eitaa logo
🌺 مدد از شهدا 🌺
7.9هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
3.2هزار ویدیو
30 فایل
سلام وخیر مقدم به اعضا جدید ♥️دراین گروه میخایم مدد بگیریم از شهدا در زندگیمون هرچی به شهدا نزدیکتر بشی هزار قدم به خدا نزدیکتری دوستی با شهدا دوطرفه است یادشون کنید یادتون میکنن تبلیغات در مدداز شهدا https://eitaa.com/joinchat/3693085358Ce30425eed9
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 پیکرش را بغل کرده بودم و میبوسیدمش شما که خوب میدانید بین پدر و پسر از یک سنی به بعد پرده ی حجب و حیا کشیده میشود. پسرها که قد میکشند و شکل و شمایل مردانه پیدا میکنند دیگر نمی شود مثل قبل بغلشان کرد و قربان صدقه شان رفت فقط میشود راه رفتنشان را تماشا کرد و قدو بالایشان را دید و حظ کرد. خوش به حال مادرها نوید تا همین نزدیک شهادتش حتی سرش را میگذاشت روی پای مادرش و میخوابید مادرش هم دست میکشید روی سروصورتش ونوازشش میکرد صدای همه در می آمد؛ ولی عین خیالش نبود. من که بیشتر وقت ها شازده صدایش میزدم بس که مادرش نوید را دوست داشت. یک شب خوابش را دیدم، از اتاقش آمد بیرون و رفت وضو گرفت و بعد از خانه زد بیرون، توی خواب هم به مادرش گفتم: «شازدهت وضو گرفت رفت!» شاید حسرت همین در آغوش کشیدنش بود که پیکرش را بغل گرفته بودم. نویدم نمی خواست حسرت به دل بمانم گفتم که همیشه حواسش به من بود. 📗 https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
📚 ✍ حواسش همیشه به همه چیز و همه کس بود الا به جیب خودش یک بار اتفاقی فیش حقوق اش را دیدم ته مانده پولی که دستش را میگرفت هفتصد هشتصد هزار تومان بود گفتم تو با این حقوق چطور میخوای زن بگیری و زندگی تشکیل بدی؟ مثل همیشه خندید و گفت «برکتش زیاده غصه نخور بابا. راست هم میگفت بعد ازدواج که میخواست خانه بگیرد، پول هایش را که با خانمش گذاشتند روی هم به اندازه ی یک خانه ی نقلی سرمایه داشت. پولش را نگه نمیداشت یا خرج کارهای خیر میکرد یا می رفت زیارت اهل گفتن نبود. ما هم خبر خیلی از کارهای خیرش را بعد شهادتش فهمیدیم میرفت وسایل قسطی برمیداشت و میداد به خانواده های نیازمند، هرماه قسط این وسایل را از روی حقوقش کم میکردند بچه های بی بضاعت را جمع میکرد و میبرد پابوس امام رضا خودش آنجا برایشان آشپزی میکرد بچه ها را می برد حرم برایشان حرف میزد، نصیحتشان میکرد اهل گیردادن و تذکرهای مستقیم نبود. با بچه های کم سن و سال تر از خودش دوست میشد. از روی رفاقت نصیحتشان میکرد. توی سفر سخت نمیگرفت همیشه خوش سفر بود دامادم میگفت توی همین سفرهای مشهد هم بساط شوخی و خندهاش به راه بوده میگفت غروبها قابلمه یا سینی می گرفته دستش و ضرب میگرفته و برای بچه ها شمالی میخوانده دلش را به دل بچه ها نزدیک میکرد چقدر دلم برایش تنگ شده! من به نوید این حرفها را میزدم نصیحتش میکردم که پس انداز کند؛ ولی خودم وقتی ازدواج کردم هیچ پس اندازی .نداشتم بیست و دو سالم بود. تازه سربازی ام تمام شده بود. دیپلمم را گرفته بودم و از روستای پدری ام طلا بر آمده بودم تهران برای کار که پاگیر تهران شدم شاید به خاطر تجربه های سخت و تلخی که خودم داشتم به نوید نصیحت می کردم پولش را ذخیره کند. اوایل ازدواج مشکلات مالی داشتیم.زندگیمان سخت میگذشت میگذشت یک اتاق کوچک توی خیابان پیروزی اجاره کرده بودیم. امکانات بیشتر مردم زندگی سختی داشتند. @madadazshohada 💯~ادامه‌دارد...همراهمون‌باشید😉 📗 /
@madadazshohada 📚 ✍ عملکت به على اكبر شماءکه‌ سن وسال تازه فهم کمی داشت حمام نداشت اصلا زمانه ی بدی بود. روز و شب همه گره خورده بود به تظاهرات و تیراندازی و فرار و.... یادش به خیر جمعه ها که نباید سرکار میرفتیم با پسر عمویم حکم میرفتیم .تظاهرات به سعادتش او هم مثل نوید من و برادرم منوچهر عاقبتش ختم به شهادت شما طول هفته هم اگر می شد، بهانه ای پیدا می کردیم و از محل کار می زدیم بیرون و آن رو می رفتیم لابه لای جمعیت شب ها هم که می رفتیم روی پشت بام و شعار می دادیم. دست خالی بودیم؛ ولی امید داشتیم رشیدت نشرمن كجا وخوش اسم کنم. توان سال ۶۱ بود که این خانه ی تهرانپارس را خریدم. آن موقع همه ی این اطراف بیابان بود. نه آب داشت و نه برق فقط دو تا اتاق بود. از خانه که می رفتیم بیرون قربان صد سگهای ولگرد دنبالمان می.کردند وسیله ای هم که نبود تا میدان اصلی را باید زمین نبیپیاده می رفتیم کم کم اوضاع بهتر شد و خانه را سروسامان دادم و یک ژیان هم خریدم ولی نوید اصلا رابطه ی خوبی با ماشین بیچاره نداشت. همین که می نشست توی ماشین جیغش در می آمد مادرش هم که تحمل گریهی پسرش را نداشت تحمل اینکه یک خارتوی دست این پسر برود، نداشت. بروم این موکت ها را جارو بزنم و پهن کنم که تا دوسه ساعت دیگر مهمان های روضدی شما از راه میرسند خوبیت ندارد روی موکت جارو نزده برای شما اشک بریزند. @madadazshohada 💯~ادامه‌دارد...همراهمون‌باشید😉 📗 /
🌺 مدد از شهدا 🌺
@madadazshohada #کتاب_شهید_نوید📚 #روایت_اول_پدرانه✍ خجالت میکشم باور کنید وقتی مداح جلسه به من نگاه
@madadazshohada 📚 ✍ پیکرش را بغل کرده بودم و میبوسیدمش شما که خوب میدانید بین پدر و پسر از یک سنی به بعد پرده ی حجب و حیا کشیده میشود. پسرها که قد میکشند و شکل و شمایل مردانه پیدا میکنند دیگر نمی شود مثل قبل بغلشان کرد و قربان صدقه شان رفت فقط میشود راه رفتنشان را تماشا کرد و قدو بالایشان را دید و حظ کرد. خوش به حال مادرها نوید تا همین نزدیک شهادتش حتی سرش را میگذاشت روی پای مادرش و میخوابید مادرش هم دست میکشید روی سروصورتش ونوازشش میکرد صدای همه در می آمد؛ ولی عین خیالش نبود. من که بیشتر وقت ها شازده صدایش میزدم بس که مادرش نوید را دوست داشت. یک شب خوابش را دیدم، از اتاقش آمد بیرون و رفت وضو گرفت و بعد از خانه زد بیرون، توی خواب هم به مادرش گفتم: «شازدهت وضو گرفت رفت!» شاید حسرت همین در آغوش کشیدنش بود که پیکرش را بغل گرفته بودم. نویدم نمی خواست حسرت به دل بمانم گفتم که همیشه حواسش به من بود. @madadazshohada 💯~ادامه‌دارد...همراهمون‌باشید😉 📗 /
🌺 مدد از شهدا 🌺
@madadazshohada #کتاب‌_شهید_نوید📚 #روایت‌_اول‌_پدرانه✍ پیکرش را بغل کرده بودم و میبوسیدمش شما که خو
@madadazshohada 📚 ✍ هوا گرم بود روضه را انداختیم قبل غروب که مهمانهای شما اذیت نشوند. بهتر هم شد نماز را با هم سروقت و جماعت میخوانیم نمیدانم فکر وخیال است یا نه ولی من نوید را خیلی وقت ها توی صف نماز مسجد محل میبینم احساسش میکنم امشب هم همین طور. احساس میکنم صف اول کنار خودم ایستاده. حتی گرمی شانه هایش را هم احساس میکنم بس که این بچه روی نماز اول وقت حساس بود. وقتی می رفت سفر و اتوبوس برای نماز نمی ایستاد خیلی حرص میخورد هر طور بود راننده را راضی میکرد که نمازش از دست نرود دامادم میگفت توی سفر کربلا همه خسته و کوفته ،بودند ولو شده بودند روی صندلی های اتوبوس اذان که گفتند نوید پیشنهاد داده برای نماز توقف کنند و نماز اول وقت بخوانند میگفت خیلیها غرولند میکردند که نه برویم یک جای مناسبی پیدا کنیم و حالا که دیر نمی شود؛ ولی نوید پایش را کرده توی یک کفش که شما چه زائرهای کربلایی هستید که نماز اول وقت نمی خوانید! خسته تان نکنم میگفت همه توی دل شما باز کرد نه؟ را از ماشین پیاده کرده و حرف خودش را به کرسی نشانده با همین کارها جایش را به نماز خیلی اهمیت میداد بیشتر از هر چیزی با نماز آرام میشد اصلاحتی وقتی توی کاری به مشکلی بر می خوردیم میرفت وضو میگرفت و دو رکعت نماز میخواند و می.آمد باور کنید مشکلمان به سرعت حل میشد حالا هم همین طور است. مشکلی که پیش می آید نگاه میکنم به عکس هایش دیده اید ،که مادرش خانه را کرده نمایشگاه عکسهای نوید روی دیوار توی طاقچه، روی میز روی یخچال ... هرجا را که نگاه کنی نوید هست. نگاه میکنم به‌ چشم هایش و مثل همان وقتها هر طور شده مشکلم را حل میکند. @madadazshohada 💯~ادامه‌دارد...همراهمون‌باشید😉 📗 /
🌺 مدد از شهدا 🌺
@madadazshohada #کتاب‌_شهید_نوید📚 #روایت‌_اول‌_پدرانه✍ هوا گرم بود روضه را انداختیم قبل غروب که مهم
@madadazshohada 📚 ✍ روضه تمام شده بچه های محل پسر و داماد ،خودم رفقای نوید همه دارند کمک میدهند موکت ها را جمع میکنند استکانهای چایی را می شویند وسایل را جمع وجور میکنند؛ ولی دل من آرام نمیشود جای خالی اش اذیتم میکند توی دلم میگویم نمی شد نری بمونی همین جا خدمت کنی مگه کشور به جوونایی مثل تو کم احتیاج داشت، پسرم؟ هنوز حرفم تمام نشده صدای نوید می پیچد توی سرم که میگوید: «فقط خون گرم شهیده که این انقلاب رو به صاحب الزمان میرسونه بابا، فقط خون شهید.» 💯~ادامه‌دارد...همراهمون‌باشید😉 📗 / @madadazshohada