eitaa logo
گروه فرهنگی معبر
44 دنبال‌کننده
27 عکس
50 ویدیو
8 فایل
راه ارتباطی با کانال @ashk_Rahkare_shahadat هر مطلب یا خاطره یا عکسی یا هرچیزی از شهدا دارید خاطرات راهیان نور ،خاطرات خادمیتون تو مناطق عملیاتی بگوش دل در کانال میشنویم🥀 🌹🌹لبخند شهدا رزی همه انشالله🌹🌹
مشاهده در ایتا
دانلود
میگفت‌درعالم‌رویا؛ به‌شهیدگفتم! چرابرای‌‌مادعانمیکنید که‌شهیدبشیم...!؟ میگفت‌مادعامیکنیم براتون‌شهادت‌مینویسن ولی‌گناه‌میکنید پاک‌میشه -حاج‌حسین‌یکتا @khadem_koolehbar گروه فرهنگی معبر https://eitaa.com/mabar_shohada
خیلی درد تو این عکسه.. میگفت من تورو بلند قامت فرستادمت رفتی.. چرا علی اصغر برگشتی..؟!(:💔 @khadem_koolehbar
اتاق پر بود از لباس. نشستم کنار یکی از تشتها لباس ها را خیس کردم و تاید ریختم رویشان. لکه ها را با دست ساییدم تا شسته شوند. دستم را از تشت بیرون کشیدم. یک دفعه شوکه شدم : از دستهایم خون می چکید. از خواب پریدم. هوا روشن بود. «ای داد بیداد! خواب موندم.» نماز خواندم. با عجله چادر سر کردم و راه افتادم سمت بیمارستان شهید کلانتری. به اطرافم توجه نمیکردم. زمستان بود و هوا سرد. آن قدر با عجله و تند راه می رفتم که تنم خیس عرق شد. توی دلم به خانم ها بدوبیراه گفتم که باز در نزده اند و من را جا گذاشته اند. تصمیم گرفتم هرچه اصرار کنند دیگر آن ها را نبخشم. رسیدم جلوی نگهبانی. گیت بسته بود. با دست محکم زدم به پنجره نگهبانی : «انگار تو هم مثل من خواب موندی در رو باز کن.» آمد دم در و گفت : «مادر، این وقت صبح کجا میخوای بری؟!» گفتم: «بعد این همه سال من رو نمیشناسی؟! خونه بابام که نمی رم. اومده ام لباس های رزمنده ها رو بشورم.» گفت: «مادر حواست کجاست؟! شش ماهه بیمارستان هم جمع شده!» تکیه دادم به نرده جلوی در و با گریه به بیمارستان نگاه کردم. 📚بُرشی از کتاب حوضِ خون • @khadem_koolehbar