eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
49هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
3.3هزار ویدیو
590 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @yasahebzaman113 انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
احسان عبادی | ما و او
⬅️ پخش رمان #دمشق_ساعت_صفر ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت نوزدهم ✅ بازخوا
💠قسمت نوزدهم: فداییان حریم [مکه مکرمه – مسجدالحرام – روز ۲۵ ذی الحجه] آفتاب سوزان حجاز بر سنگفرش های سفید مسجدالحرام می تابید. دریایی از انسان های سفیدپوش، موج در موج، گرد کعبه در حال طواف بودند. صدای لبیک ها در هم آمیخته بود، اما در زیر این پوسته آرام و ملکوتی، جنگی نامرئی و نفس گیر در جریان بود. کیان، ابوحیدر و الیاس، با لباس های احرام که اکنون حکم کفن آن ها را داشت، در قالب یک مثلث امنیتی پنهان، در فاصله چند متری از حد فاصل «رکن و مقام» مستقر شده بودند. چشمان کیان مانند عقابی که شکارگاهش را زیر نظر دارد، تک تک چهره ها، دست ها و حرکات مشکوک در میان جمعیت را اسکن می کرد. ناگهان، از میان صفوف متراکم زائران، جوانی با چهره ای که نور یقین از آن می بارید، قدم به جلو گذاشت. «محمد»، همان نفس زکیه، با آرامشی عجیب به کعبه تکیه داد. زمان به صفر نزدیک می شد. درست در همین لحظه، رادار غریزی کیان به صدا درآمد. در زاویه کور سمت راست، مردی تنومند با ماسک پلیمری، دستش را به آرامی از زیر احرام بیرون آورد. استوانه ای فلزی و کوچک در مشتش پنهان بود؛ پرتابگر سوزن بیولوژیک تیم افعی. کیان تعلل نکرد. درنگ جایز نبود. او با سرعتی که از یک انسان عادی خارج بود، جمعیت را شکافت. پیش از آنکه قاتل اول بتواند ماشه پرتابگر را لمس کند، کیان مچ دست او را در هوا قفل کرد. با یک چرخش سریع و بی صدا، استخوان دست قاتل با صدای خفه ای شکست و ضربه کاری کیان به شریان گردن او، قاتل را در کسری از ثانیه، بدون آنکه کسی متوجه شود، نقش بر زمین کرد. ابوحیدر بلافاصله پیکر بی هوش قاتل را در میان جمعیت مهار کرد تا جلب توجه نکند. اما این تله ای چندلایه بود. تیم افعی تنها یک نفر نبود. ناگهان، انعکاس نور خورشید روی یک شیء فلزی در فاصله ۱۵ متری، از سمت چپ مقام ابراهیم، چشم کیان را زد. قاتل دوم، لوله پرتابگر را دقیقا به سمت قفسه سینه نفس زکیه نشانه رفته بود. هیچ زمانی برای رسیدن به او یا شلیک متقابل نبود. سوزن سمی نامرئی با سرعت صوت شلیک شد. در آن هزارم ثانیه، کیان تنها یک راه داشت. او با تمام توان پاهایش، خود را به سمت مسیر شلیک پرتاب کرد. قامتش، میان هوا و زمین، حائلی شد میان ❌ کینه سفیانی و ✅ قلب تپنده تاریخ. «یا زهرا…» سوزن سمی با شتابی مهیب بر گردن کیان نشست. زهر بیولوژیک، که برای از کار انداختن فوری سیستم عصبی و قلب طراحی شده بود، در کسری از ثانیه در شریان های او دوید. کیان با شدتی دردناک بر سنگفرش های داغ مسجدالحرام سقوط کرد. 😭🌺روضه یک قهرمان؛ وداع با فرمانده سایه ها ابوحیدر با دیدن سقوط کیان، دنیا روی سرش آوار شد. با قدم هایی لرزان خود را به او رساند و سر فرمانده اش را روی زانوهایش گذاشت. لباس سفید احرام کیان، حالا داشت با قطره های خونی که از محل اصابت سوزن بیرون می زد، رنگین می شد. زهر، قلب قدرتمند کیان را در مشت خود می فشرد، اما چشمان او همچنان به «محمد» (نفس زکیه) دوخته شده بود تا از سلامت او مطمئن شود. اینجا، روی سنگفرش های مسجدالحرام، نقطه پایان مردی بود که ۴۰ بهار از عمرش می گذشت؛ مردی که نیمی از حیاتش دقیقا از ۲۰ سالگی را در گمنامی مطلق و در تاریک ترین دهلیزهای امنیتی، سپر بلای مردمش کرده بود. کیان نفس نفس می زد. در این ثانیه های آخر، نوار زندگی پرفراز و نشیبش از مقابل چشمان تاریک شونده اش می گذشت. او فقط فاتح نبردهای سایبری شام و عراق نبود؛ او قهرمان خاموش کوچه پس کوچه های ایران بود. به یاد آورد روزی را که در یک ایستگاه متروی شلوغ در تهران، با دستانی که از شدت تمرکز یخ زده بود، جلیقه انفجاری یک تروریست را تنها چند ثانیه قبل از فاجعه خنثی کرد و مردم با خیال راحت از همان ایستگاه به سر کار رفتند، بی آنکه بدانند چه جهنمی مهار شده است. به یاد آورد شب های استخوان سوز مرزهای شرقی را که در درگیری با اشرار مسلح، تا صبح بیدار ماند تا هیچ گلوله ای خواب کودکان روستاهای مرزی را آشفته نکند. او بارها و بارها، بمب گذاری های بیولوژیک و نقشه های شوم بمب گذاری در بازارها و ورزشگاه های ایران را در نطفه خفه کرده بود. کیان، مردی بود که نامش در هیچ تقویمی ثبت نشد، اما تقویم امنیت یک ملت، با نفس های او ورق می خورد. خون از گوشه لب کیان بیرون زد. ذهن در حال پروازش، به سوی خانه ای کوچک در تهران کشیده شد. قلبش برای همسرش فشرد؛ زنی که تمام این سال ها، با قاب عکس او و دلهره زنگ در زندگی کرده بود. همسری که جوانی اش در بدرقه ها و دلشوره های نیمه شب گذشت. چقدر شب ها که با هر زنگ تلفن در ساعت ۳ بامداد، بند دلش پاره می شد و هزار بار می مرد و زنده می شد تا بشنود صدای همسرش از پشت خط می آید. زنی که لباس های کیان را می بویید تا در روزهای طولانی ماموریت، عطر او را فراموش نکند و اشک هایش را در سجاده نماز پنهان می کرد تا پای رفتن همسرش نلرزد. اما امان از دل دردانه اش رقیه… امان از تک دختر کیان.
احسان عبادی | ما و او
💠قسمت نوزدهم: فداییان حریم [مکه مکرمه – مسجدالحرام – روز ۲۵ ذی الحجه] آفتاب سوزان حجاز بر سنگفرش ها
تصویر صورت معصوم دخترکش رقیه در مردمک چشمان کیان نقش بست. دختری که همیشه در زنگ های آخر مدرسه، چشم به در می دوخت تا شاید یک بار پدرش مانند پدر بقیه بچه ها به دنبالش بیاید، اما کیان همیشه درگیر نجات جان انسان هایی بود که او را نمی شناختند. به یاد آورد روزی را که قول داده بود رقیه را به شهربازی ببرد، اما با یک پیام رمزگذاری شده، وسایلش را جمع کرد و رفت، و چشمان اشک بار دخترک تا پشت در به دنبالش دوید. همان دستان زمختی که بمب های ساعتی را خنثی می کرد و گلوگاه تروریست ها را می فشرد، شب ها البته گاهی شب ها با لطافتی بی نظیر، موهای دخترش را شانه می زد و می بافت. حالا دخترک چگونه می خواست با جای خالی این دستان مهربان سر کند؟ روزی که خبر شهادت پدر را بیاورند، این دختر چگونه باید باور کند که کوه استوار خانه شان، روی سنگفرش های داغ مکه فرو ریخته است؟ روضه این وداع، روضه دختری بود که دیگر هیچ گاه آغوش پدر را نخواهد دید؛ دختری که سهمش از پدر، تنها یک یک پیراهن خونی خواهد بود که باید آن را قاب کنند و به دیوار خانه بزنند. کیان، از همه چیز خود، از آغوش گرم خانواده، از خنده های تک دخترش و از آرامش همسرش گذشت تا آغوش امنیت برای یک ملت و یک امت باز بماند. او کوهی از استقامت بود که هیچ تیری در جبهه های نبرد سخت نتوانست قامت او را خم کند، اما اینجا، در امن ترین نقطه زمین، خود را داوطلبانه فدای حریم ولایت کرد. نفس کیان به شماره افتاد. دست لرزانش را بالا آورد و مشت گره کرده ابوحیدر را که حالا پهنای صورتش غرق در اشک بود، فشرد. نیازی به کلام نبود؛ چشمانش می گفتند که راه باید ادامه یابد. کیان، عصاره غیرت سرزمینی بود که در طول تاریخ، جانش را برای اهل بیت سپر کرده است. دشمنان باید می دانستند که ایران، سرزمینی است که هیچ گاه از مردان فدایی خالی نخواهد شد. با آخرین نگاه به کعبه و زمزمه بی صدای نام ارباب بی کفن، پلک های کیان برای همیشه بسته شد و روح خسته اما سربلندش، پس از ۲۰ سال مجاهدت خاموش، در آغوش ملائک مکه آرام گرفت. 👈👈👈👈👈کیان ، همانند مولا و سید و مقتدا و امامش شهید سید علی خامنه ای با مشت های گره کرده که نشان از روح مقاومت و ایستادگی او داشت ، شربت شهادت را با لبانی خندان نوشید.👉👉👉👉👉👉 چه میدانیم ، شاید آن لحظه آخر تنها یگانه زمین را دید ، امام عصرش را دید که با لبخند رضایت به او نگاه می کند و می گوید راضی ام از تو. شهادتت مبارک. 🔰فریاد بیداری و خون در حریم شهادت کیان در سکوت، آن چند ثانیه حیاتی را خرید. محمد (نفس زکیه)، با دیدن فداکاری این جوان ایرانی، قطره اشکی از گوشه چشمش چکید، اما لرزشی در قامتش نیفتاد. او رو به کعبه ایستاد و با صدایی که گویی از اعماق تاریخ می جوشید و پژواک صدای پیامبر (ص) و امیرالمومنین (ع) در آن موج می زد، سکوت وهم آلود مکه را شکست. صدای او، رسا، پرنفوذ و لرزاننده بود: «ای مردم جهان! ای مسلمانان! من فرستاده بقیه الله هستم… مهدی موعود (عج) در راه است. ستمگران را طرد کنید و برای یاری مظلومان عالم به پا خیزید. روز دهم محرم، روز قیام ماست…» کلمات او مانند صاعقه ای بر سر جمعیت فرود آمد. طواف کنندگان ایستادند. بهت و حیرت، مسجدالحرام را فرا گرفت. الیاس که با چشمانی اشک بار از دور ناظر شهادت برادرش کیان بود، بغضش را قورت داد. او با دستانی لرزان اما مصمم، با استفاده از تجهیزات سایبری پیشرفته اش، صدای نفس زکیه را در همان لحظه بر روی تمام شبکه های ماهواره ای هک شده و پلتفرم های فضای مجازی جهان مخابره کرد. پیام، مانند یک بمب اتمی در رسانه های مقاومت منفجر شد و جهان اسلام را تکان داد. اما کینه سفیانی پایان نیافته بود. درست در لحظه ای که محمد آخرین کلمات فراخوان قیام را بر زبان می آورد، قاتل سوم که در طبقه دوم رواق مسجد پنهان شده بود، ماشه را کشید. تیر سمی سوم، با بی رحمی تمام، سینه پاک نفس زکیه را شکافت. خون سرخ جوان هاشمی، بر سنگفرش سفید کنار کعبه فواره زد. محمد، در حالی که نام خدا بر لبانش بود، در جوار خانه امن الهی، به درجه رفیع شهادت رسید. پیکر مطهرش در آغوش چند تن از شیعیانی که مشغول طواف بودند افتاد و خونش، حد فاصل رکن و مقام را رنگین کرد؛ خونی که بهانه قطعی برای پایان مهلت ظالمان بود. فضای مسجدالحرام ناگهان به آشوبی بی سابقه کشیده شد. فریاد وحشت، شیون و خشم زائران به آسمان رفت. نیروهای گارد سفیانی همراه با وهابی های خبیث کثیف با خشونت و سلاح های کشیده وارد صحن شدند و شروع به ایجاد حلقه محاصره در اطراف مقام ابراهیم کردند.
احسان عبادی | ما و او
تصویر صورت معصوم دخترکش رقیه در مردمک چشمان کیان نقش بست. دختری که همیشه در زنگ های آخر مدرسه، چشم ب
در میان این طوفان سهمگین و جمعیت متلاطم که سراسیمه به هر سو می دویدند، ابوحیدر در حالی که پیکر بی جان کیان را در آغوش فشرده بود، به آرامی از جا بلند شد. الیاس نیز با عبور از میان جمعیت وحشت زده، خود را به او رساند. آن ها، دو بازمانده تیمی که تاریخ را با خون فرمانده شان رقم زدند، در حلقه محاصره تدریجی گارد سفیانی، در کنار پیکرهای مطهر دو شهید ایستاده بودند. 😭نگاه ابوحیدر و الیاس در هم گره خورد. چشمانشان دیگر نشانی از ترس یا اندوه صرف نداشت؛ بلکه آتشفشانی از خشم مقدس بود. پیام ظهور خوانده شده بود، خون های پاک به زمین ریخته بود، و آن ها می دانستند که تازه این، نقطه صفر نبرد است. شمارش معکوس تا ۱۰ محرم آغاز شده بود و شمشیرها تشنه انتقام بودند. و این بود پایان ماجرای کیان ایرانی خیلی ممنونیم آقای کیان چه صحنه های خوبی برای ما رقم زدی ما خواب بودیم و تو مشغول دفاع از ما خدا رحمت کند شهید سید علی را که چه سربازانی را تربیت کرد آقای کیان ، شفاعت ما را هم بکن ممنون که 19 قسمت در رمان ما بودی انشالله بعد ظهور حضرت ، رجعت کنی و برگردی از امیرکبیر تا شیخ فضل الله و شهید خامنه ای ، دشمنان یک سره رگ زدند و بر دار کردند و ناجوانمردانه بمباران کردند و شهید کردند ، اما عاقبت این ایران است که از دل تاریخ سربلند بیرون می آید. ایران کارخانه اسطوره سازی است . کیان ایرانی رفت اما کیان های بعدی در راهند... کیان به شهادت رسید، اما داستان ظهور همچنان ادامه دارد.... ( قسمت آخر ، فردا انشالله) ❌ نشر این رمان بدون لینک جایز نیست ❌ @ma_va_o کانال نویسنده رمان ، احسان عبادی
😂 یک ظهر معمولی در منطقه
✅ رویترز: بندر ینبع عربستان بارگیری نفت را متوقف کرد 👆👆👆👆 فراموش نشه که این بندر برای جایگزین دور زدن تنگه هرمز استفاده شده بود و حالا همونم از کار افتاده 😎
👌 و اما بشنوید از ضربات سنگین اقتصادی که به قطر وارده شده و به تبع آن آمریکا و اروپا هم آسیب جدی دیده یک گزارش رادیو پخش میکرد از کشاورزهای آمریکایی در جنگ… ‌ گویا قطر یکی از عمده صادرکنندگان نوعی کود در دنیا هست ‌ بواسطه بسته شدن تنگه هرمز، کشاورزی امریکا دچار چالش شدید شده. میگفت قیمت کود در هرکیلو ۱۰۰دلار بیشتر شده هم تولیدکننده‌ها و هم مصرف کنندگان محصولات دچار ضرر شدند و شاکی بودند قیمت هر مگاوات ساعت گاز طبیعی اروپا دقایقی قبل شد 64 یورو. قبل جنگ 31 یورو بود!!!! 👌 گویا نه فقط منطقه ، جهان به آتش کشیده شد✅ http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
📣 خبر فوری پایگاه نظامی فرانسه در دبی پس از حملات پهپادها و موشک‌های ایرانی، آسیب‌های زیادی را متحمل شد ❌ تا شما فرانسوی های جنگ طلب باشید که دیگه کردهای مزدور عراق رو آموزش ندین برای جفتک اندازی علیه ایران 🔰کانال احسان عبادی، فیلم های اختصاصی جنگ http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
👌حاج باقر دوباره لاتی رو پر کرده😅 باید یک نظامی سیاستمدار باشی تا اینگونه آمریکا را تحقیر کنی 🔰کانال احسان عبادی، فیلم های اختصاصی جنگ http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
❌ امان از نیمچه سواد ❌ امان از نفهمیدن تاریخ اسلام 💠اینها بنده شاه نجف نیستند بلکه نماینده «تشیع خنثی و بی‌ضرر برای دشمن» هستند. میگوید حضرت علی بخاطر عدم خونریزی، حرکتی انجام نداد و حکومت و قدرت را به ابوبکر و عمر واگذار کرد! خب پسرم، بهتر نبود قدرت و حکومت را به معاویه هم واگذار میکرد تا جنگ صفین و بعدش نهروان پیش نمی‌آمد و خونریزی نمی‌شد؟ بهتر نبود به طلحه و زبیر هم قدرت میداد تا جنگ جمل راه نیندازند و مسلمین کشته نشوند؟ کسانی هم که در کشورهای منطقه به درک رفتند همه یا لشکر دشمن هستند یا مزدور دشمن. تا وقتی هم که قصد موذی‌گری و تجاوز داشته باشند همه را به درک میفرستیم. شما هم بهتره وقت بذاری درس بخونی و از طرف شیعه صحبت نکنی http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
احسان عبادی | ما و او
✅ قابل توجه آنهایی که این چند روزه به شدت در حال تخریب وزیر خارجه و رئیس جمهور هستند و ادعای تحمیل ب
👆👆 ✅ صلح امام حسن ، حکمیت صفین، قرار است به رهبری تحمیل شود؟ پست رپلای را بخوانید. ❌ با برداشت غلط و علم ناقص از تاریخ اسلام ، تحلیل غلط دست مردم ندهیم ❌