eitaa logo
🌷مهمانی شهدا 🌷
52 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
691 ویدیو
26 فایل
🌷حاج قاسم سلیمانی🌷 🍃والله والله والله،مهمترین شئون عاقبت به خیری، رابطه‌ی قلبی و دلی و حقیقی ما با این حکیمی است که امروزسکان انقلاب رابه دست دارد نشر با ذکر صلوات🍃 ارتباط با مدیر @Ashmaneha لینک کانال: 🆔 @m_setarehha
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۶ مرداد ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۶ مرداد ۱۴۰۰
🌻 اميرالمؤمنين عليه السلام: 🍀 من عَرَفَ قَدرَ نَفسِهِ لَم يُهِنْها بِالفانِياتِ. 🍀 كسى كه ارزش خود را بشناسد، خويشتن را با امور فناپذير خوار نگرداند. 📚 غررالحكم، ح 8628. 🆔 @m_setarehha
۱۶ مرداد ۱۴۰۰
🌕 *امتحان سخت طرفداران آقای رئیسی* *هشدار هشدار هشدار * ❗️ 🔺یکی از مواردی که احتمال دارد امروز و همزمان با انتشار لیست اعضای کابینه و معاونین جناب آقای رئیسی در رسانه‌های مختلف اتفاق بیفتد: ➖نقدها و اعتراض ها نسبت به این لیست وانتخاب می باشد. 🔸باید در نظر داشت که ما با رأی دان به آقای رئیسی ، ایشان را صاحب فکر و اهل مشورت در جهت اداره کشور دانسته ایم. پس باید به تصمیمات وانتخاب های ایشان نیز احترام بگذاریم و اعتمادکرده وفرصت دهیم. 🔹این نباشد که بعد از اعلام لیست ، طرفداران آقای رئیسی ، فشاری مضاعف به ایشان وارد کرده و به جای یاری دادن در جهت رفع مشکلات اقتصادی و مقابله با هجمه های رسانه‌ای، کارشکنی هاو ایجادموانع معاندین ، خود نیزدر صف منتقدین ومعترضین وارد شوند. 🔺در تاریخ این دین وکشور بسیار بوده که با تصمیمات ولی و فرمانده ، مخالفت‌ها شده و به قول معروف آب به آسیاب دشمن ریخته شده ودشمن سودبرده است. ♦️برادران عزیز و خواهران گرامی ، درشرایط بسیارحساس حاضر، مراقب باشیم که شیاطین و دسیسه های آنان با تغییر دولت ، درصددایجادشکاف واختلاف و اعتراض بوده و قطعاً برای تضعیف دولت مردمی وانقلابی آقای رئیسی ، تفرقه و عدم استقبال وتمکین از نظرات فرمانده ، از این قبیل نقشه ها وتوطئه ها خواهد بود. 🔹مطمئن باشیم که آقای رئیسی - با توجه به تاییداتی که رهبر معظم انقلاب در مراسم تنفیذ از ایشان داشته اند - بدون مصلحت ومشورت بانخبگان اعضای هیئت دولت و معاونین خود را انتخاب نکرده اند و با یاران و دوستان نزدیک ، چه آنهایی که در انتخابات به نفع ایشان کنار کشیدند و چه دوستانی که در روند انتخابات در جهت پیروزی ایشان تلاش کرده اند ، مشورت نموده ، و برای هر پست انتخاب اصلح را انجام داده اند. 🔺 نبودن یک فرد مطرح در لیست کابینه و معاونین به معنای حذف آن فرد از دولت آینده نیست. 🔴 مراقب دسیسه ها باشیم ، چرا که ما از تمامی مصلحت ها و مشورت ها و رایزنی هایی که در روند انتخاب این لیست انجام شده باخبر نیستیم و خدای ناکرده با قضاوت نادرست، وبیان واشاعه آن موجب تضعیف عملکرد دولت نوپا، ولایی، فسادستیزو عدالت محور نشویم. والعاقبه للمتقین اللهم عجل لولیک الفرج 🆔 @m_setarehha
۱۶ مرداد ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۷ مرداد ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۷ مرداد ۱۴۰۰
▪️سالروز اسارت شهید محسن حججی 🌹 وصیتنامه شهید محسن حججی عمریست شب و روزم را به عشق شهادت گذرانده ام و همیشه اعتقادم این بوده و هست که با شهادت به بالاترین درجه ی بندگی میرسم. خیلی تلاش کردم که خودم را به این مقام برسانم اما نمی دانم که چقدر توانسته ام موفق باشم. چشم امیدم فقط به کرم خدا و اهلبیت است و بس. امید دارم این رو سیاه پرگناه را هم قبول کنند و به این بنده ی بدِ پرخطا نظری از سر رحمت بنمایند که اگر این چنین شد؛ الحمدالله رب العالمین... اگر روزی خبر شهادت این بنده حقیر سرا پا تقصیر را شنیدید؛ علت آن را جز کریمی و رحیمی خدا ندانید. اوست که رو سیاهی چون مرا هم می بخشد و مرا یاری می کند. 🕊 شادی روح شهدا صلوات 🆔 @m_setarehha
۱۷ مرداد ۱۴۰۰
⭕️ چند روز پیش تولد مائده دختر شهید مدافع حرم جلیل خادمی بود موقع شهادت پدرش، 3ماهه بوده و شهید براش نوشته دختر بابا برای شبهایی که تورا در بغل نگرفتم دلم تنگ میشود برای دستهای کوچکت که در موهایم چنگ نزد دلم تنگ می شود برای بابا نشنیدن هایت دلم تنگ میشود! دختر بابا همیشه دلتنگ توام😭 🆔 @m_setarehha
۱۷ مرداد ۱۴۰۰
*دیدم پیرزنی داره آش درست میکنه* *سوال کردم :* *مادر...آش چی می پزی؟* *گفت:* *آش پشت پا ...* *گفتم :* *کسی قصد سفر داره؟* *گفت:حسین (ع) امشب از مدینه* *به سمت مکه راه می افته😔* *گفتم:* *چرا تو؟* *گفت: آخه حسین (ع) مادر نداره...* *امروز ميخوایم تا آخر شب حداقل 2 میلیون نفر به امام حسين سلام بدن ...* *خودم شروع ميکنم:* *السلامُ عَلَیکَ یا اباعَبْدِاللّه* *وَ عًلی الاَرواح الّتی حَلَت بِفنائک عَلَیکَ مّنی سلامُ اللّه ابداً"* *ما بَقیتُ وَ بَقیَ اَلیلِ وَ النهاروَ لا جَعَلَ اللّهَ آخِرَ اَلعَهدِ منی لزیارَتکُم* *اَلسلامُ عَلی الحُسین* *و َعَلی علی بن الحُسین* *و َعَلی اُولاد الـحسین* *و عَلی اَصحاب الحُسین.* *به اندازه ارادتت ارسال کن* *اصلا هم خبر خوش و اینا قرار نیس بهت برسه* *👈هر کس بیشتر ارادت ب امام حسین (ع) داره بیشتر به دوستانش بفرسته* *من به تمام دوستانم میفرستم* 🏴اجرتون با سیدالشهدا(ع)🏴 🆔 @m_setarehha
۱۷ مرداد ۱۴۰۰
۱۸ مرداد ۱۴۰۰
۱۸ مرداد ۱۴۰۰
قسمت پانزدهم هنوز هم وقتی زنبیل قرمزی را می بینم، یاد آن زن و خاطره آن روز می افتم. هوا روز به روز سردتر می شد. برف های روی زمین یخ بسته بودند. جاده های روستایی کم رفت و آمد شده بودند و به همین خاطر، دیگر کسی از قایش به همدان نمی آمد. در این بین، صاحب خانه خیلی هوایم را داشت. گاهی که برای خودشان چیزی می خرید، مقداری هم برای ما می آورد؛ اما من یا قبول نمی کردم، یا هر طور بود پولش را می دادم. دوست نداشتم دِینی به گردنم باشد. یا اینکه فکر کنند حالا که شوهرم نیست، به دیگران محتاجم. به همین خاطر بیشتر از توانم از خودم کار می کشیدم. سرما به چهل و دو، سه درجه زیر صفر رسیده بود. نفت کافی برای گرم کردن خانه ها نبود. برای اینکه بچه ها سرما نخورند، توی خانه کاپشن و کلاه تنشان می کردم. یک روز صبح وقتی رفتم سراغ نفت، دیدم پیت تقریباً خالی شده. بچه ها خوابیده بودند. پیت های بیست لیتری نفت را برداشتم و رفتم شعبه نفت که سر خیابان بود و با خانه ما فاصله زیادی داشت. مردم جلوی مغازه صف کشیده بودند؛ پیت های نفت را با طناب به هم وصل کرده بودند؛ تا کسی نوبتش جا به جا نشود. پیت های نفتم را گذاشتم آخر صف و ایستادم. هنوز برای مغازه نفت نیامده بود. نیم ساعتی که ایستادم، سرما از نوک انگشت های پایم شروع کرد به بالا آمدن. طوری شد که دندان هایم به هم می خورد. دیدم این طور نمی شود. برگشتم خانه و تا می توانستم جوراب و ژاکت پوشیدم و برگشتم. بچه ها را گذاشته بودم خانه و کسی پیششان نبود. تا ظهر چهار، پنج دفعه تا خانه رفتم و برگشتم. بعدازظهر بود که نفت به شعبه آمد. یک ساعت بعد نوبتم شد. آن وقت ها توی شعبه های نفت، چرخی هایی بودند که پیت های نفت مردم را تا در خانه ها می آوردند. شانس من هیچ کدام از چرخی ها نبودند. یکی از پیت ها را توی شعبه گذاشتم و آن یکی را با هزار مکافات دودستی بلند کردم و هنّ و هن کنان، راه افتادم طرف خانه. اولش هر ده، بیست قدم یک بار، پیت نفت را زمین می گذاشتم و نفس تازه می کردم؛ اما آخرهای کار، هر پنج قدم می ایستادم. انگشت هایم که بی حس شده بود را ماساژ می دادم و دستم را کاسه می کردم جلوی دهانم. ها می کردم تا گرم شوم. با چه مکافاتی اولین پیت نفت را بردم و زیر پله های طبقه اول گذاشتم. وقتی می خواستم بروم و پیت دومی را بیاورم، عزا گرفتم. پیت را که از شعبه بیرون آوردم، دیگر نه نفسی برایم مانده بود، نه رمقی. از سرما داشتم یخ می زدم؛ اما باید هر طور بود پیت نفت را به خانه می رساندم. از یک طرف حواسم پیش بچه ها بود و از طرف دیگر قدرت راه رفتن نداشتم. بالاخره با هر سختی بود، خودم را به خانه رساندم. مکافات بعدی بالا بردن پیت های نفت بود. دلم نمی خواست صاحب خانه متوجه شود و بیاید کمکم. به همین خاطر آرام آرام و بی صدا پیت اولی را از پله ها بالا بردم و نیم ساعت بعد آمدم و پیت دومی را بردم. دیگر داشتم از هوش می رفتم. از خستگی افتادم وسط هال. خدیجه و معصومه با شادی از سر و کولم بالا می رفتند؛ اما آن قدر خسته بودم و دست و پا و کمرم درد می کرد، که نمی توانستم حتی به رویشان بخندم. خداخدا می کردم بچه ها بخوابند تا من هم استراحت بکنم؛ اما بچه ها گرسنه بودند و باید بلند می شدم، شام درست می کردم. تقریباً هر روز وضعیت قرمز می شد. دو سه بار هواپیماهای عراقی دیوار صوتی شهر را شکستند که باعث وحشت مردم شد و شیشه های خیلی از خانه ها و مغازه ها شکست، همین که وضعیت قرمز می شد و صدای آژیر می آمد، خدیجه و معصومه با وحشت به طرفم می دویدند و توی بغلم قایم می شدند. تپه مصلّی رو به روی خانه ما بود و پدافندهای هوایی هم آنجا مستقر بودند، پدافندهای هوایی که شروع به کار می کردند، خانه ما می لرزید. گلوله ها که شلیک می شد، از آتشش خانه روشن می شد. صاحب خانه اصرار می کرد موقع وضعیت قرمز بچه ها را بردارم و بروم پایین؛ اما کار یک روز و دو روز نبود. آن شب همین که دراز کشیده بودم، وضعیت قرمز شد و بلافاصله پدافندها شروع به کار کردند، این بار آن قدر صدای گلوله هایشان زیاد بود که معصومه و خدیجه وحشت زده شروع به جیغ و داد و گریه، زاری کردند. مانده بودم چه کار کنم. هر کاری می کردم، ساکت نمی شدند. از سر و صدا و گریه بچه ها، زن صاحب خانه آمد بالا. دلش برایم سوخت. خدیجه را به زور بغل گرفت و دستی روی سرش کشید. معصومه را خودم گرفتم. زن وقتی لرزش خانه و آتش پدافندهای هوایی را دید،گفت: «قدم خانم! شما نمی ترسید؟!» گفتم: «چه کار کنم.» معلوم بود خودش ترسیده.  گفت: «والله، صبر و تحملت زیاد است. بدون مرد، آن هم با این دو تا بچه، دنده شیر داری به خدا. بیا برویم پایین. گناه دارند این بچه ها.» گفتم: «آخر مزاحم می شویم.»
۱۸ مرداد ۱۴۰۰