eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
514 دنبال‌کننده
12هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ سست مشويد و اندوهگين مباشيد كه اگر مؤمن باشيد شما برتريد🌸 چقدر این آیه قشنگ و آرامبخشه🥰 ‌ ‌
فک کنم ترامپ چرت گفته🤓 درمجموع پیازداغش رو🧅🔥 که قطعا زیاد کرده این سگ زرد ولی ماهم منتظر بهونه برا بستن تنگهٔ هرمزیم🤏🏻🕶 ‌‌
بوس به ایران😘✌️🇮🇷 جمله امام رو که یادتونه؟ امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه✊🏻 تازه کِی امام اینو گفته؟ اون زمانی که ما هیچی نداشتیم الان که سر شوخی رو باز کردن ما هم شوخی رو جدی جواب میدیم😎💪🏻 ‌ ‌
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣3⃣ #قسمت_سی_ام 📖وقتی ب
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣3⃣ 📖محمد حسین بلند بلندگریه می‌کرد . نگهبان زیر بغل ایوب را گرفت و کمکش کرد تا از پله ها بالا برود. رنگ ایوب از شدت ضعف زرد شده بود. از آموزش و پرورش برای ایوب نامه📩 آمده بود که باید برگردی سر شغلت، یا بابت اینکه این مدت نیامده ای، پنجاه هزار تومان خسارت بدهی 📖پنجاه هزار تومان برای ما خیلی زیاد بود. گفتم بالاخره چه کار می‌کنی ⁉️ -برمی‌گردم سر همان معلمی، اما نه توی شهر؛ می‌رویم روستا اسباب و اثاثیه مان را جمع کردیم رفتیم قره چمن. روستایی که با تبریز یک ساعت و نیم فاصله داشت... . . 📖ایوب یا بیمارستان بود یا جبهه. یا نامه می‌فرستاد یا هر روز تلفنی☎️ صحبت می کردیم. چند روزی بود از او خبری نداشتیم. تنهایی و بی هم زبانی دلتنگیم را بیشتر می‌کرد ، هدی را باردار بودم و حالت تهوع داشتم. 📖از صدای مارشی، که تلویزیون پخش میکرد معلوم بود عملیات شده. شب خواب دیدم ایوب می‌گوید "دارم میروم مشهد". شَستم خبر دار شد دوباره به مجروح💔 شده. محمد حسین را بردم توی حیاط و سرش را با دوچرخه اش گرم کردم. 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 □ ‌‌اِ؎ مَقصَـــــد ؛ ⇇حَرف‌هـــــآ؎ بِسیٰـــــارَم۔۔۔ دَریـــــآب مَـــــرا كِہ؛ «دوستـــَــت دارَم۔۔⇉۔۔!» ﴿ألْـــــ؏َـــجّل ألْـــــ؏َــجّل۔۔۔𑁍﴾ «یٰـــــا مُـــــولٰا؎ یٰا صـــآحب الْـــــ؏َــصرو اْلزمــآنﷻ» 👇👇🇯‌🇴‌🇮‌🇳 👇👇 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🍃🌸 بــِســْم اللــّهِ الـرَّحـْمـَن الـرَّحـيم🍃🌸 خدای خوبم بهر آرام دلم نام دل آرام تویی ! امروز دلم میخواهد آرام صدایت کنم: « یا قاضی الحاجات » به رحمت خدا لحظه ای شک نکن؛ هروقت نگرانی اومد سراغت ، فقط بگو: به خدا میسپارم ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣3⃣ #قسمت_سی_ویکم 📖محمد
✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 2⃣3⃣ 📖روی پله ها نشستم و دستم را گذاشتم زیر چانه ام. نمیدانم چه مدت گذشت که با صدای "عیال، " گفتن ایوب به خودم آمدم . تمام بدنش باندپیچی🤕 بود. حتی روی چشم هایش گاز استریل گذاشته بودند😥 📖-چی شده ایوب؟ کجایت زخمی شده؟ +می‌دانستم هول می‌کنی ، داشتند مرا می‌بردند بیمارستان مشهد، گفتم خبرش به تو برسد نگران می‌شوی ، از برادر ها خواستم من را بیاورند شهر خودم. پیش تو😍 📖شیمیایی شده بود. با . مدتی طول کشید تا سوی چشم هایش برگشت. توی بیمارستان آمپول اشتباهی بهش تزریق کرده بودند و موقتا شده بود. پوستش تاول داشت و سخت نفس می‌کشید 📖گاهی فکر می‌کردم ریه ی ایوب اندازه یک بچه هم قدرت ندارد😔 و هر لحظه ممکن است نفسش بند بیاید. برای ایوب فرقی نمی‌کرد ، او رفته بود همه هستیش را یک جا بدهد و خدا ذره ذره از او می‌گرفت. 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای که روشن شود از نور تو هر صبح جهان روشنای دل من.... حضرت خورشید سلام... 🌱 🌱 🌺 @mabareshohada 🌺
وقتی تو کارتون گره افتاده این دعارو بخونید: «یا مَن إذا تضایقتِ الأمورُ فَتحَ لها باباً لم تَذهَب الیه الأوهامُ صَلِّ على محمد و آل محمد و افتح لأموریَ المتضایقةِ باباً لم یَذهَب الیه وَهمٌ یا ارحم الراحمین». ای کسی که هنگامی که امور ما را به تنگنا می‌اندازد دری را برای ما می‌گشایی که درمُخیّله مانمی گنجید پس بر محمد و آل محمد صلوات فرست و برای امورم که مرا در فشار افکنده، دری بگشا که فکری به آن نرسیده(من عقلم نمی رسد) یاارحم الراحمین. ه ما بپیوندید 】↷ 🌺 @mabareshohada 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 2⃣3⃣ #قسمت_سی_ودوم 📖روی پ
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 3⃣3⃣ 📖نفس های ثانیه ای ایوب جزئی، از زندگیمان شده بود. تا آن وقت از شیمیایی☠ شدن فقط این را می‌دانستم ک روی پوست های ریز و درشت میزند. 📖دکتر برای تاول های صورتش دارو تجویز کرده بود. با اینکه دارو ها را میخورد ولی خارش، تاول ها بیشتر شده بود. صورتش زخم💔 میشد و از زخم ها خون می آمد . ریشش را با تیغ زد تا زخم ها عفونت نکند. 📖وقتی از سلمانی به خانه برگشته بود خیلی گرفته بود😞 گفت: مردم چه ظاهربین شده اند. می‌گویند تو که خودت جانبازی، تو دیگر چرا⁉️ بستری شدن ایوب آنقدر زیاد بود که بیمارستان و اتاق ریکاوری مثل خانه خودم شده بود. 📖از اتاق عمل که بیرون می آوردنش . نیمه هوشیار شروع میکرد به حرف زدن" شهلا من فهمیدم توی کدام دانشگاه معتبر خارجی، پزشکی تدریس میشود، بگذار خوب بشوم، می‌رویم آنجا و من بالاخره پزشکی👨‍🔬 می‌خوانم . 📖عاشق پزشکی بود. شاید از بس که زیر تیغ جراحی رفته بود و نصف عمرش را توی بیمارستان گذرانده بود. چند بار پیش آمد که وقتی پیوند گوشت به دستش نگرفت خودش فهمید عمل خوب نبوده❌ 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃