eitaa logo
مادر خوب | مدرسه مادری
121.7هزار دنبال‌کننده
17.5هزار عکس
6.2هزار ویدیو
221 فایل
❤️به کانال #مادر_خوب خوش آمدی❤️ اینجا دور هم جمع شدیم تا در مسیر شیرین و پر چالش مادری، تنها نباشیم🤝 💌پاسخگو @admin_madarekhoob تبلیغات https://eitaa.com/maadar_khoob_AD https://eitaayar.ir/anonymous/bD3q.b53
مشاهده در ایتا
دانلود
ماجرا از آنجا شروع شد که ما به یک مهمانی «اعلام خبر بارداری» دعوت شدیم اول با خودمان گفتیم «آخی! خودشون خوشحالن دارن بچه‌دار میشن میخوان ما رو هم شریک کنن» آنموقع نمی‌دانستیم از این به بعد هربار که آن‌ها خوشحال هستند قرار است ما هم شریک باشیم ما بی‌خبر از سرنوشت شومی که در انتظارمان بود خوشحال به آن مهمانی رفتیم بعنوان هدیه هم از این سکه گرمی‌ها دادیم که هم بالاخره طلاست هم خیلی گران نیست چند هفته بعد از آن مهمانی با ذوق و شوق تماس گرفتند و گفتند بمناسبت «تعیین جنسیت بچه» یک مهمانی کوچک گرفته‌‌اند هرچه اصرار کردیم بگویند بچه دختر است یا پسر، که حداقل بدانیم هدیه‌ صورتی تهیه کنیم یا آبی قبول نکردند و گفتند که باید همان شب سورپرایز شویم ما یک هدیه‌ سفید خریدیم و به مهمانی رفتیم سعی کردیم خودمان را سورپرایز شده نشان دهیم و در حالی که وانمود می‌کنیم اصلا انتظارش را نداشته‌ایم، بابت مشخص شدن جنسیت بچه به والدینش با هیجان تبریک بگوییم نه ماه تمام شد فرزند دلبندشان بدنیا آمد در این مرحله علیرغم دانستن جنسیت بچه فقط باید یک تکه طلای سنگین هدیه می‌دادیم از شانس ما بچه هم پسر بود و با این حساب، یک سور دیگر به مجموعه جشن‌ها اضافه می‌شد! چند ماه بعد وقتی کم‌کم داشتیم نگران می‌شدیم که چرا این بچه دندان در نمی‌آورد زنگ زدند و گفتند: «جشن دوتا دندونش‌رو باهم گرفتیم منتها یکم بزرگ‌تر و سنگین‌تر. بالاخره دوتا دندون با همه دیگه» بدین ترتیب ما هم یک هدیه که چند گرم سنگین‌تر بود و مناسب دوتا دندان با هم، به «جشن دندونی» رفتیم بجز جشن‌های تولد جشن راه افتادن و جشن زبان باز کردن خیال‌مان راحت بود تا زمان «از شیر گرفتن»، جشنی نخواهیم داشت که با یک «گودبای پمپرز» ناگهانی غافلگیر شدیم فکر اینجایش را نکرده بودیم به این مناسبت فرخنده هم کادویی جز چند دست شلوار اضافه و قالیچه زاپاس به ذهن‌مان نرسی هدایا را زدیم زیربغل‌مان و به جشن رفتیم با اینکه دست و دلمان نمی‌رفت در مهمانی‌ای که تم لباس‌ها «قهوه‌ای» و کیک هم به شکل «پوشک» بود چیزی بخوریم، وقتی بچه می‌گفت شماره يک یا بعضا دو دارد، سعی می‌کردیم اشک شوق در چشمان‌مان حلقه بزند و ایستاده او را تشویق می‌کردیم بعد از اینکه فرزند دلبندشان به مدرسه رفت نفس راحتی کشیدیم خوشحال بودیم که زندگی‌مان به حالت عادی بازگشته و کم کم داشتیم روحیه از دست رفته‌مان را بدست می‌آوردیم تا اینکه چند روز پیش تماس گرفتند و اعلام کردند ما به جشن «به فکر بدنیا آوردن فرزند دوم افتادن» دعوت شده‌ایم 😐 ❤️ @maadar_khoob