eitaa logo
📝مدرسه نویسندگی مبنا
18.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
602 ویدیو
85 فایل
📝 مدرسهٔ نویسندگی مبنا برای آن‌هایی که می‌خواهند دقیق‌تر ببینند، بیشتر بخوانند و بهتر بنویسند.✍️ 🎓 دوره‌های نویسندگی 📝 آموزش، تمرین و چالش 📚 کتاب و زیست نویسنده‌ها اینجا قرار است با نویسندگی زندگی کنیم🌱 ☺️ خانم میم، مسئول رسانه مبنا 🆔 @adm_mabna
مشاهده در ایتا
دانلود
📍«عهدنامه» فراخوان چالش بیعت با رهبر سوم انقلاب 🎙 در یک جمله عهد و احساس خودتون رو نسبت به رهبری آقا سید مجتبی خامنه‌ای بگید و در قالب صوت برامون ارسال کنید. قراره با زبان خودمون و به طور خلاقانه‌ای به رهبر بگیم که «پای ایشون هستیم!» پس، اگه پیامتون با لهجه یا زبان محلی بود که چه بهتر☺️ 📮 صوت‌های کوتاه خودتون رو اینجا برامون بفرستید: @adm_mabna | @mabnaschoole |
📝مدرسه نویسندگی مبنا
📍«عهدنامه» فراخوان چالش بیعت با رهبر سوم انقلاب 🎙 در یک جمله عهد و احساس خودتون رو نسبت به رهبری آق
. 🎥 ان‌شاءالله قراره با صوت‌هایی که برامون می‌فرستید، یک ویدئو تولید و منتشر کنیم. بیعت با رهبر جدیدمون تو این شرایط کشور خیلی اهمیت داره. پس، بسم الله رو بگید☺️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«بیعت» بچه که بودم، روز شهادت امام حسن عسکری(ع) انگار زمان را گم می‌کردم. مامان از شب قبل تا وقت ناهار، لباس سیاه تنمان می‌کرد و عزاداری به راه بود. بعد از ظهر تغییر دکور می‌دادیم؛ بساطِ شادی پهن می‌شد و می‌گفتند: «آغاز ولایتِ امامِ زمان(عج) است.». امشب، تاریخ برایم تکرار شد. در میانه‌ی شبِ قدر، وقتی وسطِ هق‌هقِ «الْغَوْثَ الْغَوْثَ» و تمنای «خَلِّصْنا مِنَ النّارِ»، گوشی‌ام لرزید و پیامِ دوستم را دیدم؛ از جا کنده شدم. برگشتم به همان حسِ گنگِ کودکی؛ همان‌جا که غمِ سنگینِ رفتنِ پدر، با هیجانِ آمدنِ علمداری جوان گره می‌خورد. انگار وسطِ چله‌ی زمستان دلم بهار رسیده باشد، یا من ابراهیم باشم و خدا آتش دلم را یک‌باره گلستان کرده باشد. این روزها غمم آن‌قدر سنگین و روحم چنان تکه‌تکه بود که پیروزی‌های پیاپیِ وطن التیامش نمی‌داد. انگار چیزی کم بود؛ ستونی، پناهی... امشب اما، دستِ خدا از آستینِ ملت عیان شد. حالا دیگر آن لکنتِ زبانم تمام شده و با صدای بلند فریاد می‌زنم: «خامنه‌ای جوان شد.» امشب، ما پیراهنِ مشکیِ عزا را با زرهِ رزمِ ولایتی جدید عوض کردیم. ✍ زهرا ذوالمجد ✌️ 🌱 | @mabnaschoole |
📝مدرسه نویسندگی مبنا
«سه حرفی با حرف اول خ» روی هر کسی نمی‌نشیند. فقط آدم‌هایی مزه‌اش را توی دهان حس می‌کنند که جایی در
«نارنجی‌ پوش» مثل کسی که دومینو بازی کند، تکه‌های شهر و آدم‌ها را روی هم می‌گذاشت. آنقدر با احتیاط و آرام که نکند برج شهر فرو بریزد... 📷 توضیح عکس: تهران، تقاطع خیابان مطهری و ترکمنستان ظهر روز سوم جنگ ⚠️ این تصویر برای اولین بار منتشر می‌شود. | @mabnaschoole |
«چه مبارک سحری» سحر دهم ماه مبارک که خبر شهادت حضرت آقا را شنیدم به مجید گفتم: «دیگه هیچ خبری توی این دنیا خوشحالم نمی‌کنه جز ظهور آقا!» اما سحر امروز که خبر رهبری آقا سید مجتبی خامنه‌ای اعلام شد بیشتر از هر زمانی خوشحال شدم و اشک شوق ریختم. امیرعباس با تعجب نگاهم می‌کرد. پرسید: «مامان برای شهادت آقا گریه کردی برای اعلام رهبر جدید هم گریه می‌کنی؟!» از روز اعلام خبر شهادت حضرت آقا چند بار پرسیده «پس کِی رهبر جدید مشخص می‌شه؟» انتظار داشت با شنیدن این خبر دست و جیغ و هورا بکشم! این مدل خوشحالی برایش غریب بود. در برنامۀ سحرگاهی زمانه مجری از دکتر غلامی درباره جمع احساس غم و شادی در مواجهه با این خبر پرسید. دکتر غلامی شب عاشورای امسال را یادآوری کرد که با ورود حضرت آقا به حسینیه امام خمینی مردم آسوده خاطر شدند و احساس خوشحالی بر غم شب عاشورا غلبه کرد. دکتر غلامی گفت مُوَلّی عَلَیه در سایۀ مولا احساس امنیت می‌کند. بعد هم دربارۀ آیۀ «ان مع العسر یسرا، فان مع العسر یسرا» توضیح داد که علت تکرار آیه تأکید خدا بر آمدن یُسر همراه با عُسر است نه بعد از آن! اگر قرار بود آسانی بعد از سختی بیاید ممکن بود آدم ناامید و نابود شود. برای همین گاهی در گیرودار عُسر، یُسر را می‌رساند. در شبی که ما داشتیم به مظهر ولایت ابراز ارادت می‌کردیم، خدا نعمت ولایت را به ما داد. شب نوزدهم ماه رمضان شبی است که ما در حقیقت عالم، ولی خدا امیرالمؤمنین(ع) را از دست می‌دهیم. خدا در این شب مظهری از ولایت به مانشان داد که ما در عین غم گرفتار یأس نشویم. این، کار خداست. اما این کار خدا شکر دارد. باید خدا را شکر کنیم که: «خدایا! هر چه هست از توست!» شکر در نعمت سخت‌تر از شکر در نقمت است. ما الان باید بیشتر خدا را شکر کنیم. همه چیز را به خدا نسبت بدهیم. اگر اینطور باشد خدا کار را پیش می‌برد. شب و روزهای عجیبی را زندگی می‌کنیم خیلی عجیب! این روزها باید مدام شکر کنیم، استغفار کنیم و صدقه بدهیم... ✍ راضیه نوروزی (استادیار مدرسه مبنا) ✌️ 🌱 | @mabnaschoole |
«عکس یادگاری» شب نوزدهم رمضان و شب دهم جنگ است. در ساختمان ما همه خوابند. پسرکم تا فراز شصت همراهی‌ام کرد روی مبل خوابیده و صدای نفس‌هایش را می‌شنوم. پتوی نازکی رویش می‌کشم. برمی‌گردم سر بقیه دعای جوشن. از اول دعا اشک پشت پلکم می‌جوشید. حالا که همه خوابند گریه که نه راحت ضجه می‌زنم. ده روز خودخوری کردم به بهانه محکم بایست و وسط جنگیم، اشک‌هایم را مخفی کردم. روضه نمی‌خواستم، هر چند که مداح دل سنگ را هم آتش می‌زد. فراز هشتاد است. «یا رازِقَ الطِّفلِ الصَّغیرِ یا راحِمَ الشَیخِ الکَبیر» بغضم می‌ترکد. عکس با هوش مصنوعی طراحی شده، زهرا بود در آغوش پدر‌بزرگ که نه فقط آقاجان او که پدر همه ما ایرانی‌ها بود. آخرین فراز جوشن کبیر که خوانده شد. مداح روضه شب آخر امام علی(ع) را می‌خواند که مهمان دخترشان بودند، انگار او هم بی‌تاب شده، می‌زند به صحرای کربلا. چقدر حال این شب‌های ما بعد از رهبر شهید شبیه حضرت زینب(س) شده است، که بعد از شهادت هر عضو خانواده دلگرم به امام حسین(ع) بودند. پایان دعای جوشن کبیر و روضه ختم می‌شود به شعار‌های «الله اکبر خامنه‌ای رهبر» بعد از بیانیه مجلس خبرگان و معرفی آقا سید مجتبی به عنوان سومین رهبر حس عجیبی داشتم. انگار دعای قدیمی‌مان مستجاب شده بود. این پرچم باز هم در دستان آقای خامنه‌ای است. باز هم می‌خوانم «ابالفضل علمدار خامنه‌ای نگهدار.» ✍ راضیه ده‌بزرگی ✌️ | @mabnaschoole |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📝مدرسه نویسندگی مبنا
«نارنجی‌ پوش» مثل کسی که دومینو بازی کند، تکه‌های شهر و آدم‌ها را روی هم می‌گذاشت. آنقدر با احتیاط
«شــــرف» می‌گفت که «آدم بهتر است غبار روب وطن باشد تا اینکه غذای ته‌مانده‌ی غریبه را بخورد....» 📸 موقعیت عکس: مدرسه‌ی علامه حلی در تهران ▫️این تصویر برای اولین بار منتشر می‌شود. | @mabnaschoole |
📝مدرسه نویسندگی مبنا
📍«عهدنامه» فراخوان چالش بیعت با رهبر سوم انقلاب 🎙 در یک جمله عهد و احساس خودتون رو نسبت به رهبری آق
. دوستان عزیزی که مایلن در این چالش شرکت کنن و صدای بیعت خودشون با رهبر سوم انقلاب رو به گوش دیگران برسونن، تا غروب امروز صوت‌هاشون رو برامون بفرستن. احساس شما، حرف دل‌تون با رهبر انقلاب و حمایت‌هاتون از ایشون همه و همه شنیدنی هستن🌿
هفت سالم بود که زمین خوردم. زانویم بدجور زخم شد. خون گرم سر خورد و ریخت پایین. همین حالا هم جای زخمم هست. پنج ضلعی نامتوازنی که وسطش سفید است. زمین که افتادم داد نزدم. فقط آرام اشک ریختم. پدرم دوید سمتم. دستمالش را درآورد گذاشت روی زخمم. با شست اشک‌هایم را پاک کرد. کف دستم را فوت کرد. سنگریزه‌ها را با نوک انگشتش کنار زد. ایستاد. دستش را دراز کرد و گفت: «بلند شو» بنا کردم دوباره گریه کردن. اشکهام جوشید. _درد می‌کنه. پدر دستش را تکان داد. _بگو علی مدد. یا علی که بگی خودش کمکت می‌کنه. . سحر را که خوردم از آشپزخانه زدم بیرون. می‌خواستم قبل از اذان دو سه لیوان آب ذخیره کنم. ولی نمی‌دانستم چقدر وقت دارم. تلوزیون را که دیدم عکس‌های آقا پخش می‌شد. فکر کردم حتما قرار است پیام تصویری ببینیم ازشان. اما خط سیاه گوشه تلویزیون را که دیدم قلبم شروع کرد به تپیدن. «همون که فکر می‌کنم نباشه!» موج تعلیق هجوم آورد بهم. مجری تلوزیون شروع کرد به صحبت کردن. لبهایش که لرزید مطمئن شدم‌. پیام که تمام شد؛ زمان ایستاد. صداها قطع شد. انگار که افتاده باشم توی دریا. باز هم زخمی شده بودم. این‌بار بلند گریه می‌کردم. با دست دهانم را فشار دادم. دخترم بیدار می‌شد. می‌ترسید. ما با بچه‌های میناب زخمی بودیم. با رفتن آقا عمق زخممان اندازه عمق اقیانوس شد. قلبم آرام نمی‌گرفت. | @mabnaschoole |
📝مدرسه نویسندگی مبنا
هفت سالم بود که زمین خوردم. زانویم بدجور زخم شد. خون گرم سر خورد و ریخت پایین. همین حالا هم جای زخمم
. هر عکس و کلیپ و صدایی ازشان می‌توانست من را فرو بریزد. فقط اخبار را چک می‌کردم. منتظر بودم کسی بگوید همه چیز دروغ است. منتظر بودم پیام تصویری آقا پخش شود با زمینه پرده آبی. بگویند: «پیروزی با حق است» ولی نشد. به جای آن کلیپی از دوستان رسید. «راه را باید ادامه داد.» بلند شدن سخت بود. قلبم تیر می‌کشید. «علی مددی. راه را باید ادامه داد» شده ذکر این روزهایم. این روزها نوشتن از من بر‌می‌آید. قلمم را خرج راه می‌کنم. یا علی مددی. ✍ معصومه ستاری ✌️ | @mabnaschoole |