eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
514 دنبال‌کننده
12هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ 📚 #رمان #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 5⃣1⃣ #قسمت_پ
❣﷽❣ ✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 6⃣1⃣ 📖توی بله برون مخالف زیاد بود. مخالف های دلسوزی که دیگر زورشان نمی‌رسید جلوی این وصلت را بگیرند. دایی منوچهر که همان اول مهمانی با مامان حرفش شده بود و زده بود بیرون. از چهره ی مادر ایوب هم میشد فهمید چندان راضی نیست. 📖توی تبریز طبق رسمشان برای ایوب دختر نشان کرده بودند. کار ایوب یک جور سنت شکنی بود. داشت دختر غریبه می گرفت. آن هم از تهران. ایوب کنار مادرش👥 نشسته بودو به ترکی می گفت: _ ناسلامتی بله برون من است آ...اخم هایت را باز کن. 📖دایی حسین از جایش بلند شد. همه ساکت شدند. رفت قران را از روی تاقچه برداشت و بلند گفت: -الان همه هستیم؛ هم شما خانواده ی داماد، هم ما خانواده ی عروس. من قبلا هم گفتم راضی به این وصلت نیستم❌ چون شرایط پسر شما را می دانم. اصلا زندگی با جانباز سخت است. ما هم شما را نمی‌شناسیم . از طرفی می‌ترسیم دخترمان توی زندگی عذاب بکشد، مهریه ای هم ندارد که بگوییم پشتوانه ی درست و حسابی مالی دارد. 📖دایی قرآن را گرفت جلوی خودش و گفت: -برای آرامش خودمان یک راه می‌ماند این که قرآن را شاهد بگیریم. بعد رو کرد به من وایوب و گفت: بلند شوید بچه ها، بیایید دستتان را روی قرآن بگذارید. 📖من و ایوب بلند شدیم و دست هایمان را کنار هم روی قرآن گذاشتیم. دایی گفت: _ قسم بخورید که هیچ شیله پیله ای توی زندگیتان نباشد، به مال و ناموس هم خیانت نکنید هوای هم را داشته باشید. قسم خوردیم. قرآن دوباره بین ما حکم شد. 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💞 ❤️ ✿ مولای من ، یا بقیه الله..... در هیاهوی بی سرانجام زمانه ، در تکاپوی نفس گیر نان و زندگی ، در هجوم همواره‌ی رنج ها ؛ من بی‌توان و مضطرب فقط به یاری نگاه مهربار شما امید دارم ؛ می دانم که رهایم نمی کنید ، تنهایم نمی‌گذارید ؛ می دانم که پناهم می دهید ، مراقبم هستید ؛ من به شما دلخوشم ... اللﮩـم عجـل لولیـڪ الفـرجــــ 🍃🌸🌺🍃🌹🍃🌺🌸🍃 ڪلیــڪ ڪنید ⇩⇩⇩ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
✨خدایا؛ چه روزهایی که در ناامنی بودم و تو شدی پناهِ امنِ من❤️ روزهایی که دلشوره وجودم را فراگرفته بود و یاد و ذکر تو شد آرامشِ قلبِ من❤️ روزگار ویران و آشفته‌ام کرده بود و تو شدی پناهگاه دلِ خسته‌‌ی من❤️ تو تمامِ دارایی منی امنیت و آرامش منی و من جز تو و لطفت بنده هیچ خانه‌ای نمی‌شوم... 🌸فرازی : اَنْتَ کَهْفی... تو پناهگاه منی...🍃 ڪلیــڪ ڪنید ⇩⇩⇩ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ ✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 6⃣1⃣ #قسمت_شانزدهم 📖ت
❣﷽❣ 📚 ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 7⃣1⃣ 📖فردای بله برون که خانواده ی ایوب برگشتند تبریز، ایوب هرروز خانه ی ما بود. یک هفته تا عقد وقت داشتیم و باید خرید هایمان را می کردیم. یک دست لباس خریدیم و ساعت و حلقه💍 ایوب شش تا النگو برایم انتخاب کرده بود، آنقدر اصرار کردم که به دوتا راضی شد. 📖تا ظهر از جمع شش نفره مان فقط من و ایوب👥 ماندیم. پرسید: گرسنه نیستی؟؟ سرم را تکان دادم. _گفت: من هم خیلی گرسنه ام😋 به چلوکبابی توی خیابان اشاره کرد. دو پرس چلوکباب گرفت با مخلفات. 📖_گفت: بفرما. بسم الله گفت و خودش شروع کرد. سرش را پایین انداخته بود. انگار توی خانه اش باشد. چنگال را فرو کردم توی گوجه، گلویم گرفته بود. حس، می کردم صدتا چشم نگاهم میکند👀 از این سخت تر، روبرویم، اولین مرد نامحرمی، نشسته بود که باهاش هم سفره می شدم؛ مردی که توی بی تکلفی کسی به پایش نمی رسید. 📖آب گوجه در آمده بود. اما هنوز نمی‌ توانستم غذا بخورم. ایوب پرسید _ نمیخوری؟؟ توی ظرفش چیزی نمانده بود. سرم را انداختم بالا _ گفت: مگر گرسنه نبودی؟؟😳 -آره ولی نمی‌تونم 🙁 📖ظرفم را برداشت _ حیف است حاج خانم، پولش را دادیم. از چلو کبابی که بیرون آمدیم اذان گفته بودند. ایوب از این و آن سراغ نزدیک ترین مسجد را می‌گرفت . گفت: اگر مسجد را پیدا نکنم، همینجا می ایستم به نماز📿 📖اطراف را نگاه کردم -اینجا؟؟ وسط پیاده رو؟؟ سرش را تکان داد. گفتم: _زشت است مردم تماشایمان می کنند. نگاهم کرد _این خانمها بدون اینکه خجالت بکشند بااین سر و وضع می آیند بیرون آنوقت تو از اینکه "دستور خدا" را انجام بدهی خجالت میکشی⁉️ 📖آقاجون این رفت و آمد های ایوب را دوست نداشت میگفت: -نامحرمید و گناه دارد اما ایوب از رفت و آمدش کم نکرد. برای، من هم سخت بود. یک روز با ایوب رفتیم خانه ی روحانی محلمان. همان جلوی در گفتم "حاج آقا میشود بین ما صیغه ی محرمیت بخوانید؟؟" 📖او را می شناختیم. او هم ما و آقاجون را می شناخت. همانجا محرم شدیم💞 یک جعبه شیرینی🍩 ناپلئونی خریدیم و برگشتیم خانه. مامان از دیدن صورت گل انداخته من و جعبه شیرینی تعجب کرد. -خبری شده؟؟ نخ دور جعبه را باز کردم و گرفتم جلوی مامان، گفتم: -مامان!....ما......رفتیم .... موقتا محرم_شدیم ....🙊 دست مامان تو هوا خشک شد. 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷 سلام امام زمانم 🌷 📖 السَّلامُ عَلَیْکَ یا حُجَّةَ اللَّهِ عَلی مَنْ فِی الْأَرْضِ وَ السَّمآءَ... 🌸 🌺 سلام بر تو ای مولایی که با آمدنت حجّت را بر اهل زمین و آسمان تمام می کنی. 🌺 سلام بر تو و بر روزی که با آمدنت، زمین و آسمان غرق نور می شوند. 📚 بحار الأنوار، ج‏99، ص 117. 🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
{•°~🌼🌿~°•} 🔍 فلسفه‌ عیدقربان‌ چیست؟ `بی‌گمان‌ فلسفه‌ ی‌ قربان،سر بریدن نیست.بلکه‌ دل‌ بریدن است. دل‌ بریدن‌ از هر چیزی‌ که‌ به‌ آن‌ تعلُّق‌ داری. دل‌ بریدن‌ از هر چه‌ تو را از دور میکند.. قربانی‌اش‌کن،تا به‌ برسی...✨🖇` مبارک💕 🌹اینجا معبر شهداست 👇 ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
💌 مثلا یه زندگی با: 💚 بهترین شادی‌ها 💚 بهترین ازدواج 💚 بهترین شغل 💚 بهترین ایمان 💚 بهترین... یه زندگی که هر روز سال و ماهش از بهترین اتفاقا ساخته شده باشه و پر از زیبایی و دلخوشی باشه😍 امام سجاد(علیه السلام ) اینطور دعا می‌کردند که 💫 اللهم یعنی خدای مهربونم هرچی که میخوای بهم بدی بهـــترینش رو بهم بده🌸🌸 📗 دعای سی و سوم ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
نام : مانتو مناسب برای عید غدیر🌱 جنس : الیزه سبک و عالی،و سوزندوزی فوقالعاده 😍 پشت لباس باتک دکمه بسته میشه و دورمچ هم دکمه داره ✏️مشاور فروش @HOSSEIN_14 ————————————— فروشگاه حجاب کوثر👇 ————————————— 🌺🍃 @foroshgah_koosar
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ 📚 #رمان #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 7⃣1⃣ #قسمت_هف
❣﷽❣ ✫⇠ ✫⇠ بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 8⃣1⃣ 📖-فکر کردم برادر بلندی که می خواهد مدام اینجا باشد، خب درست نیست، هم شما ناراحت می شوید، هم من معذبم☺️ _مامان گفت: آقا جونت را چه کار می‌کنی ؟ یک شیرینی دادم دست مامان. 📖-شما آقاجون را خوب میشناسی، خودت میدانی چطور به او بگویی. 👌مامان برای ایوب سنگ تمام می گذاشت، وقتی ایوب خانه ی ما بود، مامان خیلی بیشتر از همیشه غذا درست می کرد. می‌خندید و می گفت: -الهی برایت بمیرم دختر، وقتی ازدواج کنی فقط توی آشپزخانه ای. باید مدام بپزی بدهی ایوب..... ماشاءالله خیلی خوب می‌خورد. 😄 📖فهمیده بودم که ایوب وقتی که خوشحال و سرحال است، زیاد می‌خورد . شبی، نبود که ایوب خانه ما نماند و صبح دور هم صبحانه نخوریم. سفره صبحانه که جمع شد، آمد کنارم، خوشحال بود -دیشب چه شاعر شده بودی، کنار پنجره ایستاده بودی👤 📖چند تار مو که از روسریم افتاده بود بیرون، با انگشت کردم زیر روسری، -من؟ دیشب؟😦 یادم آمد ، از سرو صدای توی حیاط بیدار شده بودم...دوتا گربه به جان هم افتاده بودند و صدای جیغشان بلند شده بود. 📖آقاجون و ایوب تو هال خوابیده بودند. نگاهشان کردم، تکان نخوردند. ایستادم و گربه ها را تماشا کردم. ابروهایم را انداختم بالا... -فکر کردم خواب بودید، حالا چه کاری می‌کردم که می گویی شاعر شده ام😉 📖-داشتی ستاره ها را نگاه می کردی. نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم😂 -نه برادر بلندی، گربه های توی حیاط را نگاه می‌کردم . _راست میگویی؟؟ _آره 📖هنوز می‌ خندیدم. سرش را پایین انداخت -لااقل به من نمی گفتی که گربه هارا تماشا می کردی😔 خنده ام را جمع کردم -چرا؟ پس چی می‌گفتم ؟ دمغ شد😞 -فکر کردم به خاطرمن نصف شبی بلند شدی و ستاره ها را نگاه می‌کنی . 📖هر روز با هم می رفتیم بیرون. دوست داشت پیاده برویم و توی راه حرف بزنیم، من تنبل بودم. کمی که راه می‌ رفتیم دستم را می گرفت، او که میرفت من را هم می‌کشید . برای همین خیلی از من می خندید. 📖می گفت: -شهلا دوست ندارم برای خانه ی خودمان فرش دستباف بگیریم. -ولی دستباف ماندگارتر است. -دلت می آید ؟ دختر های بیچاره شب و روز با خون دل نشسته اند پای دار قالی☹️ نصف پولش هم توی جیب خودشان نرفته. بعد ما چه طور آن را بیاندازیم زیر پایمان؟؟ 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃