eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
514 دنبال‌کننده
12هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 9⃣2⃣ #قسمت_بیست_ونهم
✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣3⃣ 📖وقتی برگشتیم ایران🇮🇷 ایوب رفت دنبال درمان فکش تا بعد برود جبهه. دوباره عملش کردند. از اتاق عمل که آمد صورتش باد کرده بود؛ دور سر و صورتش را باندپیچی🤕 کرده بودند. گفتم: محمدحسین خیلی بهانه ات را می‌گرفت +حالا کجاست؟؟ _فکر کنم تا الان پدر نگهبان را در آورده باشد 📖رفتم محمدحسین را بگیرم صدای گریه اش😩 از طبقه پایین می آمد . تا رسیدم گفت: خانم بیا بچه ات را بگیر نشست و جای کفش محمدحسین را از روی شلوارش پاک کرد _زحمت کشیدید آقا 📖اشک هایش را پاک کردم _ بابا ایوب خیلی سلام رساند، بالا مریض های دیگر هم بودند که خوابیده بودند، اگر می آمدی آنها را بیدار میکردی صدای ایوب از پشت سرم آمد +سلام بابا😍 📖برگشتم. ایوب به نرده ها تکیه زده بود و از پله ها به زحمت پایین می آمد. صدای نگهبان بلند شد. _آقا کجا😳 محمد حسین خیره شد به سر بزرگ و سفید ایوب که جز کمی از لب و چشم هایش چیز دیگری از آن معلوم نبود. محمدحسین جیغ کشید😱 و خودش را توی چادرم قایم کرد. ایوب نرده ها را گرفت و ایستاد -بابایی، من به خاطر اینکه تو را ببینم اینهمه پله را آمدم پایین، آنوقت تو از من میترسی؟ 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شروع شد🥳✌️ و اولین روز تابستونی‌تون بخیر ان‌شاءالله که بهارتون عالی گذشته باشه و تابستون، عالی‌تر برای همه‌مون بگذره بریم سراغ روز و ماه و فصل جدید🍃🍎 ‌
‌ از امروز ظاهرا یه برگ جدیدی از جنگ رقم میخوره و بازم چندمرحله به نابودیِ کفر و شیاطین و ظهور و شروعِ حکومت صالحین نزدیک‌تر میشیم ان‌شاءالله 🤲🏻❤️ ‌‌
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ سست مشويد و اندوهگين مباشيد كه اگر مؤمن باشيد شما برتريد🌸 چقدر این آیه قشنگ و آرامبخشه🥰 ‌ ‌
فک کنم ترامپ چرت گفته🤓 درمجموع پیازداغش رو🧅🔥 که قطعا زیاد کرده این سگ زرد ولی ماهم منتظر بهونه برا بستن تنگهٔ هرمزیم🤏🏻🕶 ‌‌
بوس به ایران😘✌️🇮🇷 جمله امام رو که یادتونه؟ امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه✊🏻 تازه کِی امام اینو گفته؟ اون زمانی که ما هیچی نداشتیم الان که سر شوخی رو باز کردن ما هم شوخی رو جدی جواب میدیم😎💪🏻 ‌ ‌
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣3⃣ #قسمت_سی_ام 📖وقتی ب
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣3⃣ 📖محمد حسین بلند بلندگریه می‌کرد . نگهبان زیر بغل ایوب را گرفت و کمکش کرد تا از پله ها بالا برود. رنگ ایوب از شدت ضعف زرد شده بود. از آموزش و پرورش برای ایوب نامه📩 آمده بود که باید برگردی سر شغلت، یا بابت اینکه این مدت نیامده ای، پنجاه هزار تومان خسارت بدهی 📖پنجاه هزار تومان برای ما خیلی زیاد بود. گفتم بالاخره چه کار می‌کنی ⁉️ -برمی‌گردم سر همان معلمی، اما نه توی شهر؛ می‌رویم روستا اسباب و اثاثیه مان را جمع کردیم رفتیم قره چمن. روستایی که با تبریز یک ساعت و نیم فاصله داشت... . . 📖ایوب یا بیمارستان بود یا جبهه. یا نامه می‌فرستاد یا هر روز تلفنی☎️ صحبت می کردیم. چند روزی بود از او خبری نداشتیم. تنهایی و بی هم زبانی دلتنگیم را بیشتر می‌کرد ، هدی را باردار بودم و حالت تهوع داشتم. 📖از صدای مارشی، که تلویزیون پخش میکرد معلوم بود عملیات شده. شب خواب دیدم ایوب می‌گوید "دارم میروم مشهد". شَستم خبر دار شد دوباره به مجروح💔 شده. محمد حسین را بردم توی حیاط و سرش را با دوچرخه اش گرم کردم. 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 □ ‌‌اِ؎ مَقصَـــــد ؛ ⇇حَرف‌هـــــآ؎ بِسیٰـــــارَم۔۔۔ دَریـــــآب مَـــــرا كِہ؛ «دوستـــَــت دارَم۔۔⇉۔۔!» ﴿ألْـــــ؏َـــجّل ألْـــــ؏َــجّل۔۔۔𑁍﴾ «یٰـــــا مُـــــولٰا؎ یٰا صـــآحب الْـــــ؏َــصرو اْلزمــآنﷻ» 👇👇🇯‌🇴‌🇮‌🇳 👇👇 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🍃🌸 بــِســْم اللــّهِ الـرَّحـْمـَن الـرَّحـيم🍃🌸 خدای خوبم بهر آرام دلم نام دل آرام تویی ! امروز دلم میخواهد آرام صدایت کنم: « یا قاضی الحاجات » به رحمت خدا لحظه ای شک نکن؛ هروقت نگرانی اومد سراغت ، فقط بگو: به خدا میسپارم ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣3⃣ #قسمت_سی_ویکم 📖محمد
✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 2⃣3⃣ 📖روی پله ها نشستم و دستم را گذاشتم زیر چانه ام. نمیدانم چه مدت گذشت که با صدای "عیال، " گفتن ایوب به خودم آمدم . تمام بدنش باندپیچی🤕 بود. حتی روی چشم هایش گاز استریل گذاشته بودند😥 📖-چی شده ایوب؟ کجایت زخمی شده؟ +می‌دانستم هول می‌کنی ، داشتند مرا می‌بردند بیمارستان مشهد، گفتم خبرش به تو برسد نگران می‌شوی ، از برادر ها خواستم من را بیاورند شهر خودم. پیش تو😍 📖شیمیایی شده بود. با . مدتی طول کشید تا سوی چشم هایش برگشت. توی بیمارستان آمپول اشتباهی بهش تزریق کرده بودند و موقتا شده بود. پوستش تاول داشت و سخت نفس می‌کشید 📖گاهی فکر می‌کردم ریه ی ایوب اندازه یک بچه هم قدرت ندارد😔 و هر لحظه ممکن است نفسش بند بیاید. برای ایوب فرقی نمی‌کرد ، او رفته بود همه هستیش را یک جا بدهد و خدا ذره ذره از او می‌گرفت. 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃