eitaa logo
🌺 مدد از شهدا 🌺
7.9هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
3.2هزار ویدیو
30 فایل
سلام وخیر مقدم به اعضا جدید ♥️دراین گروه میخایم مدد بگیریم از شهدا در زندگیمون هرچی به شهدا نزدیکتر بشی هزار قدم به خدا نزدیکتری دوستی با شهدا دوطرفه است یادشون کنید یادتون میکنن تبلیغات در مدداز شهدا https://eitaa.com/joinchat/3693085358Ce30425eed9
مشاهده در ایتا
دانلود
💟 ✨علی را وقتی باردار بودم خواب می دیدم که تو روضه هستم و علی یک بچه دو ساله است که من مرتب صداش می زدم علی بعد که به دنیا آمد اسمش را گذاشتم علی،علی نزدیک اذان صبح به دنیا آمد. 🌺علی ۶ و ۷ سالش بود که از خواب بیدار شد گفت مامان خواب محمد طباطبایی را دیده بود که اون موقع تو تلویزیون زیاد نشانش میدادند حافظ کل قرآن بود گفت:خواب دیدم با محمد طباطبایی قدم میزدیم که یک آقایی که شال سبز گردنش بود گفت من حضرت محمدم دست کشید روے سرم گفت من تو را به فرزندے قبول میکنم که اون موقع من گفتم:شاید اینا سادات باشند چون اول فامیلشان آقاعبداللهی هست. 🌸دو سالی روز عیدغدیر برای علی به اصطلاح مےنشستیم بعضی از همسایه هامون مےآمدند دیدنش بعد دنبال شجره نامشان رفتم گفتم شاید سادات باشند چون اول فامیلشان آقا هست که به نتیجه اے نرسیدم گفتم خوب شاید یک خواب کودکانه بوده ولے الان که ایشان شهید شد و گمنام این خواب را متوجه معنی اش شدم. ✍به نقل از:مادر شهید 💐گرچہ تولد اصلی تو🎂 شھادت است ڪہ مردان خدا با شھادت  زندہ می شوند . . .🕊 🌷 ╰═━⊰🍃🌷🕊🌷🍃⊱━═╯
برشی از کتاب همسایه آقا📗 در را که باز کردم از لب پاشنه ورودی روی پنجه قد کشیدم ،چند دقیقه ای طول کشید تا از پله ها بالا آمد یک نگاه به لباس هاش کردم😕 و گفتم پس چرا لباس فرم تنت نیست ؟ لبخندی زد و گفت سلام مامان جان☺️، قرار نیست اهل شهر خبر دار بشن که من امروز سر دوشی گرفتم🙂 زیر لب گفتم آخه من خیلی دوست داشتم تو این لباس ببینمت و به بهانه آوردن یک شربت خنک رفتم توی آشپزخانه همین طور که داشتم بین شربت آلبالو🍒 و آب یخ را با چرخش قاشق نقش می انداختم تا وسط حال آمدم ،دیدم رفته توی اتاق و در را بسته یکم دلم گرفت اما به روی خودم نیاوردم و صداش کردم علی شربت برات آوردم🙂 هنوز سرخی شربت با آب دست رفاقت نداده بود که علی میان قاب در اتاقش ایستاد دستش را تا کنار خط ابروش بالا برد و به لبه کلاهش نزدیک کرد،پا کوبید و گفت افسر وظیفه علی آقا عبداللهی در خدمت هستم😂😕 برای لحظه ای نمی توانستم چشم از قد و قامتش بر دارم علی من توی لباس زیتونی رنگ سپاه علی اکبری شده بود که در قامت مجاهد بیشتر ازم دل می برد💔 جلوی سرخ شدن چشمهام را گرفتم،لبخند رو روی تمام صورتم مهمان کردم و زیر لب براش لا حول ولا قوه الا بالله خوندم چقدر شیرین بود حظ این لحظه که پسرم لباس سپاه به تن کرده بود🙂❤️ راوی:مادرشهید جاویدالاثر مدافع‌حرم 🌹 https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4