کیفیتِ لذت و حالِ خوبِ
بعد از جـلـسـات روضه رو
تقریبا بدون اغراق و احساسات
میشه گفت جای دیگه تجربه نکردیم😇
البته روضـهها و جلـسـاتی هم داریم
که بدون تعارف، زیاد حالِ خوبی ندارن
و آدم هـیـچی یاد نمیگـیره
و اعصاب آدمم بهم میریزه
اونام بیثـواب و بیفـایده نیـستن
ولی ما از امامحسین علیهالسلام
باید حداکثر استفاده رو بکنیم🌷
#حال_خوب
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 7⃣4⃣ #قسمت_چهل_وهفتم 📖و
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
8⃣4⃣ #قسمت_چهل_وهشتم
📖چند لحظه بعد دکتر روی بدن ایوب خم شده بود و با مشت به سینه ایوب میکوبید . نگاهش کردم. اشک میریخت 😢 و به ایوب ماساژ قلبی میداد. سوت ممتد دستگاه قطع و وصل شد و پرستار ها دویدند سمت تخت🛌
📖دکتر میگفت : مظلومیت شما ایوب را نجات داد. آمدم توی راهرو نشستم. انگار کتک مفصلی خورده باشم😞دیگر نتوانستم از جایم بلند شوم. بی توجه به آدم های توی راهرو که رفت و آمد میکردند ، روی صندلی های کنارم دراز کشیدم و چند ساعتی خوابیدم.
📖فردا صبح که هنوز تمام بدنم درد میکرد 😣 فراموشی هم به کوفتگی اضافه شد. دنبال هر چیزی چندین بار میگشتم . نگران شدم، برای خودم از دکتر ایوب وقت گرفتم. گفت: آن کوفتگی و این فراموشی💬 عوارض شوکی است که آن شب به من وارد شده.
📖ایوب داشت به خرده کارهای خانه میرسید . تعمیر پریز برق و شیر آب را خودش انجام میداد و این کارها را دوست داشت. گفتم: حاجی، من درسم تمام شد دوست دارم بروم سر کار.
-مثلا چه جور کاری⁉️
+مهم نیست، هر جور کاری باشد.
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
#سلام_امام_زمانم❤️
⇇بــٰـــا أشـــــک رُوضـــــہ،
مُنتـــــقِمش رٰا صِـــــدٰا بــِـــزن...𑁍➛
❍↲شــٰـــایـــــد بِہ حُرمــَـــت⇩⇩⇩
⇦ غـَــــم عُظـــــمٰے،
╰➤
﴿..ظُهـــــور کــَـــرد...!𔘓⇉﴾
«سَـــــلٰامفَـــــرمـــٰــانـــــدهقَلـــــبم⇉»
#امام_زمان
#امام_حسین
یکی از فواید مهمِ هیأت خانگی
اینه که سودا و غم رو از خونه دور میکنه
و این جلسات و دورهمیها ذاتاً☀️
طبع گرمی دارن و حالِ خوش معنوی دارن
برای همینه که بعد از جلسه
حس خوبی به آدم دست میده😌
چون #سودا کم شده و #دم بالارفته🌱
حالا اگه این جلسات
مداوم و منظم و هفتگی باشه🗓
این تأثیرات مزاجی، میتونه موندگار بشه
#حال_خوب
توی خونهای که روضهی هفتگی میگیره
اهالیش و در و دیوارش انرژی مثبت دارن
و افسردگی و غُرزدن و ناشکری و ترس و
وسواس و ناامیدی و ... کمتر و کمتر میشه
و همونطور که برای اصلاح مزاج
اصلاحِ تغذیه به ما سفارش میشه🍏
ما باید درکنارش
اصلاح رفتار و محیط هم داشته باشیم
که روضهٔ خونگی، یه مثالِ خیلی خوب
از اصلاح محـیط و سـبک زندگی هست🥰
#حال_خوب
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 8⃣4⃣ #قسمت_چهل_وهشتم 📖چند
❣﷽❣
#اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
9⃣4⃣ #قسمت_چهل_ونهم
📖سرش را انداخت بالا و محکم گفت: نچ. خانمها یا باید دکتر شوند یا معلم و استاد. باقی کارها یک قِران هم نمی ارزد❌
ناراحت شدم🙁چرا حاجی؟
چرخید طرف من؛ ببین شهلا خودم توی اداره کار می کنم. می بینم که با خانمها چطور رفتار می شود. هیچ کس ملاحظه #روحيه_لطیف آنها را نمی کنند.
📖حتی اگر مسئولیتی به عهده #زن هست؛ نباید مثل یک مرد بازخواستش کنند⛔️ او باید برای خانه هم توان و انرژی داشته باشد. اصلا میدانی شهلا باید ناز زن را کشید. نه این که او ناز رئیس و کارمند و باقی آدمها رو بکشد.
📖چقدر ناز آدم های مختلف را سر بستری🛌 کردن های ایوب کشیده بودم و نگذاشته بودم متوجه شود. هر مسئولی را گیر میآوردم برایش توضیح میدادم که نوع بیماری ایوب با بیماران روانی متفاوت است.
📖مراقبت های خاص خودش را میخواهد . به #روان_درمانی و گفتار درمانی احتیاج دارد، نه اینکه فقط دوز قرص هایش💊 کم و زیاد شود. این تنها کاری بود که مدد کارها میکردند . وقتی اعتراض میکردم ، میگفتند : به ما همین قدر حقوق میدهند
📖اینطوری ایوب به ماه نرسیده بود دوباره #بستری میشد. اگر آن روز دکتر اعصاب و روان مرا از اتاقش بیرون نمیکرد🚷 هیچ وقت نه من و نه ایوب برای بستری شدن هایش زجر نمیکشیدیم 😔
📖وضعیت #عصبی ایوب به هم ریخته بود. راضی نمیشد با من به دکتر بیاید. خودم وقت گرفتم تا حالت هایش را برای دکتر شرح دهم و ببینم قبول میکند در بیمارستان بستریش کنم یا نه‼️نوبت من شد. وارد اتاق #دکتر شدم.
📖دکتر گفت پس مریض کجاست⁉️
گفتم: توضیح میدهم #همسر_من....."
با صدای بلند🗣 وسط حرفم پرید
_بفرمایید بیرون خانم...اینجا فقط برای #جانبازان است نه همسرهایشان
📖گفتم: من هم برای خودم نیامدم. همسرم♥️ جانباز است. آمده ام وضعیتش را برایتان..... از جایش بلند شد و به در اشاره کرد و داد کشید "برو بیرون خانم با مریضت بیا..."
📖با اشاره اش از جایم پریدم. در را باز کردم. همه بیماران و همراهانشان نگاهم میکردند 👁 رو به دکتر گفتم: فکر می کنم همسر من به دکتر نیازی ندارد، شما انگار بیشتر نیاز دارید. در را محکم بستم و بغضم ترکید. با صدای بلند زدم زیر گریه😭 واز مطب بیرون آمدم .
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃