eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
514 دنبال‌کننده
12هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣️ طلوع کن ای آفتاب عالم تاب... ای نوربخش روزهای تاریک زمین ای آرام دلهای بی‌قرار ای امام مهربان.. طلوع کن و رخ بنما.. تا این روزهای سخت اندکی روی آرامش ببینیم و قرار گیرد زمین و زمان ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @dastanemabareshohada 🌺🍃
خدای‌خوبم درهای رحمتت را به روی تک تک ما بگشای.بهترین احوال و روحیه و بهترین موفقیت ها و بهترین لبخندها و بهترین نعمت ها و بهترین فرصت ها و بهترین عاقبت را نصیبمان بگردان. خير و بركات خودت را در زندگی من و مردم سرزمینم جاری بفرما و آرامش را در ذكر خودت بر ما ارزانی بدار و دل ما را به نور خودت روشن و گرم كن. آمین ✍️مــــعــــبَـــر شُــــهــــدا ڪلیڪ ڪنید 👇 🌺🍃 @mabareshohada 🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ ✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣2⃣ #قسمت_بیستم 📖دوس
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣2⃣ 📖خانه پدری ایوب بودیم که برای اولین بار از حال رفتنش را دیدم. ما اتاق بالا بودیم و ایوب خواب بود😴 نگاهش می‌کردم . منتظر بودم با هر نفسی که می‌کشد ، سینه اش بالا و پایین برود. تکان نمی خورد، ترسیدم😰 صورتم را جلوی دهانش گرفتم. گرمایی احساس نکردم. 📖کیفم را تکان دادم، آیینه کوچکی بیرون افتاد، جلوی دهانش آیینه بخار نکرد❌ برای لحظاتی فکر کردم مردی را که حالا همه ی زندگیم شده است از دستش دادم. بعد ها فهمیدم از حال رفتنش، یک جور حمله عصبی و از عوارض موج گرفتگی است. 📖دیگر تلاش من برای زنده نگه داشتن ایوب شروع شد✅ حس می‌کردم حتی در دیوار هم مرا تشویق می‌کنند و می‌گویند "عاقبت راهی که انتخاب کرده ای، خیر است. یکبار مصرف غذا می خوردیم. صدای خوردن قاشق و بشقاب🍽 به هم باعث میشد حمله عصبی سراغش بیاید. 📖 موج که می گرفتش، مردهای خانه و همسایه را خبر می‌کردم . آنها می آمدند و دست و پای ایوب را می‌گرفتند ، رعشه می افتاد به بدنش بلند می‌کرد و محکم می کوبیدش به زمین. دستم را می کردم توی دهانش تا زبانش را گاز نگیرد🚫 📖عضلاتش طوری سفت میشد که حتی مرد ها هم نمی‌توانستند انگشت هایش را از هم باز کنند. لرزشش که تمام می شد، شل و بیحال😓 روی زمین می افتاد. انگشت های خونینم را از بین دندانهایش بیرون می آوردم . نگاه می‌کردم به مردمک چشمش که زیر پلک ها آرام 😌 می‌گرفت . 📖مامان جهیزیه ام را توی یکی از دو اتاق خانه جا داد، دیگر چادر از سر زهرا و شهیده نیوفتاد. ایوب خیلی مراعات می‌کرد . وقتی می‌فهمید از این اتاق می‌خواهند بروند آن‌ اتاق، چشم هایش را می بست و می‌گفت : بیایید رد شوید نگاهتان نمی کنم. حالا غیر از آقا جون و مامان، رضا و زهرا و شهیده هم شیفته اش شده بودند و حتی او را از من بیشتر دوست داشتند. صدایش می‌کردند "داداش ایوب" 📖خواستم ساکتشان کنم که دیدم ایوب نشسته کنار دیوار و بچه ها دورش نشسته اند. ایوب می‌خواند "یک حاجی بود، یک گربه داشت......" بچه ها دست می‌زند و از خنده ریسه می‌رفتند 😄 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌹🕊 ❣️ ❣️ 💚 💚 🌹السَّلامُ عَلَيْكَ يَا بَابَ اللَّهِ وَ دَيَّانَ دِينِهِ‏ سلام بر تو ای دروازه [ارتباط با] خدا و ای حاکم دین او 📚فرازی از زیارتِ آل یاسین 🍃🌸 ✋سلام بر قطب عالم امڪان☀️ 🌱 🌱 ⇱ ڪلیــڪ ڪنید ⇩⇩⇩ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
...❤️🌱 💫 عیبم را پوشاندی گناهم را بخشیدی تو خوب خدایی هستی همون خدایی که سرنوشتم را با اطمینان به دستت می‌سپارم❤️ من از خود به تو پناهنده میشم را رب العالمین.... ⇱ ڪلیــڪ ڪنید ⇩⇩⇩ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣2⃣ #قسمت_بیست_ویکم 📖
❣﷽❣ ✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 2⃣2⃣ 📖کار مامان شده بود گوش تیز کردن، صدای بق بق یاکریم را که می‌شنید ، بلند می‌شد و بی سر و صدا از روی پنجره پرشان می‌داد 🕊 وانتی ها که می رسیدند سر کوچه، قبل از اینکه توی بلندگو هایشان داد بکشند "آهن پاره، لوازم برقی...." مامان خودش را به آنها می رساند می‌گفت مریض🤒 داریم و آنها را چند کوچه بالاتر می‌فرستاد . 📖برای بچه های محله هم علامت گذاشته بود. همیشه توی کوچه شلوغ بود. توی همین چندماه تمام مجروحیت های ایوب خودش را نشان داده بود. حالا میشد واقعیت پشت این ظاهر نسبتا سالم❤️ را فهمید. 📖جایی از بدنش نبود که سالم باشد، حتی فک هایش قفل می‌کرد ؛ همان وقتی که موج گرفتش. وقتی که بیمارستان بود با نی به او آب و غذا می‌دادند . بعد از مدتی از خدمه بیمارستان خواسته بودند که با زور فک ها را باز کنند؛ فک از جایش در می‌رود 😔 حالا بی دلیل و ناگهان فکش قفل میشد. 📖حتی وسط مهمانی، وقتی قاشق توی دهانش بود دو طرف صورتش را می گرفتم، دستم را می گذاشتم روی برآمدگی روی استخوان فک و ماساژ می‌دادم . فک ها آرام آرام از هم باز می‌شدند و توی دهانش معلوم میشد. بعضی مهمانها نچ نچ می کردند😒 و بعضی نیشخند می‌زدند و سرشان را تکان می‌دادند . 📖می‌توانستم صدای آخی 🙁 گفتن بعضی ها را به راحتی بشنوم. باید جراحی می‌شد . دندان های عقب ایوب را کشیدند؛ همه سالم بودند. سر یکی از استخوان های فک را هم تراشیدند. دکتر قبل از عمل گفته بود که این جراحی حتما عوارض هم دارد و همینطور بود. 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•﷽• ❤️ ❤️ 💚 💚 🌸 🌸 تا ڪے نصیب ماست «اَرَے الخَلق» و «لا تُرے» ڪے مےشود نـواے «اَنـا المَهدے» تـو را از سمت ڪعبہ بشنویم اے جانِ جانِ جان 🌸 عجّل عَلے ظُهُورِڪ یا صاحِبَ الزّمان 🌸 ڪلیڪ ڪنید 👇 🌺🍃 @mabareshohada 🍃🌺 💚الَّلهُمـّ؏جِّل‌لِوَلیِڪَ‌الفَرَج💚
💕🌸 آرامش نه بودن است نه گرفتن دست هايي ڪه رهايت ميڪنند... نه حرف هاي و قربان صدقه هاي چند ثانيه اي... آرامش حضور تو است وقتي در اوج نبودن ها نابودم نميڪنی وقتي ناگفته هايم را بي انڪه بگويم ميفهمی وقتي نياز نيست براي بودنت التماس ڪنم! وقتي مطمئنم با تو هرگز تنها نخواهم بود آرامش يعني همين من بي هيچ قيد و شرطي را دارم ،خدا☘️ منتظر اعجاز خدا در زندگی‌ات باش 💌 بدون ذره ای تردید ... 📥ورُودبِه کانال مَـــــعـــــبَـــــر شُـــــهَــــدا 👇 🌺🍃 @mabareshohada 🍃🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ ✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 2⃣2⃣ #قسمت_بیست_ودوم
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 3⃣2⃣ 📖بعد از عمل ابروی راستش حالت افتادگی پیدا کرد، صورت ایوب چند بار جراحی شد تا به حالت عادی برگردد، ولی نشد🥺 عضله بالای ابرویش را برداشتند و ابرو را ثابت کردند. وقتی می خندید یا اخم می‌کرد ، ابرویش تکان نمی‌خورد و پوستش چروک نمی‌شد . 📖کنار هم نشسته بودیم👥 ایوب آستینش را بالا زد و بازویش را نشانم داد؛ "توی کتفم، نزدیک عصب یک ترکش است. دکتر ها می‌گویند اگر خارج عمل کنم بهتر است. این بازو هم چهل تکه شد بس که رفت زیر تیغ جراحی...."😅 📖به دستش نگاه می‌کردم . گفت: بدت نمی‌آید می بینیش⁉️ بازویش را گرفتم و بوسیدم -باور نمی‌کنی ایوب، هر جایت که مجروح تر است برای من قشنگ تر است. بلند خندید😂 دستش را گرفت جلویم _"راست میگویی؟ پس یا الله ماچ کن" سریع باش... 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃