گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
نازِ چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی=)
تير مژگانت دلم را خسته كرد
آتش چشمت مرا دلبسته كرد
آن نگاه پاك و چون دريای تو
اين دل بشكسته را وابسته كرد
آن صفای خفته در چشمان تو
آتشی در جانِ اين دلخسته كرد
رشته ای از مهر تو در دل فتاد
مرغ آزاد دلم پر بسته كرد
اختياری من ندارم چون كه او
دل برای مهر تو شايسته كرد
من ندانستم دلم كِی شد اسير
چون نگاهت دل،خراب آهسته كرد