eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
49هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
3.3هزار ویدیو
590 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @yasahebzaman113 انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
احسان عبادی | ما و او
⬅️ پخش رمان #دمشق_ساعت_صفر ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت هفتم ✅ بازخوا
💠 رمان (قسمت 7) قسمت هفتم : نهنگ‌های آهنین در دریای شن و کدگشاییِ آخرالزمان کابین تویوتا لندکروز زرهی، بوی خون، باروت و خاک نم‌خورده می‌داد. خودرو با سرعت جنون‌آمیزی روی رمل‌های تاریک بیابان الانبار در عراق پیش می‌رفت و کمک‌فنرهای آن زیر فشار مانورهای مارپیچ، ناله‌ای فلزی سر می‌دادند. بیرون از پنجره‌های غبارگرفته، تاریکی مطلق صحرا همچون دهان یک اژدهای گرسنه به نظر می‌رسید. «ابو حیدر»، فرمانده میدانی گشتی‌های حشدالشعبی، با دستانی گره‌خورده بر فرمان، چشمانش را به دوربین دید در شب متصل به شیشه دوخته بود. او بدون آنکه سرش را برگرداند، با صدای خش‌دارش فریاد زد: «به خاک عراق خوش آمدید برادران! اما اینجا هنوز امن نیست. رادارهای ما پارازیت‌های عجیبی روی باند ایکس دریافت می‌کنند. سگ‌های شامی دست‌بردار نیستند!» کیان در صندلی عقب، با چهره‌ای که هنوز از لجن یخ‌زده بیابان مرزی پوشیده بود، در حال بستن یک تورنیکت محکم روی بازوی چپ الیاس بود. الیاس از شدت خستگی و افت فشار خون، می‌لرزید. رنگ صورتش به سفیدی گچ دیوار شده بود، اما چشمانش با تب‌وتابی بیمارگونه به درایو سیاه‌رنگی که از جهنم پایگاه سفیانی بیرون کشیده بودند، خیره مانده بود. کیان با لحنی قاطع و آرام که تضاد عجیبی با دلهره محیط داشت گفت: «تحمل کن پسر. فقط یک خراش سطحی از ترکش نارنجک ترمیت است. شریان اصلیت سالم مانده.» سپس نگاهش را به درایو دوخت. «الیاس، ما برای این تیکه‌پلاستیک سیاه تا مرز کباب‌شدن پیش رفتیم. باید بفهمیم چه چیزی در شکم آن پنهان است. تهران منتظر دیتای توست.» الیاس با دست راست لرزانش، لپ‌تاپ جان‌سخت نظامی‌اش را از کوله‌پشتی خیسش بیرون کشید. کابل اپتیکال را به درایو متصل کرد. صفحه نمایش با نوری سبز و وهم‌آور روشن شد و روی صورت رنگ‌پریده او سایه انداخت. «کیان… رمزنگاری این درایو، یک سیستم دفاعی سایبرنتیک چندلایه کوانتومی است. هوش مصنوعی ‘لژیون’ سفیانی از یک الگوریتم شبکه‌ای استفاده کرده که با هر تلاش اشتباه، داده‌ها را به شکل تصادفی بازنویسی می‌کند.» الیاس سرفه‌ای خشک کرد که طعم خون داشت. «باید کلید رمزگشایی را بر اساس فرکانس پایه سلاح ‘لوسیفر’ که در پایگاه شنود کردم، حدس بزنم.» انگشتان الیاس با سرعتی غیرطبیعی روی کیبورد به حرکت درآمدند. او در حال محاسبه تابع رزونانس تکتونیکی بود که سفیانی قصد داشت از آن برای ایجاد زلزله مصنوعی استفاده کند. او معادله دیفرانسیل امواج لرزه‌ای غیرخطی را روی صفحه آورد تا فرکانس مخرب را پیدا کند: ∂2u∂t2−c2∇2u+γ(∂u∂t)3=FLucifer(ω,t)⋅δ(r⃗−r⃗0) ∂t2∂2u​−c2∇2u+γ(∂t∂u​)3=FLucifer​(ω,t)⋅δ(r −r 0​) در این معادله، FLuciferFLucifer​ همان نیروی محرکه سلاح سفیانی بود. الیاس متوجه شد که آن‌ها نمی‌خواهند یک بمب منفجر کنند؛ آن‌ها می‌خواهند با تزریق یک پالس فرکانس پایین ممتد (ω≈0.5 Hz)(ω≈0.5 Hz)، پوسته زمین را در نقطه بیداء به حالت تشدید و روانی خاک (Liquefaction) برسانند! «یا قمر بنی‌هاشم…» الیاس با ناباوری زمزمه کرد. نوار پیشرفت روی صفحه به ۱۰۰٪ رسید و قفل درایو با صدای کلیک ضعیفی باز شد. ناگهان، شماتیک سه‌بعدی وحشتناکی روی صفحه نقش بست. «این… این یک بمب نیست کیان!» صدای الیاس از وحشت می‌لرزید. «پروژه لوسیفر، یک شبکه متحرک است. دوازده پلتفرم عظیم رباتیک. هر کدام به اندازه یک ساختمان سه‌طبقه، مجهز به دریل‌های پلاسما و تولیدکننده‌های امواج مایکروویو زیرزمینی. آن‌ها مثل نهنگ‌های آهنین در زیر شن‌های صحرا حرکت می‌کنند. وقتی به مختصات دقیق بیداء برسند، به هم متصل می‌شوند و یک مدار بسته زلزله‌ساز می‌سازند.» کیان اخم‌هایش را در هم کشید: «مختصات؟ زمان رسیدنشان کی است؟ سید منصور در یمن عملیات را شروع کرده تا جلوی پیشروی آن‌ها در ماه رجب را بگیرد.» الیاس کدهای زمان‌بندی را باز کرد و ناگهان چشمانش از حدقه بیرون زد. رنگ همان یک قطره خون هم از صورتش پرید. «کیان… هوش مصنوعی سفیانی متوجه خروج یمانی شده. آن‌ها معادلات را تغییر داده‌اند. پروتکل ‘شتاب‌دهنده آخرالزمان’ فعال شده. لوسیفرها منتظر ماه رجب نمی‌مانند. آن‌ها همین الان از پایگاه‌های مخفی زیرزمینی در تبوک حرکت کرده‌اند! ما نهایتا… نهایتا ۷۲ ساعت تا رسیدن آن‌ها به حریم مکه فاصله داریم!» هجوم اشباح نقره‌ای هنوز جمله الیاس به پایان نرسیده بود که سیستم هشدار راداری تویوتا، با جیغی ممتد و کرکننده به صدا درآمد. ابوحیدر پدال گاز را تا انتها فشار داد و فریاد کشید: «از بالا! حرارت‌سنج‌ها سه هدف مافوق صوت را در ارتفاع پایین نشان می‌دهند! دارند روی ما قفل می‌کنند!»
احسان عبادی | ما و او
💠 رمان #دمشق_ساعت_صفر (قسمت 7) قسمت هفتم : نهنگ‌های آهنین در دریای شن و کدگشاییِ آخرالزمان کابین تو
کیان شیشه عقب را پایین داد و نیم‌تنه از ماشین بیرون رفت. باد سرد صحرا مانند شلاق بر صورتش می‌کوبید. او مسلسل سنگین PKM را که روی سقف نصب شده بود، چنگ زد. در تاریکی آسمان، سه نقطه نقره‌ای‌رنگ که هیچ صدای موتوری نداشتند، با سرعتی سرسام‌آور در حال شیرجه زدن به سمت کاروان دو ماشینی آن‌ها بودند. این‌ها پهپادهای انتحاری کلاس «شبح خفاش» (Bat-Ghost) بودند؛ سلاح‌های رادارگریز و خودمختاری که بدنه آن‌ها از مواد جاذب امواج ساخته شده بود و تنها با هوش مصنوعی شبکه‌ای (Swarm AI) کار می‌کردند. خودروی اول حشدالشعبی که صد متر جلوتر بود، با شلیک مسلسل دوشکا سعی کرد آسمان را به گلوله ببندد، اما یکی از اشباح نقره‌ای با مانوری غیرممکن از میان باران گلوله‌ها عبور کرد. بوم! انفجاری کرکننده با نور نارنجی مایل به سفید، شب صحرا را روشن کرد. خودروی اول مانند یک قوطی کبریت مشتعل به هوا پرتاب شد و در میان شعله‌ها، روی سقف روی زمین کشیده شد. «یا زهرا!» ابوحیدر فرمان را به شدت چرخاند تا با لاشه در حال سوختن ماشین رفقایش برخورد نکند. لاستیک‌ها روی شن‌ها زوزه کشیدند. دو پهپاد باقی‌مانده، با چرخش زاویه‌دار، دوباره اوج گرفتند و برای هدف قرار دادن ماشین دوم (حامل کیان و الیاس) در یک خط مستقیم آرایش هجومی گرفتند. سیستم قفل لیزری آن‌ها با پرتویی نامرئی روی سقف تویوتا ثابت شده بود. کیان فریاد زد: «الیاس! نمی‌توانم در این سرعت و تاریکی آن‌ها را بزنم! کور هستند، اما چشم لیزری دارند! سیستمشان را مختل کن وگرنه تا ده ثانیه دیگر پودر می‌شویم!» الیاس لپ‌تاپ را روی پاهای لرزانش محکم نگه داشت. او می‌دانست که هک کردن یک هوش مصنوعی نظامی مستقل در چند ثانیه غیرممکن است، اما آن‌ها یک نقطه‌ضعف داشتند: شبکه ارتباطی محلی بین خودشان. او باید یک «حمله تزریق داده کاذب» (Spoofing) روی پروتکل ارتباطی پهپادها اجرا می‌کرد تا مختصات هدف را در ذهن مصنوعی آن‌ها تغییر دهد. او به سرعت یک ترمینال باز کرد و با استفاده از آنتن تقویت‌شده سیستم رادیویی ماشین، شروع به ارسال پکت‌های آلوده کرد الیاس دکمه Enter را فشرد و فریاد زد: «فرستادم! سرتان را بدزدید!» دو پهپاد انتحاری تنها پنجاه متر با آن‌ها فاصله داشتند و با سرعت ۴۰۰ کیلومتر بر ساعت در حال نزدیک شدن بودند. ناگهان، اسکریپت الیاس عمل کرد. گیرنده‌های پهپادها با دریافت دستور جعلی با اولویت بالا، دچار تداخل منطقی شدند. پهپاد سمت راستی، در کسری از ثانیه باله خود را کج کرد و با انحرافی شدید، به جای کوبیده شدن به ماشین، در فاصله سی‌متری آن‌ها مستقیما به دل تپه‌ای شنی برخورد کرد. انفجار مهیب آن، موجی از شن و حرارت را به سمت ماشین فرستاد و شیشه‌ها را خرد کرد. اما پهپاد دوم به دلیل تأخیر در پردازش داده‌ها، نتوانست مسیرش را کاملا عوض کند. پهپاد با زاویه‌ای بسته، به سمت عقب ماشین منحرف شد. کیان که خطر را در یک‌قدمی می‌دید، لوله تیربار PKM را به سمت آن چرخاند و بدون هدف‌گیری دقیق، ماشه را فشرد. رگباری از گلوله‌های ثاقب ۷.۶۲ میلی‌متری، در فاصله ده متری، سینه سنسورهای پهپاد را شکافت. پهپاد در هوا منفجر شد. موج انفجار، ماشین زرهی سنگین را مانند یک اسباب‌بازی از زمین بلند کرد. تویوتا دو بار به دور خود چرخید و با صدایی وحشتناک خرد شدن فلز، روی پهلو در میان شن‌ها متوقف شد. سکوت پیش از طوفان بیداء سکوت مرگباری بر بیابان حاکم شد که تنها با صدای هیس‌هیس رادیاتور سوراخ‌شده تویوتا شکسته می‌شد. بوی لاستیک سوخته و خون در هوا پیچیده بود. در له‌شده ماشین با لگد محکمی از داخل به بیرون پرتاب شد. کیان، در حالی که خون از پیشانی‌اش روی چشمانش می‌ریخت، بیرون خزید. او به سرعت به سمت شیشه شکسته عقب رفت و الیاس را که نیمه‌بیهوش بود، از میان آهن‌پاره‌ها بیرون کشید. ابوحیدر نیز با دست شکسته‌اش از پنجره راننده بیرون آمد و در حالی که به لاشه سوزان ماشین اول نگاه می‌کرد، با خشم و درد دندان‌هایش را روی هم فشرد. کیان، الیاس را روی شن‌های سرد خواباند و چند سیلی آرام به صورتش زد. «الیاس! بیدار شو سرباز! لپ‌تاپت کجاست؟!» الیاس چشمانش را باز کرد. او با دستان لرزانش، کوله‌پشتی ضدضربه را که محکم در آغوش کشیده بود، باز کرد. لپ‌تاپ و درایو، سالم بودند. الیاس به آسمان پرستاره و بی‌رحم صحرا خیره شد و با صدایی که از ته چاه درمی‌آمد، زمزمه کرد: «کیان… ما نمی‌توانیم فقط فرار کنیم. فرکانسی که پیدا کردم… سلاح لوسیفر طوری طراحی شده که به صورت شبکه‌ای عمل کند. اگر حتی یکی از آن دوازده پلتفرم به مختصات بیداء نرسد، زنجیره رزونانس آن‌ها پاره می‌شود و زلزله رخ نمی‌دهد.» کیان خشاب مسلسلش را عوض کرد و گلنگدن را کشید. صدای فلزی آن در بیابان طنین‌انداز شد. چشمان او اکنون مانند چشمان یک ببر زخم‌خورده، می‌درخشید.
احسان عبادی | ما و او
💠 رمان #دمشق_ساعت_صفر (قسمت 7) قسمت هفتم : نهنگ‌های آهنین در دریای شن و کدگشاییِ آخرالزمان کابین تو
«پس ما قرار نیست به تهران برگردیم الیاس.» کیان به سمت افق غربی، جایی که عربستان و صحرای حجاز قرار داشت، اشاره کرد. «ما مستقیم می‌رویم سراغ یکی از آن نهنگ‌های آهنین. باید قبل از اینکه پلتفرم‌ها به هم متصل شوند، شکم یکی از آن‌ها را از داخل پاره کنیم.» ابوحیدر که با بی‌سیم ماهواره‌ای سالمش در حال تماس با مرکز بود، به سمت آن‌ها برگشت و گفت: «بالگرد نجات حشدالشعبی تا ده دقیقه دیگر اینجا است. اما شما دو نفر دیوانه‌اید! می‌خواهید با دست خالی به جنگ دوازده هیولای مکانیکی در قلب لشکر سفیانی بروید؟» کیان به بازوبند یازهرای روی لباس پاره‌اش دست کشید و به افق خیره شد؛ افقی که اکنون در ذهن آن‌ها، بوی خون پیش‌گویی‌های آخرالزمانی را می‌داد. «دیوانگی نیست ابوحیدر… این، ساعت صفر است. اگر ما آن پلتفرم را متوقف نکنیم، صدای قدم‌های موعود در مکه، در زیر آوارهای زلزله سفیانی خفه خواهد شد. ما به قلب هیولا می‌زنیم.» شمارش معکوس ۷۲ ساعته برای نبرد نهایی، در خونبارترین شطرنج تاریخ، آغاز شده بود. تقابل گوشت، استخوان و ایمان، در برابر فولاد، هوش مصنوعی و نقشه‌های شیطانی. بیداء، دهان باز کرده بود تا منتظر طعمه‌هایش بماند. (ادامه دارد…) ❌ نشر این رمان بدون لینک جایز نیست ❌ @ma_va_o کانال نویسنده رمان ، احسان عبادی
⬅️ آن روزی که رمان را شروع کردیم ، آقاجان ما زنده بود، و در قسمتهای قبلی چندجایی اسم شریف ایشان آمد ، البته به اسم رهبر انقلاب، در قسمت های بعدی هم به نقش رهبری ایران در وقایع ظهور خواهیم پرداخت. آنهایی که تازه با این رمان آشنا شدند برای توضیح به پست https://eitaa.com/ma_va_o/32700 رجوع کنند البته قسمتهای رمان را از 25 به 20 قسمت کاهش دادیم. موفق باشید.
زمان: حجم: 1.3M
⁉️ مهم ۱. دلیل تاخیر انتخاب رهبری ۲.ولی فقیه از طرف امام عصر نائب عام است و مشروعیت دارد، اما این شورای سه نفره چنین مشروعیتی ندارد ، پس دستوراتشان حجت شرعی نیست. 🎤 احسان عبادی @ma_va_o
🖤 ساعت دیواری ❤️ ساعت دیواری 💔 من عزیزم رفته ، تو چرا بیداری.... شادی روح شهدا صلوات @ma_va_o
بله دلها دست خداست... عشق ایران همه را دور هم جمع می کند @ma_va_o
💫 ⁣فراخوان تکفل ۱۰۰ کودک یتیم در ماه رمضان 📌جهت تکفل کودکان یتیم، از یکی از روشهای زیر اقدام کنید: 1️⃣ از طریق این لینک فرم مربوطه را تکمیل نمایید: https://imamhadi.com/register 2️⃣ عدد ۳ را به ۵۰۰۰۲۳۰۰ پیامک بفرمایید. ☎️ ⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣برای کسب اطلاعات بیشتر می توانید با شماره تلفن های زیر تماس بگیرید:⁣ ⁣ ‌‌📞 02537740789⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣ ‌📱 09121510429⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣ 🔔 با اشتراک این پست در شبکه‌های اجتماعی، ما را در حمایت از این امانت های الهی یاری کنید🙏⁣
احسان عبادی | ما و او
💫 ⁣فراخوان تکفل ۱۰۰ کودک یتیم در ماه رمضان 📌جهت تکفل کودکان یتیم، از یکی از روشهای زیر اقدام کنید:
👆👆👆 این تبلیغ نیست توصیه به انجام هست شبهای قدر و شبهای یتیم شدن فرزندان کوفه... شاید سامانه پیامکی مشکل داشته باشد اسم و فامیل خود را به آن شماره موبایل بفرستید، تماس می گیرند و توضیح کامل میدهند . ممنون عبادی
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاییم در شب‌های قدر 📚 معرفت به امام را بیشتر کنیم ❤️ محبت به امام را در دل زنده کنیم 🪶 رفتارمان را به رضایت امام نزدیک کنیم 🤲 اللهم عجل لولیک الفرج ✨ برای دریافت مطالب مهدوی، معارف انتظار و برنامه‌های فرهنگی در کانال ما عضو شوید و با نشر حداکثری این پیام، در ترویج فرهنگ مهدویت سهیم باشید. 💠@bonyadsari 🌐واحد رسانه بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) استان مازندران
احسان عبادی | ما و او
👌 انتشار فوری ✅ طبق فرمایش شهید سلیمانی، خواندن دعای جوشن صغیر ، توصیه حضرت آقا بود به حزب الله در
👆👆👆👆 📣📣 پیشنهاد مهم و‌فوری مبنی بر این توصیه آقای شهیدمان امشب که همه جا جوشن را میخوانند خوب است که به مردم و مخاطبان خود بگوییم در خلوت خود جوشن را هم بخوانند به نیت نابودی دشمن انشالله