استاد احسان عبادیچطور خوب کتاب بخوانیم؟.MP3
زمان:
حجم:
4.6M
🔰 کتابها را چگونه بخوانیم که متوجه شویم خوب خوانده ایم❓
👈 بچه های مدرسه ای ، ریاضی و فیزیک و دروس محاسباتی را چطور بخوانند که مفهومی باشد ❓
👈 تاریخ و عقائد و... را چگونه باید خواند تا عمیق و مفهومی یاد بگیریم ❓
🎤 با توضیحات #استاد_احسان_عبادی
👌 مباحث مهم درباره مطالعه و برنامه ریزی را می توانید با پیگیری هشتگ های #سیر_مطالعاتی و #کشکول در همین کانال ، دنبال کنید.
@ma_va_o
❌ آنانی که خواهان عزل پزشکیان و اژه ای هستند، از دیروز تا الان و بعد دستگیری آن نفوذی ،
آیا از خود سوال کردند که چه شده که شعار آنها دقیقا همان شعاری هست که آن نفوذی می داده؟؟؟
اوایل دولت هم که مریم رجوی دنبال عزل پزشکیان بود!!!.
کمی تامل
کمی فکر !
ایکاش بفهمند این عزیزان کفن پوش خواهان عزل پزشکیان که راهشان به شدت انحرافی و غلط است.
@ma_va_o
زمان:
حجم:
6.1M
#سوال
خیلی ببخشید یه سوال داشتم خدمتتون تو بعضی از شهرها بیشتر اوقات تحصن وتجمعات برگزار میکنند برای مطالبه گری البته (نه تجمعات شبانه) تو روز برگزار میکنند آیا واجب که حتما شرکت کنیم؟؟
من خودم هرشب تجمعات شبانه شرکت میکنم ولی نمیدونم که این تجمعات با نظرات رهبری همخوانی داره یانه؟ آیا مگه این تجمعاتی که شبانه داره برگزار میشه مگه کافی نیست مگه نمیشه همون جا مطالبه گری کرد چه لزومی داره که دوباره تو روز هم تجمع کنند؟؟ خودم گاهی به علت کسالت یا کارهای روزمره یا دوری مسیر این انگیزه رو ندارم که تو تجمع روز هم شرکت کنم آیا اشکال داره ؟؟
🎤 عبادی
@ma_va_o
19.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 با این شیوه ساده، بیشترین ثواب اون روز نصیب شما میشه !!!
🎤 احسان عبادی
@ma_va_o
👌 کلیپی از سرکار خانم بهاره جنگروی در حال پخش هست که به آقای پزشکیان و قوه قضا اعتراض دارد سر حجاب.
بله
درسته
و این اعتراض ایشون کاملا بجاست و بحثی نیست.
اما
اما ایشون در آنجا گفتند اگر به بهانه جنگ می خواهید کاری با بی حجاب نداشته باشید ، باید بدانید که آیه حجاب در سوره احزاب، وسط جنگ احزاب نازل شد !!!
خواهر بزرگوار
این حرف شما هیچ سند و مدرکی ندارد !
وجود یک آیه در وسط سوره احزاب ، دلیل بر نازل شدن آن در وسط جنگ احزاب نیست !!!
اگر سندی هر کسی برای این مورد دارد که قطعا سند هم باید #روایت معتبر باشد درباره شان نزول این آیه ، که در وسط جنگ احزاب نازل شد ، ممنون می شویم اطلاع دهد.
دیگر به بهانه تشویق به حجاب که نمی شود تاریخ را تحریف کرد!
موفق باشید
✍️ احسان عبادی
@ma_va_o
🌀 چرخه باطل
❌ این جماعتی که الان دارن میگن چرا برخورد فوری نمی کنین و دارن فرماندهان و مسئولین رو زیر سوال می برن ،
همون هایی هستن که سر وعده صادق 3 هم مدام به فرماندهان ما لعنت می فرستادند و حتی یکی از اونها با بی تربیتی و بی ادبی تمام جلوی حضرت آقای شهید ، فرماندهان ما رو بیانیه نویس خطاب کرد و اون خانم طالب و دائم متحصن اون ها رو خاک بر سر نامید !!!
البته که حضرت آقای شهید هم جواب محکمی به اونها داد و فرمود فرماندهان محاسبه دارند و می دانند چه کنند و چه نکنند.
و البته که این جماعت هیچ وقت حرفهای رهبری برایشان مهم نبود و حرف بلاگرهای مجازی و فلان عسطاد حدیث جعلی خوان و فلان نماینده های مجلس برایشان مهمتر از حرف رهبری است.
ما یادمان نمی رود که رهبری صریحا فرمود تعللی در کار نیست ، اما این جماعت جنگ نرفته و درس نظامی نخوانده می گفتند نخیر ! تعلل کردیم ! و چه توهین های زشتی که به سرداران شهید ما که آن زمان زنده بودند نکردند....
این چرخه دوباره در حال تکرار است
✍️ احسان عبادی
@ma_va_o
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨پایان خرافه فروشی؛
#موریانه_های_دین به دست قانون سپرده شدند.
📲در پشت پرده برخی صفحات پرمخاطب فضای مجازی، شبکهای شکل گرفته بود که در آن، باورها و امیدهای مردم به ابزاری برای درآمدزایی تبدیل میشد.
⚖امروز نهادهای قضایی و امنیتی در اقدامی علیه این شبکه، تعدادی از افراد مرتبط با آن را دستگیر کردند.
🔓وعده حل مشکلات اقتصادی، خانوادگی، بیماری ها و... از طریق رؤیا فروشی و رمالی با عناوین کاذب غربی و شرقی (فنگ شویی، پاکسازی اسم، توسعه فردی، یوگا و...) به شاهراهی پرسود برای این کلاهبرداری تبدیل شده بود.
📌متأسفانه علاوه بر زیان های مالی گسترده، به اعتقادات و باورهای مردم نیز صدمات جدی وارد شده بود.
⏳انشاءالله برخورد با این عناصر به پشتوانه افکار عمومی ادامه دار خواهد بود...
@ma_va_o
احسان عبادی | ما و او
🚨پایان خرافه فروشی؛ #موریانه_های_دین به دست قانون سپرده شدند. 📲در پشت پرده برخی صفحات پرمخاطب فضای
👏👏👏👏 خبر خوش
وعده دوستان امنیتی و قضایی محقق شد
همانطور که گفتیم قرار است به صورت جدی با خرافه گوها و منحرفین مجازی برخورد شود و هیچ مماشاتی نخواهد بود.
1️⃣ در فاز اول سراغ این پکیج فروش های اینستاگرامی رفتند که دین و معنویت مردم را به بازی گرفتند.
2️⃣ انشالله قرار است در فاز دوم سرغ شیادان و کلاهبرداران مدعی طب سنتی که هیچ مجوزی از نظام پزشکی ندارند و هیچ کد پزشکی از نظام پزشکی ندارند بروند .
❌ حجم شکایات از این شیادان مجازی که بدون مجوز ، کار طبابت می کنند و حتی دوره های تربیت طبیب برگزار می کنند 😳😳😳 به شدت بالا رفته . متاسفانه طلبه هایی هم وارد این وادی شدند و با تجویزهای بدون تخصص ، باعث مشکلات جسمی فراوان برای مردم شدند.
بارها گفتیم ، طبق قانون رسمی جمهوری اسلامی ایران و طبق ابلاغیه جامع سلامت که رهبری شهید در فروردین 93 ابلاغ کردند ، کار طبابت و پزشکی فقط و فقط و فقط باید زیر نظر #وزارت_بهداشت باشد و هر کس بدون مجوز و کد نظام پزشکی این کار را کند ، #مجرم است با جریمه زندان و نقدی.
افرادی مثل روازاده هم مادام العمر مجوز آنها باطل شده، امثال خیراندیش ، خ.ز و دیگران هم دکانشان بسته شد و افرادی دیگر که در پست https://eitaa.com/ma_va_o/38480 در نامه رسمی معاونت وزارت بهداشت نامشان آمده.
بعد همین شیادان می آیند و بر خلاف نظر رهبری شهید که توصیه می کرد به مردم که فرزندان خود را واکسن بزنید ، می گویند واکسن نزنید !!!
ماشالله دو سال طلبگی خواندند ، دیگر متخصص تمام امورات دینی و ماورایی و طبی و پزشکی و دارویی هم شدند !!!!!
👌 احسنت به نیروهای خدوم امنیتی و قضایی ، انشالله این شیادان طب سنتی که بدون مجوز ، با جان مردم بازی می کنند زودتر رسوا و تعطیل شوند.
احسان عبادی | ما و او
✅ #رمان_کافه_پارادوکس هر روز در کانال @ma_va_o قسمت 17 👇👇👇
قسمت هفدهم: شبی در خانهی حامد؛ بوی نان سنگک و فرو ریختن دیوارها
سوز سرمای آبانماه، صورت بچهها را مورمور میکرد. کوچهی قدیمی و سنگفرششدهی محله، با نور زرد تیرهای چراغبرق روشن بود. نیما دو عدد نان سنگک دوآتیشهی کنجدی را که هنوز از حرارت تنور میسوخت، روی دستهایش جابهجا میکرد تا انگشتانش نسوزد.
بچهها جلوی در خانهای با پلاک فیروزهای ایستاده بودند. سامان یقه کاپشنش را بالا داد و با خندهای شیطنتآمیز گفت: «خب بچهها، آمادهاید برای ورود به غار تنهایی یک زاهد تارکدنیا؟ شرط میبندم الان میریم تو، روی یه گلیم زبر میشینیم، یه لامپ صد وات کمنور از سقف آویزونه، و حامد با یه تسبیح شاهمقصود میشینه جلومون و از عذاب قبر میگه!»
بردیا که دستهایش را در جیب پالتویش فرو برده بود، پوزخندی زد: «خدا کنه حداقل یه وایفای داشته باشه! من بعید میدونم تو خونهش حتی تلویزیون باشه. احتمالا باید زل بزنیم به گلهای قالی و به گناهانمون فکر کنیم.»
امیرعلی دستش را روی زنگ گذاشت و گفت: «بسه دیگه، چقدر پشت سر میزبان حرف میزنید. دیشب که تو کافه با اون منطقش همهمون رو خلع سلاح کرد، حالا امشب هم بریم ببینیم تو زمین خودش چه خبره.»
صدای زنگ در فضا پیچید. چند ثانیه بعد، تیک باز شدن در به گوش رسید. بچهها با احتیاط وارد حیاط کوچک اما باصفایی شدند. یک حوض نقلی هشتضلعی با کاشیهای آبی در وسط حیاط بود که چند گلدان شمعدانی مقاوم در برابر سرما، دورش چیده شده بودند.
در ورودی ساختمان باز شد و حامد، با چهرهای خندان، در چهارچوب در ظاهر شد. اما خبری از هودی خاکستری یا لباس رسمی نبود. حامد یک تیشرت آستینکوتاه سفید، شلوار کتان سرمهای و یک پیشبند آشپزی چهارخانه به تن داشت! در دستش هم یک کفگیر چوبی بود.
«بهبه! رفقای وقتشناس! بوی سنگک داغتون تا اینجا اومد. بیاید تو که روغن ماهیتابه داره میسوزه!»
بچهها با دیدن تیپ خانگی و پیشبند حامد، جا خوردند. پرهام نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد: «حامد جان، ما منتظر بودیم با عبا بیای استقبالمون، این چه تیپیه؟ شدی شبیه سرآشپزهای ایتالیایی!»
حامد بلند خندید، کفگیر را تکان داد و گفت: «داداش، تو خونه که آدم زره نمیپوشه! اینجا منطقهی آزاده، راحت باشید.»
با ورود به خانه، تمام تصورات کلیشهای سامان و بردیا فرو ریخت. خبری از گلیم زبر و نور تاریک نبود. خانهای کوچک اما بهشدت گرم، پرنور و خوشسلیقه. کف خانه پارکت چوبی بود و چند فرش دستباف عشایری با رنگهای لاکی و سرمهای، فضای مدرن و سنتی را به زیبایی تلفیق کرده بود. گوشهی پذیرایی، یک کتابخانهی دیواری بزرگ تا زیر سقف امتداد داشت که پر از کتابهای رنگارنگ بود. کنار کتابخانه، یک تلویزیون بزرگ و در کمال تعجب بردیا یک کنسول بازی پلیاستیشن ۵ به چشم میخورد!
روی میز عسلی، چند گلدان طبیعی پتوس و سانسوریا طراوت خاصی به فضا داده بودند. نورپردازی خانه ترکیبی از آباژورهای چوبی و نورهای آفتابی بود که حس آرامش عجیبی را به روان آدم تزریق میکرد.
بردیا با دهان نیمهباز به پلیاستیشن اشاره کرد: «حامد… نگو که اون دکور نیست! تو فیفا بازی میکنی؟!»
حامد که داشت از آشپزخانهی اُپن برایشان چای میریخت، چشمک زد: «فیفا که سهله، توی “کال آو دیوتی” ادعام میشه! بعد شام اگه جرأت دارید دستهها رو بردارید تا نشونتون بدم استراتژی جنگی یعنی چی!»
صدای خندهی بچهها خانه را برداشت. سامان با تعجب به اطراف نگاه کرد و پرسید: «راستی حامد، همسرت کجاست؟ ما مزاحم ایشون نشدیم؟»
حامد سینی چای را روی میز گذاشت و گفت: «نه بابا، چه مزاحمتی. وقتی فهمید شما قراره بیاید، گفت این یه جمع مردونه و رفاقتیه، بهتره شما راحت باشید. خودش هم یه کیک شکلاتی بینظیر برامون پخت و رفت خونهی مادرش که اتفاقاً همین دو کوچه پایینتره. فقط تهدید کرد که اگر آشپزخونه رو منفجر کنم، فردا باید کل خونه رو تنهایی جارو بکشم!»
فضای صمیمی، بیتکلف و بهشدت «زندگیبخش» خانهی حامد، گارد بچهها را کاملاً شکست. آنها کاپشنهایشان را روی چوبلباسی انداختند و به سمت آشپزخانه رفتند تا در پختن شام کمک کنند. حامد قول املت داده بود، اما نه یک املت معمولی؛ یک املت قهوهخانهای حرفهای با گوجهی فراوان، کره، سیر تازه و فلفل سیاه.
امیرعلی گوجهها را رنده میکرد، نیما تخممرغها را هم میزد و سامان با حسرت به ماهیتابهی بزرگ چدنی نگاه میکرد.
سامان در حالی که بوی کرهی ذوبشده مستش کرده بود، گفت: «آقا من اعتراف میکنم، فکر میکردم شما مذهبیها و مخصوصا آخوندها اصلاً بلد نیستید از زندگی لذت ببرید. فکر میکردم همهش تو فکر آخرتید و دنیا براتون یه جای تاریک و بیارزشه.»
👇👇👇
احسان عبادی | ما و او
قسمت هفدهم: شبی در خانهی حامد؛ بوی نان سنگک و فرو ریختن دیوارها سوز سرمای آبانماه، صورت بچهها را
حامد که داشت ادویهها را با دقت یک جراح به املت اضافه میکرد، لبخند زد: «این همون توهمیه که رسانهها و گاهی برداشتهای غلط خودمون ساختن. امام علی (ع) میگه: “لِلمُؤمِنِ ثَلاثُ ساعاتٍ…” یعنی مؤمن شبانهروزش سه بخشه؛ یه بخش برای ارتباط با خدا، یه بخش برای کار و تلاش، و یه بخش مهم برای لذتهای حلال و استراحت! اگه اون بخش سوم (لذت و تفریح) نباشه، آدم قدرت اون دو بخش دیگه رو هم نداره. دین نیومده ما رو از دنیا بندازه بیرون، اومده یادت بده چطور تو دنیا زندگی کنی که هم اینجا بهشت باشه، هم اونجا.
شام آماده شد. بچهها دور سفرهی حصیری کوچکی که روی زمین پهن شده بود نشستند. نان سنگک داغ، املت رویایی حامد در همان ماهیتابه، سبزی خوردن تازه و دوغ محلی. خوردن این شام ساده اما بینهایت لذیذ، همراه با شوخیها و خندههای از ته دل، صمیمیتی را بین آنها ساخت که شاید در گرانترین رستورانهای شهر هم پیدا نمیشد. سامان چنان با ولع لقمه میگرفت که بردیا به شوخی گفت: «یواش داداش! انگار از قحطی فرار کرده. حامد، این بشر همون مغز دومیه که دیشب میگفتی! فقط شکم فرمان میده!
پس از شام و جمع کردن سفره با کمک همه، نوبت به چای تازهدم و کیک شکلاتی همسر حامد رسید. بچهها روی مبلهای راحتی و کوسنهای روی زمین پخش شده بودند. صدای ملایم موسیقی بیکلام ایرانی در پسزمینه پخش میشد.
در این میان، پرهام که ذاتاً شخصیتی جستجوگر و متفکر داشت، از جا بلند شد و به سمت کتابخانهی حامد رفت. او با دقت عناوین را میخواند؛ از تفسیر و فلسفه گرفته تا رمانهای کلاسیک جهان، تاریخ اروپا، روانشناسی و کتابهای زبان اصلی.
ناگهان چشم پرهام روی قفسهی “تاریخ ایران” متوقف شد. او کتاب قطوری را بیرون کشید، نگاهی به جلدش انداخت و سپس با چهرهای که حالا کمی جدیتر و چالشیتر شده بود، به سمت مبل برگشت. کتاب را روی میز، کنار فنجان چای حامد گذاشت.
پرهام گلویش را صاف کرد. سکوت سبکی در اتاق حاکم شد. بقیه بچهها که میدانستند پرهام وقتی اینطور جدی میشود، حتماً سوال مهمی در سر دارد، به او خیره شدند.
پرهام نگاهش را بین حامد و کتاب رد و بدل کرد و گفت:
حامد… امشب خیلی بهمون خوش گذشت. خونت، آرامشت، نگاهت به زندگی، همهچیز عالیه. من دیشب منطقت رو دربارهی احکام دین و حتی حجاب و گوهر وجود پذیرفتم. قبول دارم که این دین در تئوری و در زندگی شخصی آدمی مثل تو، زیباست.
پرهام مکثی کرد، نفس عمیقی کشید و لحنش تیزتر شد:
اما… اما یه خشم تاریخی تو گلوی من و خیلی از جوونهای ایرانی هست که نمیذاره با این دین ارتباط دلی برقرار کنیم. حامد، این دینی که تو الان داری با این زیبایی ازش حرف میزنی، با “گل و شیرینی” وارد کشور ما نشد!!!!!
سامان که انگار بحث مورد علاقهاش پیش کشیده شده بود، روی مبل نیمخیز شد. نیما لپتاپش را که تازه باز کرده بود تا عکسی به بردیا نشان دهد، نیمهبسته رها کرد.
پرهام ادامه داد: «ما ایرانیها صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای جهان بودیم؛ ساسانیان! تمدن، هنر، ثروت.
اما این دین با شمشیر اعراب بادیهنشین به ما تحمیل شد. کتابخونههای ما رو سوزوندن، به اجداد ما گفتن یا جزیه (مالیات سنگین) بدید، یا مسلمان بشید، یا گردنتون رو میزنیم! اجداد من از ترس جونشون مسلمان شدن. چطور میتونی از دینی دفاع کنی که پایهاش تو کشور من، روی خون ایرانیها و تجاوز به خاک ما بنا شده؟ چطور انتظار داری من ایرانی، دینی رو بپذیرم که با زور شمشیر به خوردم دادن؟
فضای گرم و خندان خانه، ناگهان تبدیل به یک دادگاه تاریخی شد. بردیا با تکان دادن سر حرفهای پرهام را تأیید کرد و زیر لب گفت: «دقیقاً… غرور ملی ما چی میشه پس؟
حامد هیچ واکنش تدافعی نشان نداد. لبخند از روی لبانش محو نشد، بلکه عمیقتر و پختهتر شد. او آرام استکان کمرباریک چای را برداشت، کمی از آن نوشید و سپس نگاه نافذش را به چشمان پرهام دوخت.
پرهام… میدونستم دیر یا زود به این گردنهی تاریخی میرسیم. و چقدر خوشحالم که این بغض رو باز کردی. چون این همون دروغ بزرگیه که سالهاست به اسم “تاریخنگاری ملیگرایانه” به خورد ذهن جوان ایرانی دادن تا هویت اصیلش رو ازش بگیرن.
حامد کتابی که پرهام روی میز گذاشته بود را برداشت، دستی روی جلدش کشید و با لحنی که بوی یک افشاگری بزرگ میداد، گفت:
👇👇👇👇👇