هدایت شده از احسان عبادی | ما و او
نکات مهم مصاحبه دکتری.mp3
زمان:
حجم:
17.2M
🔰 صوت مهم درباره نکات ویژه برای قبولی در #مصاحبه_دکتری
💠 برای تقویت رزومه چه کنیم ⁉️
✅ آیا پایان نامه ارشد را تبدیل به کتاب کنیم امتیاز دارد ⁉️
💠 آیا در مصاحبه با زبان انگلیسی سوال میکنند⁉️
🔰نوع دانشگاه از نظر اعتبار فرق دارد ⁉️
💠 در جلسه دکتری از چه مواردی سوال میکنند ⁉️
و...
🎤عبادی
🔰 خیلی ها سوال می کنند آنهایی که اصلا ارتباطی با خداوند ندارند و نه اهل نماز هستند و نه روزه ، چرا زندگی خوبی دارند⁉️
👈 جوابش واضح هست ، چون برای دنیای خودشان تلاش می کنند و خدا هم اجر دنیایی آنها را می دهد ، اما در آخرت نصیبی ندارند !
مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَمَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ ﴿۲۰﴾ سوره شوری
🔰كسى كه كشت آخرت بخواهد براى وى در كشته اش مى افزاييم و كسى كه كشت اين دنيا را بخواهد به او از آن مى دهيم و[لى] در آخرت او را نصيبى نيست
🔰انقلابی باید قوی شود🔰
http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
زمان:
حجم:
1.9M
#سوال درباره سلمان فارسی
سلام خسته نباشید،استاد گفتند شبهه ای هست بفرستیم،منم چهار تا از شبهاتی که پیرامون سلمان محمدی هست رو میفرستم.
۱_سلمان فارسی به اَوِستا و تورات و انجیل آگاهی داشت و قرآن رو اون به پیامبر یاد داده،از احکام مانوی و زرتشتی و مسیحی و یهودی،دین اسلام رو ساخت،نشونه اش هم شباهتاهریمن در زرتشتی به شیطان در اسلام،نماز به دیوار ندبه ی یهودیان که تغییر داده شد،شباهت حجاب در یهود با اسلام.
۲_سلمان فارسی به عمر،در حمله تازی ها به ایران،مشاوره میداد،مردم تیسفون رو تهدید کرد که اگر صلح نکنید خود من همتون رو گردن میزنم،نقاط ضعف ارتش ساسانی رو به عمر داد و اسرار نظامی ایران رو لو داد،و اگر اون راهنمایی نمیکرد،احتمال فتح ایران توسط اعراب تازی،منفی بود!
۳_مسلمین در جنگ احزاب،با تکنیک حفر خندق تونستند بر کفّار غلبه کنند.برای مصادره ی مشاور این جنگ،انصار گفتند سلمان از ماست چون در مدینه مسلمان شده.امّا مهاجرین گفتند که سلمان از ماست،چون از بلاد خود به حجاز مهاجرت کرده.دعوا بالا گرفت،انصار گفتند از مکه به مدینه هجرت نکرده،مهاجرین گفتند از اهالی مدینه هم نبوده،از جدال کلامی به جدال فیزیکی میرسه.نزدیک به جنگ داخلی میان مسلمانان.پیامبر برای خاتمه ی دعوا بین مهاجرین و انصار میگه:《سلمان منا اهل بیت.》این یک جمله مصلحتی بوده،پس فضیلتی برای سلمان نداره و فقط برای حل اختلاف بوده.
۴_یکی از یاران امام صادق(ع)از حضرت میپرسند که چرا انقد سلمان فارسی رو یاد میکنید؟امام صادق،برای تعصبات پان عربیسم،از کلمه ی فارس خشمگین میشه و میگه نگو فارسی به جاش بگو محمدی.
🎤 عبادی
🔰در ادامه صوت بالا ، این هم متن کتاب تاریخ طبری که اتفاقا مخالفین اسلام زیاد به آن استناد می کنند که صریحا اشاره می کند سلمان فارسی به ایرانی ها مشورت داد و با پذیرفتن مشورت شماره 2 سلمان ( یعنی عدم جنگ و پرداخت جزیه ) بدون جنگ مدائن تصرف می شود
👈 این کجایش خیانت بود ؟
❌ در ضمن ، سلمان فارسی اصلا یک انسان ساده با خانواده ای ساده بود ، چنین افرادی اصلا نه در دربار و نه در فرماندهی نظامی اصلا حضور نداشتند که سلمان بخواهد فنون نظامی یا اسرار حکومتی ساسانی را به مسلمان ها لو بدهد ‼️
👈 نگاه می کنید که همین شبهات ساده چقدر ذهن نوجوانان و جوانان ما را درگیر کرده و آنها را نسبت به سلمان فارسی بدبین کرده.
🔰 سر صبح این کتاب را می خواندم
این مطالبش جالب بود
کتاب طبقه حاکم که خانم ویلکرسون نوشتند و پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز در سال ۲۰۲۰ شد، مطالب جالبی درباره انتخابات ۲۰۱۶ که ترامپ انتخاب شد و تغییرات امریکا بعد آن نوشته.
حتی ماجرای استیضاح ترامپ در آن زمان
و هشدار روان شناسان درباره ترامپ
شروع از ص ۲۳
@ma_va_o
احسان عبادی | ما و او
🌺 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 🌺
🔰 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 2
💠قسمت دوم
🌺 گل مریم، چای معطر، و پیمانی در حضور خدا
آفتاب دومین روز مرخصی با انوار طلاییاش از پنجرهی چوبی اتاق به داخل میتابید. حسین عبودیت، پس از اقامه نماز صبح، دیگر نخوابیده بود. او روی سجادهاش نشسته و به مفاهیم عمیق دعای عهد فکر میکرد. نام «مطهره سادات حامدی» از شب گذشته پیوسته در پسزمینه ذهنش تکرار میشد. برای او که سالها با منطق، ریاضیات پرتابه، و محاسبات دقیق نظامی سر و کار داشت، این تلاطم درونی پدیدهای ناشناخته و عجیب بود.
حاج آقا عبودیت، پدر حسین، پس از بازگشت از مسجد محله، سماور را روشن کرده بود. وقتی حسین وارد آشپزخانه شد، پدر با مهربانی دستی بر شانه ستبر پسرش کشید و گفت: «مادرت دیشب موضوع را به من گفت. حسین جان، خانواده آقای حامدی از خوبان این شهرند. من سالهاست در مسجد پشت سر آقای حامدی نماز خواندهام و به پاکی و نجابت این خانواده قسم میخورم. اگر قسمتت این باشد، بدان که خدا تو را بسیار دوست داشته است.»
حسین با حجب و احترام سرش را پایین انداخت و گفت: «الحمدلله آقاجان. دعای خیر شما و مادر همیشه پشتوانه من بوده است. هرچه خدا بخواهد و شما صلاح بدانید.»
ساعت حدود ده صبح بود که مادر حسین، با دلی پر از امید، به سمت تلفن رفت. شماره منزل آقای حامدی را گرفت. صدای مادر در حین احوالپرسیهای معمول زنانه، گرم و پر از احترام بود. پس از مقدمهچینیهای مرسوم، مقصود اصلی را بیان کرد: «راستش خانم حامدی عزیز، تماس گرفتم تا اگر اجازه بفرمایید، امشب به همراه حاج آقا و پسرم حسین، برای امر خیری خدمت برسیم و چند دقیقهای مصدع اوقاتتان شویم.»
پشت خط، مادر مطهره سادات با متانت پاسخ داد که باید موضوع را با حاج آقا و خود دخترش در میان بگذارد. قرار شد تا ساعتی بعد خبر نهایی را بدهند. آن یک ساعت برای حسین طولانیتر از روزهای سخت عملیات در کویر گذشت. سرانجام زنگ تلفن به صدا درآمد و خانواده حامدی با کمال میل برای بعد از نماز مغرب و عشاء، اجازه حضور دادند.
حسین در ذهنش زمان را محاسبه کرد. او در کل 48 ساعت مرخصی داشت. از غروب روز گذشته تا اکنون، بخش مهمی از آن سپری شده بود و برای او که میدانست زمان به سرعت میگذرد،در این 24 ساعت باقیمانده، او باید مهمترین تصمیم زندگیاش را میگرفت. همچنین زهرا خواهرش اشاره کرده بود که مطهره سادات متولد سال 1383 است. حسین متولد 1378 بود، این اختلاف سنی از نظر حسین برای درک متقابل و ساختن یک زندگی مشترک، بسیار ایدهآل و مناسب بود.
عصر آن روز، حسین به همراه پدرش برای خرید گل و شیرینی از خانه خارج شد. او به جای دستهگلهای بزرگ و پر زرقوبرق که تناسبی با سادگی و خلوص هر دو خانواده نداشت، یک دستهگل متوسط اما بینهایت زیبا از گلهای مریم و نرگس انتخاب کرد. عطر گل مریم، او را به یاد پاکی و نجابتی میانداخت که روز گذشته در آن نگاه گذرا دیده بود. یک جعبه شیرینی سنتی نیز خریدند و پس از صرف شام، راهی منزل آقای حامدی شدند.
خانه آقای حامدی در کوچهای بنبست و آرام قرار داشت. نمای خانه آجری بود و پیچک سرسبزی از روی دیوار حیاط به بیرون سرک کشیده بود. با به صدا درآوردن زنگ، در با صدای تیکی باز شد. آقای حامدی، مردی میانسال با چهرهای نورانی و محاسنی جوگندمی، در آستانه در ایستاده بود و با خوشرویی از آنها استقبال کرد: «بفرمایید، صفا آوردید حاج آقا عبودیت. قدم بر چشم ما گذاشتید.»
فضای داخل خانه، درست مانند اهالیاش، ساده، صمیمی و سرشار از آرامش بود. در گوشه پذیرایی، یک کتابخانه چوبی بزرگ پر از کتابهای مذهبی، تفاسیر قرآن و کتب ادبی قرار داشت. پشتیهای سنتی و فرشهای دستباف لاکیرنگ، گرمای خاصی به محیط بخشیده بود. خانم حامدی با چادری سفید و گلدار به استقبال آمد و با مادر و خواهر حسین گرم گرفت.
پس از گذشت دقایقی از تعارفات اولیه و صحبتهای پدران درباره اوضاع روز و خاطرات گذشته، سکوت معناداری بر اتاق حاکم شد. حاج آقا عبودیت سرفهای کرد و با نام خدا بحث را آغاز نمود: «بسم الله الرحمن الرحیم. جناب حامدی عزیز، غرض از مزاحمت، رسیدن به خدمت شما برای امر خیری است که سنت پیامبر مکرم اسلام (ص) است. جوان ما، حسین آقا را که میشناسید. در خانوادهای مذهبی بزرگ شده و شکر خدا نان حلال خورده است. اکنون هم که در خدمت نظام و کشور است. ما آمدیم تا از دختر خانم گل شما، مطهره سادات، برای پسرمان خواستگاری کنیم.»