eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
514 دنبال‌کننده
12هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
شکر یعنی باور داشته باشی که دست خدا، از پشت صحنه‌ی زندگی‌ات داره آروم‌آروم همه‌چیز رو مرتب می‌کنه… شاید نه به وقت دل تو، ولی حتماً به وقتِ درست. و من، توی همین بلاتکلیفی‌ها، همین سؤال‌های بی‌جواب، یاد گرفتم بگم: «خدایا شکرت، چون بهت اعتماد دارم، حتی وقتی نمی‌فهمم چرا.» 🦋شروع هفته تان پر از موفقیت و خیر و برکت دلتون پر از یاد خدا💖 🌹اینجا معبر شهداست 👇 ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ ✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 8⃣1⃣ #قسمت_هجدهم 📖-ف
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 9⃣1⃣ 📖از خیابان های نزدیک دانشگاه تهران رد می‌شدیم . جمعه بود و مردم برای نماز جمع می شدند. همیشه آرزو داشتم وقتی ازدواج کردم با همسرم بروم دعای کمیل و نماز جمعه😍 ولی ایوب سرش زود درد می‌گرفت 🤕 طاقت شلوغی را نداشت. 📖در بین راه سنگینی نگاه مردم را حس می‌کردم که به دستبند آهنی ایوب خیره می‌ شدند. ایوب خونسرد بود. من جایش بودم، از اینکه بچه های کوچه دستبند آهنیم را به هم نشان می‌دادند ، ناراحت می‌شدم . 📖چند روز ماند به مراسم عقدمان، ایوب رفت به جبهه و دیرتر از موعد برگشت. به وقتی که از آقای خامنه ای برای عقد گرفته بودیم نرسیدیم😔 عاقد خبر کردیم تا توی خانه خطبه بخواند. 📖دو شاهد لازم داشتیم. رضا که منطقه بود. ایوب بلند شد"می روم شاهد بیاورم". رفت توی کوچه. مامان چادر سفیدی که زمانی خودش سرش بود برایم آورد . چادر مشکی را از سرم برداشت و چادرش را سرم کرد. 📖ایوب با دو نفر👥 برگشت. -این هم شاهد از لباس های خاکیشان معلوم بود تازه از جبهه برگشته اند. یکی از آنها به لباسش اشاره کرد و گفت: -آخه با این وضع؟ نگفته بودی برای عقد می‌ خواهی! -خیلی هم خوشگل هستید، آقا بفرمایید.... 📖نشست کنارم💞 مامان اشکش را پاک کرد و خم شد. از توی قندان دو حبه قند برداشت. عاقد شروع کرد. صدا خرت خرت قندی که مامان بالای سرم می‌ سابید بلند شد. 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•°🌱 ♥️ نمی‌دانم کجاے این دنیا قرارگاه قدم هاے توست؟ نمی‌دانم حالت چگونه است؟ ‌و این بےخبرے بی‌قرارم می‌کند. می‌خواهم به دورتو بگردم ،هر کجا که باشے پس، می‌نویسم ‌سلام علے آل یاسین السلام علیک حین تقوم السلام علیک حین تقعد السلام علیک حین تصلے و تقنت🏝 🌹اینجا معبر شهداست 👇 ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
... دستان نیازمندمان ، خالى به سویت بلندشده آن راپرڪن ،،، ازنعمت ورحمت ولطفت دلمان را آرام ڪن ای آرامش دهنده دل بى قرارها وسعت رحمتت زیاداست، ما را زیر سایه خودت قرارده، و باران رحمتت را بر ما ببار ... " امين يارب العالمين " 💖لحظه هاتون پرازعشق و امید. ⇱ ڪلیــڪ ڪنید ⇩⇩⇩ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺 🍃🌸🌺🍃🌹🍃🌺🌸🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 9⃣1⃣ #قسمت_نوزدهم 📖از
❣﷽❣ ✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣2⃣ 📖دوست هایم وقتی توی خیابان من و ایوب را با هم می‌دیدند ، می‌گفتند : "تو که می‌خواستی با جانباز ازدواج کنی پس چی شد؟؟" هر چه میگفتم ایوب هم جانباز است، باورشان نمی‌شد ، مثل خودم، روز اول خواستگاری. 📖بدن ایوب پر از تیر ترکش💥 بود و هرکدام هم برای یک عملیات. با ترکش های توی سینه اش مشهور شده بود. آنها را از عملیات با خودش داشت. از وقتی ترکش به قلبش♥️ خورده بود تا اتاق عمل، چهل و پنج دقیقه گذشته بود و او زنده مانده بود. 📖روزنامه ها هم خبرش را نوشتند📰ولی بدون اسم تا خانواده اش نگران نشوند. همان عملیات فتح المبین تعدادی از رزمنده ها زیر آتش خودی و دشمن گیر می افتند، طوری که اگر به توپخانه یک گرای اشتباه داده می‌شد ، رزمنده های خودمان را می‌زد . 📖دکترها می‌گفتند : سردرد های ایوب برای آن سه تا ترکشی است که توی سرش جا خوش کرده اند. از شدت درد کبود می‌شد 😖 و خون چشمانش را می‌پوشاند . برای انکه آرام شود سیگار می‌کشید . 📖روز خواستگاری گفتم که از سیگار بدم می آید ، قول داد وقتی عمل کند و دردش خوب شود، سیگار🚬 را هم بگذارد کنار. دکتر ها موقع عمل به جای سه تا، پنج تا ترکش دیدند که به قسمت حساسی از مغز نزدیک بودند. 📖عمل سخت بود و یک اشتباه کوچک می‌توانست بینایی ایوب را بگیرد😢 وقتی عمل تمام شد، دکتر با ذوق دور ایوب تازه به هوش آمده می چرخید. عددهایی را با دست نشانش می‌داد ✌️ و ایوب که درست می‌گفت ، دکتر بیشتر خوشحال میشد😃 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣️ طلوع کن ای آفتاب عالم تاب... ای نوربخش روزهای تاریک زمین ای آرام دلهای بی‌قرار ای امام مهربان.. طلوع کن و رخ بنما.. تا این روزهای سخت اندکی روی آرامش ببینیم و قرار گیرد زمین و زمان ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @dastanemabareshohada 🌺🍃
خدای‌خوبم درهای رحمتت را به روی تک تک ما بگشای.بهترین احوال و روحیه و بهترین موفقیت ها و بهترین لبخندها و بهترین نعمت ها و بهترین فرصت ها و بهترین عاقبت را نصیبمان بگردان. خير و بركات خودت را در زندگی من و مردم سرزمینم جاری بفرما و آرامش را در ذكر خودت بر ما ارزانی بدار و دل ما را به نور خودت روشن و گرم كن. آمین ✍️مــــعــــبَـــر شُــــهــــدا ڪلیڪ ڪنید 👇 🌺🍃 @mabareshohada 🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ ✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣2⃣ #قسمت_بیستم 📖دوس
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣2⃣ 📖خانه پدری ایوب بودیم که برای اولین بار از حال رفتنش را دیدم. ما اتاق بالا بودیم و ایوب خواب بود😴 نگاهش می‌کردم . منتظر بودم با هر نفسی که می‌کشد ، سینه اش بالا و پایین برود. تکان نمی خورد، ترسیدم😰 صورتم را جلوی دهانش گرفتم. گرمایی احساس نکردم. 📖کیفم را تکان دادم، آیینه کوچکی بیرون افتاد، جلوی دهانش آیینه بخار نکرد❌ برای لحظاتی فکر کردم مردی را که حالا همه ی زندگیم شده است از دستش دادم. بعد ها فهمیدم از حال رفتنش، یک جور حمله عصبی و از عوارض موج گرفتگی است. 📖دیگر تلاش من برای زنده نگه داشتن ایوب شروع شد✅ حس می‌کردم حتی در دیوار هم مرا تشویق می‌کنند و می‌گویند "عاقبت راهی که انتخاب کرده ای، خیر است. یکبار مصرف غذا می خوردیم. صدای خوردن قاشق و بشقاب🍽 به هم باعث میشد حمله عصبی سراغش بیاید. 📖 موج که می گرفتش، مردهای خانه و همسایه را خبر می‌کردم . آنها می آمدند و دست و پای ایوب را می‌گرفتند ، رعشه می افتاد به بدنش بلند می‌کرد و محکم می کوبیدش به زمین. دستم را می کردم توی دهانش تا زبانش را گاز نگیرد🚫 📖عضلاتش طوری سفت میشد که حتی مرد ها هم نمی‌توانستند انگشت هایش را از هم باز کنند. لرزشش که تمام می شد، شل و بیحال😓 روی زمین می افتاد. انگشت های خونینم را از بین دندانهایش بیرون می آوردم . نگاه می‌کردم به مردمک چشمش که زیر پلک ها آرام 😌 می‌گرفت . 📖مامان جهیزیه ام را توی یکی از دو اتاق خانه جا داد، دیگر چادر از سر زهرا و شهیده نیوفتاد. ایوب خیلی مراعات می‌کرد . وقتی می‌فهمید از این اتاق می‌خواهند بروند آن‌ اتاق، چشم هایش را می بست و می‌گفت : بیایید رد شوید نگاهتان نمی کنم. حالا غیر از آقا جون و مامان، رضا و زهرا و شهیده هم شیفته اش شده بودند و حتی او را از من بیشتر دوست داشتند. صدایش می‌کردند "داداش ایوب" 📖خواستم ساکتشان کنم که دیدم ایوب نشسته کنار دیوار و بچه ها دورش نشسته اند. ایوب می‌خواند "یک حاجی بود، یک گربه داشت......" بچه ها دست می‌زند و از خنده ریسه می‌رفتند 😄 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌹🕊 ❣️ ❣️ 💚 💚 🌹السَّلامُ عَلَيْكَ يَا بَابَ اللَّهِ وَ دَيَّانَ دِينِهِ‏ سلام بر تو ای دروازه [ارتباط با] خدا و ای حاکم دین او 📚فرازی از زیارتِ آل یاسین 🍃🌸 ✋سلام بر قطب عالم امڪان☀️ 🌱 🌱 ⇱ ڪلیــڪ ڪنید ⇩⇩⇩ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺