همهى آدمها تنها هستند. اين تنهايى، با عصيان و با خوشىها و لذّتها و بىخيالىها و بىخبرىها، درمان نمىيابد؛ كه دلِ ما، بزرگتر از اين زندگى و بزرگتر از تمامىِ هستى است.
در وسعتِ دلِ بزرگِ ما، تنهايى را نمىتوان با اين لحظههاى شاد و يا بتهاى گوناگون و يا دلدارهاى چندرنگ، درمان كرد؛ كه اين دل، دلدارى ديگر مىخواهد. اين خانه، براى ديگران بزرگ است.
اگر تمامىِ تمامىِ عشقها را یکجا به ما بسپارند، باز هم سرزمينِ دلِ ما، سرزمينِ گستردهى وجودِ ما، خالى است و اين خلوت، نه در هنگامِ محروميت، كه حتّى در لحظهى برخوردارى هم احساس مىشود؛ و تازه بهتر احساس مىشود.
دلِ آدمى، بزرگتر از اين زندگى است. و اين، رازِ تنهايى اوست. او چيزى بيشتر از تنوع و عصيان را مىخواهد. او محتاج تحرّک است و حركت، با محدوديت سازگار نيست، كه محدوديتها، عاملِ محروميت و تنهايىِ ماست.
- کتاب نامههای بلوغ، علی صفایی حائری
@maae_maein