مدار مادران انقلابی "مادرانه"
*مادرانهها گرد هم آمدند*
تا برای *ولادت برترین بانوی جهان* کاری کنند. اما امسال این روز مقارن با شهادت *سپهبد قاسم سلیمانی* عزیز بود... همان سردار رشیدی که در مکتب اسلام و امام رشد یافت و ماندگار تاریخ شد.
با توافق مادرانه ها قرار شد *نمایشگاه عکس زنان تمدن ساز* در *بوستان رضوان* برگزار شود.
عجب تقارن زیبایی
🌸بهشتی کوچک زیر پای مادران🌸
با رمز *یا زهرا* شروع شد... هر کس با نیت عهده دار بخشی از کار بود...
و با اخلاص و تلاش مادران صبور، ادامه پیدا کرد.
و این اخلاص در نتیجه کار خود را نشان داد...
آنجا که؛
تصاویر زیبای مادران تمدن ساز سرزمینم، زینت بخش فضای بوستان شد و چشم هر رهگذری را به خود میخواند...
مادری که در گوشه ای از مراسم باذوقی وصف ناشدنی، متن آهنگها را تقریر می کرد...
کودکانی که خودجوش و هنرمندانه به اجرای سرود پرداختند...
پسر بچههایی که اسم خواهران خود را فاطمه مینامیدند...
عزیزانی که در هنگامه ی مراسم با نذر شکلات و هدیه، سهمی در شادی مهمانانِ مراسمِ حضرت مادر داشتند...
بچههایی که با عشق، تصاویری از زندگی بانوی آب و آیینه را رنگ میزدند...
و نوگلانی که با دیدن عکس سردار، ارادت خود را به ایشان فریاد زدند و آرزوهایشان را با عکسش نجوا کردند...
میز معرفی کتاب و رمان های حوزه زنانِ الگوی سوم هم برپا بود و کتاب زیبای *عزیز خانوم* به بازدیدکنندگان هدیه شد
الحمدلله رب العالمین
امروز با چشمهایم دیدم که
برای برداشتن گامهای بزرگ گاهی هیاهو لازم نیست... فقط به قدمهای استوار، محکم و با اخلاص کوچک نیاز است
بسم الله
*🖊 به قلم: سیده مرضیه رازقی*
#مادران_میدان
#محله_امام_خمینی
#مادرانه_جنوبغرب
#دی۱۴۰۲
#مدارمادرانانقلابی *"مادرانه"*
* [وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary) *
چشم که باز کردم همسر داشت لباس تیره اتو میکرد. بُهت زده پرسیدم: پیدا شد؟ بجای جواب سر تکان داد. دنیا روی سرم خراب شد. چقدر برایم مبهم و غیرباور است. زیرلب گفتم: پس تمام دیشب که ما دلشوره داشتیم، در آسمانها شور و شعف بود برای خیر مقدم به مردی که همیشه در حال خدمت بود. چقدر دلگرم بودیم از بودنت مرد، تازه خیالمان داشت راحت میشد از آینده. قدیمیها میگفتند از خانهی عزادار باید بوی حلوا بیاید. با بغض در گلو بساط حلوا را آماده میکنم. بوی آرد تفت داده شده که خانه را میگیرد بغض گلویم میشکند. بچهها را بیدار میکنم. دلم آشوب است و اشکم روانه. مستقیم نگاه نمیکنم. ظرف حلوا دست بچههاست، میدهند به خانم همسایه و من هم میگویم خدا رحمت کند. بعضیها با دست، صورتشان را پاک میکنند و بعضی که انگار باور ندارند با بهت خیره میشوند تا از راهرو خارج شویم. یک سینی بزرگتر آماده کردهام برای قرارمان در پارک محله برای برگزاری مراسمی کوچک و مادرانهای. وقتی میرسم همه زودتر آمدهاند. روی میز پارچه مشکی انداختهاند، خرما و حلوا چیده و عکس شهید را گذاشتهاند. چشمها قرمز و بارانی، یکدیگر را خواهرانه در آغوش میگیریم و میگرییم. سلام ما را به امام رضا علیهالسلام برسان خادم الرضا.
دعا کن برایمان سید، برای ایران و برای انقلابمان. برای همه آنچه که شبانه روز برایش در تلاش بودی و چهره و صدایت گواه این تلاشت بود.
#روایت_خدمت
#مادرانه_جنوبغرب
#مادرانه_محله_دکتر_هوشیار
*#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
[وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)*
بسم رب الشهدا و الصدیقین
از سکوت ظاهری محل ناراحت بودم. وقتی قرار بر این شد که غروب به میدانگاه محل برویم و مراسم کوچکی برپا کنیم خیلی خوشحال شدم. گرچه میدانستم حضورم با دختر بازیگوش نوزده ماهه برایم بسیار مشکل است؛ اما مظلومیت شهدای خدمت نمیگذاشت دلم آرام شود و باید میرفتم. هرکس توانسته بود خرما تهیه کرده و بعضی حلوا پخته بودند. دوستان مشغول چیدن میز شدند و من بچه به بغل چند عکس گرفتم. همزمان با پخش مداحی، حال و هوای محل تغییر کرد، کمکم مردم جمع شدند. مردمی که گرچه ظاهرشان و عقیدهشان باهم فرق میکرد و از هر رنگ و سلیقهای نمایان بودند؛ اما رئیس جمهور خود را دوست داشتند. مردی که با رفتنش همه فهمیدند قدر چه کسی را ندانسته بودند.
🖊ف مالکی
#شهید_خدمت
#مادرانه_جنوبغرب
#مادرانه_محله_امامخمینی
*#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
[وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)*
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
عدسیهایی که قیمت نداشتند!
شب دوم طوفانی است که در دل مادرانه محله به راه افتاده. از صبح از هر خانهای بوی پیازداغ بلند شده و شاید هیچ کدام از مادرها فکرش را هم نمیکردند که روزی باید برای جهاد فی سبیل الله، پیاز سرخ کنند.
ظرفهای بزرگ و کوچک صف کشیدهاند تا پر شوند و به دست خریداران برسند. پیرمردها و پیرزنهای نمازگزار، مادری با کالسکه فرزند خردسالش و پدری که دستان دختر کوچکش را محکم در دستش گرفته بود با چشمانی براق و هیجانزده به سمت میز مقاومت میآمدند که با پرچم فلسطین و نوشتههای مختلف تزئین شده بود.
نوشتهی روی کاغذها خبر از معمولی نبودن این ضیافت میدادند: «همهی درآمد این فروش، به حساب مقاومت غزه و لبنان واریز میشود». چه خرید جذابی. با یک تیر، دو نشان. حالا هم شام شبشان را با طعم مقاومت میخورند و هم به مظلومترینهای عالم کمک کردهاند.
وقت پرداخت هزینه رسیده ولی انگار معادلات جور دیگری رقم میخورد. در کدام مغازه و فروشگاه یا فستیوال و نمایشگاه و با کدام تخفیفهای هیجانانگیز، چنین چیزی رخ میدهد؟ انگار برای هیچ خریداری قیمت عدسیها مهم نیست. هرکسی برای ظرف صد هزار تومانی هرچه کَرَم دارد میگذارد. یکی پانصد میکشد، یکی دویست، یکی یک میلیون و دیگری ده میلیون! حتی کارت کشیده میشود بدون اینکه ظرفی برداشته شود.
این عدسیهای عاقبتبخیر، حالا بیقیمت شدهاند. انگار این عدسها جور دیگری کاشته شدهاند. مثلا کشاورز وضو گرفته و گفته قربة الی الله. یا شاید از دستانی پینه بسته، بذرش بر زمین ریخته و کشاورز در دل دعا کرده تا این دانهها روزی به درد مظلومی بخورند. کسی چه میداند، شاید از بدو رویش، برای چنین روزی لحظهشماری کرده باشند.
پشت این خریدها، پشت این کارت کشیدنها، غمیست از جنس محبت، همدردی و انساندوستی. غمی که حالا بیحساب و کتاب به خرید وامیدارد و فاکتورش، دعاییست زیر لب برای مظلومین.
دستگاه کارتخوان تند تند رسید چاپ میکند و انگار طوماری بلندبالا بر حقانیت جبهه مقاومت امضا میشود. مادرها صورتهایشان شادمان است و دلهایشان غم بزرگ کودکان و مادران داغدیده غزه و بیروت را یدک میکشد. کاش لحظه لحظهی این روزها و شبها ذخیره قیامتمان باشد.
🖊 مریم الماسی
#مادرانه_جنوبغرب
#مادرانه_محله_دروازهشمیران
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
«دیوونه خونه است اینجا!»
این جمله را یکی از حاجخانمهای مسجد به حاجخانم بغل دستیاش گفت. عینک مطالعهاش روی نوک دماغش بود و فکر میکردی تا سقوط آن بر صفحه مفاتیح چیزی باقی نمانده است. حاجخانم کناری که پاهایش را دراز کرده بود به نشانه تأسف سرش را تکانی داد و بقیه فرازهای دعای کمیل را بلند خواند.
شادابی و سرحالی بچهها به قدری بود که ناظر بیرونی محال بود بتواند حدس بزند ساعت از یک نیمه شب گذشته است! فضای مسجد پر از صدای همهمه و شادی بچهها بود.
اطلاعیه احیای نیمه شعبان را در گروه هیئت جنوبغرب دیده بودم. ذوق کردم وقتی دیدم آدرس مسجد باز هم مسجد سر کوچهمان است. خیلی زودتر از سایر مراسمها لیست پر شد و حتی کار به افراد ذخیره کشیده شد!
شب از نیمه گذشته بود که وارد حیاط کوچک و نقلی مسجد رحمانی شدم. جمعیت حاضر در مسجد خیلی بیشتر از تصورم بود. قسمت حسینیه پر از عطر گل نرگس بود و تعدادی از بچهها به کمک مربی صبورشان کاربرگهای «لبیک یامهدی» را رنگ میکردند.
با دوستانی که برای خدمت در آشپزخانه اسم نوشته بودند از همان پنجره کوچک داخل حسینیه سلام و احوالپرسی کردم. صدای شستن استکانهای بلور مسجدمان، که لیوانهای یکبار مصرف پلاستیکی و کاغذی هم نتوانستهاند آن را خاموش کنند، یکی دیگر از صداهای شنیدنی هیئت است.
نوای سرودی که بعد از اتمام نماز قضا در مسجد پخش شد پاهایم را سست کرد.
«اگر آن ماه نمونه، رخ خود را بنمونه، همه بتهای جهان را، سرجاشون مینشونه»
زیر لب زمزمه کردن دلم را راضی نکرد. گوشهای از مسجد نشستم و چادر توی صورت کشیدم و اشکهایم با یابنالزهرا یابنالزهرا گفتن روی صورتم چکیدند. این موسیقی مرا برده بود به روزهای دانشجویی و کانون مهدویت دانشگاه و آن روزهایی که هر ماه در کانون "ترنم انتظار"، نشست و کارگاه و همایش داشتیم و مصمم بودیم باید برای ظهور مهدی فاطمه خیلی تلاش کنیم. نمیدانم اشکهایم از ذوق زنده شدن خاطرات آن روزها بود یا از غم و خجالت این روزها که گاهی حتی سلام دادن به امام عصر هم از یادمان رفته است...
آیههای سوره نور که قرائت میشد دوستان بیشتری وارد مسجد شدند. دیگر تقریبا مسجد پر شده بود و برای پیدا کردن جای نشستن باید چشم میچرخاندی. شاید برای بیشتر شدن فضای قسمت زنانه مسجد پردههای بین قسمت خانمها و آقایان را کنار زده بودند. بچهها در همان فضای مرزی چنان با دو سه تا بادکنک سبز و سفید سرخوش از بازی بودند که خیال میکردی روی ابرها در حال بالا و پایین پریدن هستند.
امام جماعت مسجد که روی صندلی نشست، هنوز بچهها دنبال بادکنکهایشان عرض مسجد را میدویدند. حمایتهای حاجآقا دریاپیما در مسجد رحمانی چند سالی است که خیال خانوادهها برای حضور با فرزندانشان در مراسمات را راحت کرده است. سخنرانی با موضوع مقاومت و ظهور هنوز ادامه داشت که جعبه شیرینی بین مهمانان پخش شد.
بچهها بعد از رنگآمیزی با چسب و قیچی مشغول شدند. نتیجه کارشان شبیه چلچراغی بود که هر چراغش در دست کودکی میدرخشید.
دعای کمیل به زمزمههای یارب یارب رسیده بود که یکی دو تا از بچههای نوپا روی پای مادرانشان به خواب رفتند. اما صدای خنده بچههایی که گوشه گوشه مسجد با بازیهای کارتی و فکری سرگرم بودند همچنان شنیده میشد!
شرایط ماندن تا انتهای مراسم را نداشتم و باید به خانه برمیگشتم. مطهره را که پیدا کردم خوشحال از هدیهای بود که در دست داشت. قبل از خروج از مسجد فاطمه ظرف غذایی دستم داد و گفت: «سحری تدارک دیده شده، سهمتون رو ببرید خونه بخورید.»
وارد کوچهمان که شدیم چادرم را محکمتر دور خودم پیچیدم تا از سوز سرمای بهمن بیشتر در امان باشم. جلوی در خانهمان که رسیدیم مطهره با ذوق گفت: «مامان خوب شد ما هم رفتیم مسجد، خیلی خوش گذشت.» با شنیدن این جمله یادم آمد که میخواستم به حاجخانم مسجدی محلمان بگویم: «مسجدی که در نیمه شبی پر از سر و صدای شادی بچهها باشد قطعهای از بهشت است، نه دیوونه خونه!» دکمه آسانسور را زدم و افسوس خوردم که یادم رفت این را بگویم. هر چند که فکر کردن به آن همه کودکی که با دل خوش و خاطرهای قشنگ از یک شب نیمه شعبان به خانه برمیگشتند مهمتر از هر چیز دیگری بود.
🖊 آزاده رحیمی
#مادرانه_جنوبغرب
#هیأت_خانوادگی
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
دیروز با پوستر عکس سید جانمان رفتم داخل نانوایی.
اول از تعداد تنور و قیمت سوال کردم. بعد پرسیدم امکانش هست دو یا سه تنور بخرم برای قرائت فاتحه و صلوات؟ پسر جوانی بود و استقبال کرد و گفت موردی نیست. گفتم: فقط اجازه میخوام این عکس را به دیوار یا شیشه بزنم، تا مردم بدونند برای چه کسی صلوات میفرستند. تا نگاهش به عکس افتاد، گفت: من صاحب مغازه نیستم باید ایشون اجازه بدن و دیگه با بیمیلی ازم دور شد. پرسیدم: ایشون چه ساعتی میان؟ بعد لحظهای سکوت گفتن: شاید حوالی ساعت چهار، معلوم نیست. بیرون اومدم و دست دخترم را محکمتر گرفتم و به طرف نانوایی بعدی رفتیم. اونجا خیلی شلوغ بود، تقریبا تا جلوی در صف رسیده بود. کمی نگاه کردم فقط دونفر بودند که به ذهنم زد حتما اینها هم کارگر مغازه هستند. زمان برام مهم بود، چون مهمون و بچههای دیگهام را خونه گذاشته بودم و باید زودتر برمیگشتم. رفتم سمت نانوایی بعدی. زیر لبم تند تند صلوات میفرستادم. رسیدم و از چند و چون یک تنور پرسیدم که با متانت و صبوری، جواب دادند. بعد گفتم چند تنور صلواتی میخوام. گفتن: مانعي نداره. عکس را نشون دادم و گفتم: باید این را جلوی چشم بزنم تا بدونند برا چه عزیزی صلوات میفرستند. گفت: مانعی نیست، بزنید. تشکر کردم و گفتم: ممنون که قبول کردید. گفت: آخه خانوم، خیلیها دل خوشی ندارند. گفتم: اشتباه میکنن، نمیدونن امنیت زندگی هاشون را مدیون فداکاری امثال سید هستند. با لبخندی سر تکون داد و گفت: خب دیگه، اثر اخباری هست که میشنون و متاسفانه باور میکنن. گفتم: رسانهی شیطان همیشه در طول تاریخ کارش همین بوده. مگه نه اینکه وقتی حضرت علی علیه السلام در محراب شهید شد، مردم سؤال کردن مگه علی نماز میخوند. دیگه سکوت حاکم شد. عکس را چسبوندم و تشکر کردم و دست دخترم را که مثل دوربینی همهی لحظات را ثبت میکرد گرفتم و با نگاهی به آردها، خمیر و نانها توی دلم گفتم، إن شاالله بشید لقمههای پر نور که دلها را به سمت روشنی هدایت میکنه. بیرون اومدم و با بدرقهی صاحب مغازه، اونجا را ترک کردم.
#بر_مدار_نصرالله
#مادرانه_جنوبغرب
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary