eitaa logo
📝مدرسه نویسندگی مبنا
18.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
602 ویدیو
85 فایل
📝 مدرسهٔ نویسندگی مبنا برای آن‌هایی که می‌خواهند دقیق‌تر ببینند، بیشتر بخوانند و بهتر بنویسند.✍️ 🎓 دوره‌های نویسندگی 📝 آموزش، تمرین و چالش 📚 کتاب و زیست نویسنده‌ها اینجا قرار است با نویسندگی زندگی کنیم🌱 ☺️ خانم میم، مسئول رسانه مبنا 🆔 @adm_mabna
مشاهده در ایتا
دانلود
📝مدرسه نویسندگی مبنا
«نارنجی‌ پوش» مثل کسی که دومینو بازی کند، تکه‌های شهر و آدم‌ها را روی هم می‌گذاشت. آنقدر با احتیاط
«شــــرف» می‌گفت که «آدم بهتر است غبار روب وطن باشد تا اینکه غذای ته‌مانده‌ی غریبه را بخورد....» 📸 موقعیت عکس: مدرسه‌ی علامه حلی در تهران ▫️این تصویر برای اولین بار منتشر می‌شود. | @mabnaschoole |
📝مدرسه نویسندگی مبنا
📍«عهدنامه» فراخوان چالش بیعت با رهبر سوم انقلاب 🎙 در یک جمله عهد و احساس خودتون رو نسبت به رهبری آق
. دوستان عزیزی که مایلن در این چالش شرکت کنن و صدای بیعت خودشون با رهبر سوم انقلاب رو به گوش دیگران برسونن، تا غروب امروز صوت‌هاشون رو برامون بفرستن. احساس شما، حرف دل‌تون با رهبر انقلاب و حمایت‌هاتون از ایشون همه و همه شنیدنی هستن🌿
هفت سالم بود که زمین خوردم. زانویم بدجور زخم شد. خون گرم سر خورد و ریخت پایین. همین حالا هم جای زخمم هست. پنج ضلعی نامتوازنی که وسطش سفید است. زمین که افتادم داد نزدم. فقط آرام اشک ریختم. پدرم دوید سمتم. دستمالش را درآورد گذاشت روی زخمم. با شست اشک‌هایم را پاک کرد. کف دستم را فوت کرد. سنگریزه‌ها را با نوک انگشتش کنار زد. ایستاد. دستش را دراز کرد و گفت: «بلند شو» بنا کردم دوباره گریه کردن. اشکهام جوشید. _درد می‌کنه. پدر دستش را تکان داد. _بگو علی مدد. یا علی که بگی خودش کمکت می‌کنه. . سحر را که خوردم از آشپزخانه زدم بیرون. می‌خواستم قبل از اذان دو سه لیوان آب ذخیره کنم. ولی نمی‌دانستم چقدر وقت دارم. تلوزیون را که دیدم عکس‌های آقا پخش می‌شد. فکر کردم حتما قرار است پیام تصویری ببینیم ازشان. اما خط سیاه گوشه تلویزیون را که دیدم قلبم شروع کرد به تپیدن. «همون که فکر می‌کنم نباشه!» موج تعلیق هجوم آورد بهم. مجری تلوزیون شروع کرد به صحبت کردن. لبهایش که لرزید مطمئن شدم‌. پیام که تمام شد؛ زمان ایستاد. صداها قطع شد. انگار که افتاده باشم توی دریا. باز هم زخمی شده بودم. این‌بار بلند گریه می‌کردم. با دست دهانم را فشار دادم. دخترم بیدار می‌شد. می‌ترسید. ما با بچه‌های میناب زخمی بودیم. با رفتن آقا عمق زخممان اندازه عمق اقیانوس شد. قلبم آرام نمی‌گرفت. | @mabnaschoole |
📝مدرسه نویسندگی مبنا
هفت سالم بود که زمین خوردم. زانویم بدجور زخم شد. خون گرم سر خورد و ریخت پایین. همین حالا هم جای زخمم
. هر عکس و کلیپ و صدایی ازشان می‌توانست من را فرو بریزد. فقط اخبار را چک می‌کردم. منتظر بودم کسی بگوید همه چیز دروغ است. منتظر بودم پیام تصویری آقا پخش شود با زمینه پرده آبی. بگویند: «پیروزی با حق است» ولی نشد. به جای آن کلیپی از دوستان رسید. «راه را باید ادامه داد.» بلند شدن سخت بود. قلبم تیر می‌کشید. «علی مددی. راه را باید ادامه داد» شده ذکر این روزهایم. این روزها نوشتن از من بر‌می‌آید. قلمم را خرج راه می‌کنم. یا علی مددی. ✍ معصومه ستاری ✌️ | @mabnaschoole |
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای ما، مولای ما، یا صاحب الزمان(عج) ما مردمی هستیم که زیر موشکباران و بمباران هم نمی‌لرزیم و با دل قرص دعای فرج را ایستاده می‌خوانیم.🥺 خودت برای نصرت این مردم، و برای پیروزی اسلام و مسلمین در این شب قدر دعا کن...✨ | @mabnaschoole |
خدایا... قسم به «الغوث الغوث خلصنا من النار»‌های امشب، ما رو از این دنیای جهنمیِ بدون امام(عج) نجات بده...
تَهَدَّمَت وَالله اَرکانُ الهُدی 🥀 آه از دنیای بی علی...
«پایان غیرقابل پیش‌بینی برای قهرمان قصه» شما اهل قصه و داستان هستید؛ روایت را می‌شناسید. اگر شخصیتی در داستان‌تان داشتید که قهرمان همه جنگ‌ها و نبردها بوده باشد، و همه هزاران زخمی که برداشته از روبرو بوده باشد چون هیچ‌گاه او را در حال فرار از میدان جنگ ندیده‌اند، و القابی همچون اسدالله و حیدر و صاحب‌اللواء برایش انتخاب کرده باشید، تصمیم می‌گیرید این شخصیت داستان‌تان چگونه از دنیا برود؟ اگر به من باشد احتمالا یک ظهر داغ تابستانی را انتخاب کنم؛ سپس قهرمان قصه‌ام را تک و تنها مقابل همه جنگ‌آوران زمانه قرار دهم؛ و در حالی که ساعت‌ها نبرد شجاعانه داشته است، آخر کار ضرب شمشیرها او را از پای در می‌آورد. خدا اما بزرگ‌ترین داستان نویس است؛ متفاوت‌ترین و بدیع‌ترین پایان‌ها را رقم می‌زند. او تصمیم گرفت آخرین شمشیری که بر پیکر قهرمان قصه وارد می‌شود نه در میدان جنگ که در محراب نماز باشد؛ و نه در معرض آفتاب که در تاریکی شب؛ شمشیری که برای اولین بار از پشت بر او فرود آمد. شاید برای ما داستان‌نویس‌ها خیلی خوشایند نباشد که چنین قهرمانی پس از سه روز و در بستر بیماری از دنیا برود. اما آقای کارگردان دنیا، صحنه را این چنین رقم زد تا بدانیم علی را نه شمشیر آهنی و فولادی، که شمشیر روایت از پا انداخت؛ و آخرین نبرد او نه در میدان جنگ تن به تن که در میدان جنگ روایت‌ها رقم خورد. علی(ع) کشته جهل، نادانی و روایت‌های دروغ بود. که مرد شامی پرسید: «مگر علی(ع) نماز می‌خواند؟» شهادت مولامون امیرالمؤمنین(ع) رو تسلیت می‌گم خدمتتون🥀 | @mabnaschoole |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📝مدرسه نویسندگی مبنا
«شــــرف» می‌گفت که «آدم بهتر است غبار روب وطن باشد تا اینکه غذای ته‌مانده‌ی غریبه را بخورد....»
«یک چرخه طبیعی» مدرسه شبیه به کتابی شده بود که باز مانده و کلماتش ریخته باشد بیرون. کلمه‌هایی که بعدها تبدیل می‌شوند به آدم‌ها. و آدم‌هایی که می‌روند توی کتاب‌ها تا تاریخ را بسازند. 📸 موقعیت عکس: مدرسه‌ی علامه حلی در تهران ▫️این تصویر برای اولین بار منتشر می‌شود. | @mabnaschoole |
«وطن دار» روسری‌اش خیلی عقب رفته بود. آن‌قدر عقب، که گمان می‌کردی چقدر پیشانی بلندی دارد. پیشانی‌اش بلند نبود، مو نداشت! دقت کردم مژه و ابرو هم نداشت. اما آبرو داشت، وطن داشت. برای ایرانش با تن رنجور از شیمی‌درمانی آمده بود وسط میدان... ✍ فاطمه میری طایفه فرد | @mabnaschoole |
«او، خودِ ایران بود» من چهره‌اش را تا آخر ندیدم. نشسته بود روی یکی از پله‌های ساختمان شهرداری. مثل خیلی‌های دیگر. برنامه هنوز شروع نشده بود. شب اول بود؛ یکشنبه شب. ما چند پله عقب‌تر از او ایستاده بودیم. پشتش بهمان بود. مداحی پخش می‌شد و چشمان خیلی‌ها خیس شده بود. او ناگهان از جا بلند شد. کیسه پلاستیکی‌ای که تویش شکلات بود را هم دست گرفت و چند قدم رفت جلو. کاپشن رنگی پوشیده بود با شلوار لی. کیسه را گذاشت روی زمین؛ کنار پایش. ایستاد مقابل اتوبوسی که باندهای صوتی رویش نصب بود، مقابل عکس آقا که زده بودند به شیشه‌های اتوبوس. و بعد در مقابل مایی که منتظر بودیم ببینیم چه می‌کند، دست راستش را بالا آورد و گرفت کنار سرش. احترام نظامی گذاشت. یک تنه، چه صحنه‌ای داشت می‌ساخت! چند ثانیه بر همان حالت ماند. بعد کیسه‌اش را برداشت. دست کرد تویش و یک مشت شکلات بیرون آورد. پاشیدشان بالای سر عکس آقا. شکلات‌ها چرخی توی هوا زدند و پخش شدند روی زمین. چند بار دیگر این کار را کرد. بعد پلاستیک را رها کرد روی زمین. کمی از شکلات‌ها ریخت بیرون. رفت جلوتر؛ جلوی جلو. آنقدری که حالا دیگر کنار اتوبوس بود. دست‌هایش را بالا آورد؛ بالاتر از سر. خودش و دست‌ها را چسباند به عکس آقا. آقا را در آغوش گرفت انگار. و ما نگاهش می‌کردیم. او انگار یک ایران بود ایستاده در برابر عکس آقا. هم سلام نظامیِ محکمش و هم عکس را در آغوش گرفتنش. این هر دو، حال ایرانِ این روزهاست. این روزها ما همه، شبیه "او"ییم. داغدار و دردمند اما محکم و مطمئن. ✍ کوثر قجاوند | @mabnaschoole |