‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
از اینجا ، به گمانم نبودنت ، بوی طوفانِ سیل آسایی میدهد ؛ #آخرینبرگِریحون
رقیهجونم،فکر میکنم از دست دادن پدر هضم نشدنی ترین غم دنیا باشه،،
به جرئت میتونم بگم توی هیچ هیئتی،سر هیچ روضه ای،هیچوقت اینقدر نسوختم،بین اونهمه خوب توی مراسمِ امشب،منو هم دیدی؟دیدی که چطوری جیغ میزدم؟از گریه گذشته بود،نمیدونستم باید چیکار کنم،دلم میخواست تا ابد جیغ بکشم،دلم میخواست از اینهمه غم فریاد بکشم تا از این دنیا و آدم هاش دور بشم.
یادته هربار که گره ای توی زندگیم پیش اومد از دوستام خواستم'الهی به رقیه'بگن؟ یادته گفتن رقیه کیه؟من برای اونا نه،برای خودم متاسف شدم،من چطور تونستم کسایی رو دوست بخونم که دربارهٔ تو چیزی نمیدونن؟من خیلی شرمندهات شدم خانومِ سه ساله.
من دیر فهمیدم،خیلی دیر فهمیدم که هرچقدرم تظاهر کنم،ته قلبم نمیتونم کسی رو راه بدم که غم شما و خانوادهات رو به دوش نمیکشه،نمیتونم با کسی احساس راحتی کنم که توی روزهای عزا داریات طوری به زندگی عادی ادامه میده که انگار دخترکی توی شام،غریبانه سر پدرش رو بغل نگرفت و جون نداد،من نمیتونم حالا که هرچی که دارم و ندارم از دامن شما و مادرت زهرا گرفتم مسیرم رو با کسایی ادامه بدم که حتی یه تسلیت کوچولو توی چنلهاشون،یا یه تغییر توی رفتاراشون نداشتن و طوری برخورد کردن انگار که "محرم" صرفاً یک صفت روی تقویمه.من فقط میتونم بگم که شرمنده ام،همین.
بمونه یادگاری از شبِ سوم.
#آخرینبرگِریحون
بسکه زخمی شدهای چهرهٔ تو برگشته است ،
باورم نیست که این سر ، سرِ بابایِ من است ..
بابا من به عشقِ تو سرِ سوخته را شانه زدم ،
دیده واکن به خدا وقتِ تماشایِ من است :)
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
بابا من به عشقِ تو سرِ سوخته را شانه زدم ، دیده واکن به خدا وقتِ تماشایِ من است :)
یادِ گیسویِ رقیه....
جگرم میسوزد
دستِ عباس کجا؟ پنجهیِ اغیار کجا ..