میگفتدرعالمرویا؛
بهشهیدگفتم!
چرابرایمادعانمیکنید
کهشهیدبشیم...!؟
میگفتمادعامیکنیم
براتونشهادتمینویسن
ولیگناهمیکنید
پاکمیشه
-حاجحسینیکتا
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
@khadem_koolehbar
گروه فرهنگی معبر
https://eitaa.com/mabar_shohada
#شهدا #معبر #شهادت #شهید #جبهه #جنگ #دفاع_مقدس #شهیدخرازی #شهیدآوینی #شهید_علی_چیت_سازیان
#روایتگری_شهدا #تفحص_شهدا #فکه
#شلمچه #طلاییه #شرهانی #اروند #نهرخین #هویزه #هور #رمضان #ضرغام #معراج_شهدا
هدایت شده از "خادمین سرزمین ملائک"🇮🇷🇵🇸
خیلی درد تو این عکسه..
میگفت من تورو بلند قامت فرستادمت رفتی..
چرا علی اصغر برگشتی..؟!(:💔
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
@khadem_koolehbar
هدایت شده از "خادمین سرزمین ملائک"🇮🇷🇵🇸
اتاق پر بود از لباس. نشستم کنار یکی از تشتها لباس ها را خیس کردم و تاید ریختم رویشان. لکه ها را با دست ساییدم تا شسته شوند. دستم را از تشت بیرون کشیدم. یک دفعه شوکه شدم : از دستهایم خون می چکید. از خواب پریدم. هوا روشن بود. «ای داد بیداد! خواب موندم.» نماز خواندم. با عجله چادر سر کردم و راه افتادم سمت بیمارستان شهید کلانتری. به اطرافم توجه نمیکردم. زمستان بود و هوا سرد. آن قدر با عجله و تند راه می رفتم که تنم خیس عرق شد. توی دلم به خانم ها بدوبیراه گفتم که باز در نزده اند و من را جا گذاشته اند. تصمیم گرفتم هرچه اصرار کنند دیگر آن ها را نبخشم. رسیدم جلوی نگهبانی. گیت بسته بود. با دست محکم زدم به پنجره نگهبانی : «انگار تو هم مثل من خواب موندی در رو باز کن.»
آمد دم در و گفت : «مادر، این وقت صبح کجا میخوای بری؟!»
گفتم: «بعد این همه سال من رو نمیشناسی؟! خونه بابام که نمی رم. اومده ام لباس های رزمنده ها رو بشورم.»
گفت: «مادر حواست کجاست؟! شش ماهه بیمارستان هم جمع شده!»
تکیه دادم به نرده جلوی در و با گریه به بیمارستان نگاه کردم.
📚بُرشی از کتاب حوضِ خون
•
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
@khadem_koolehbar