول گفتیم به سپاهی جماعت زن دادن اشتباهه! می ره و فردا روزی خبر شهادتش میاد!🥲 همه زن ها غضبناک به زن میرزا رضا نگاه می کردند. بی بی شهربانو عصبانی گفت: « هر چی خیرش باشه میشه! ما نه ترسی از شهادت داریم نه هیچ چیز دیگه!»🌷✅ 📘 https://eitaa.com/m_setareha
مخاطبین ستاره‌ها
📚✍🏻 مهمان ها دور خدیجه خانم جمع شده بودند و تسلایش می دادند: « حالا که چیزی نشده، سید علی رفته و ب
📚✍🏻 🙂 سید علی ادامه داد: «سکین جان خودت رو آماده کن برای روزهایی که کم تر از این هم پیشتون باشم. زندگی این جوری برای ما مقدر شده. زندگی توی جنگ مثل زندگی عادی نیست. همه چیش جنگیه. دیدارهاش، با هم بودناش، استراحت کرد ناش... اجر تو بیشتر از منه. می دونم چقدر صبوری می کنی. همیشه خدا رو شکر می کنم که تو رو کنار من گذاشت.» 💓سکینه با دست روی پای سید علی زد: «خیله خب بابا نمی خواد این حرفا رو بزنی. خیلی داری لوسم می کنی!» 😉سید علی بلند شد: «خب پس زیادی لوست نمی کنم. من دارم میرم خانم، تا غروب هم؟» سکینه گفت: «برنمی گردی» 🥲- آباریکلا... https://eitaa.com/m_setareha