-2035802366_-1015917450.pdf
حجم:
6.63M
کتاب الکترونیکی #سید_محرومین
کاری از اندیشکده سعدا
#کتاب_ماه_مادرانه
*#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
[وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)*
#کتاب_ماه_مادرانه
#فرشتهای_در_برهوت
سلام دوستان.
إنشاالله قرار هست *تیر ماه* در کنار هم، کتاب «فرشتهای در برهوت» رو بخونیم و در مورد نکتهها و مسائل جالب کتاب، با اقوام و آشنایان و دوستان صحبت کنیم.
این کتاب، روایت داستانیِ دختری از اهل سنت است که در سیستان و بلوچستان زندگی میکند و عاشق پسری از شیعیان شده. در جلسهی خواستگاری ماجراها و چالشهایی پیش میآید و ادامهی ماجرا حول همین اتفاقات روایت میشود.
برای خرید کتاب #فرشتهای_در_برهوت از نرمافزار *فراکتاب* ، میتونید از کد تخفیف *madarane* هم استفاده کنید.
www.faraketab.ir/b/21680?u=752823
امیدواریم زودتر از فرصت استفاده کنید برای تهیهی کتاب، تا این ماه هم همراهِ هم باشیم و از مطالعه و به اشتراک گذاشتن و عملی کردن دانستههای جدید لذت ببریم.
#مامان_باید_اهل_مطالعه_باشه
*#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
[وبگاه](www.madaremadari.ir) | [بله](ble.ir/madaremadary) | [ایتا](eitaa.ir/madaremadary)*
#کتاب_ماه_مادرانه
#امعلاء
سلام دوستان.
إنشاالله قرار هست مرداد و شهریور در کنار هم، کتاب «اُمِّ علاء» رو بخونیم و در مورد نکتهها و مسائل جالب کتاب، با اقوام و آشنایان و دوستان صحبت کنیم.
این کتاب، ماجرای زندگی بانویی است که از دل رنجهای مختلف به سعادت رسیده است. بانو فخرالسادات طباطبایی که هفت نفر از اعضای خانوادهاش به شهادت رسیدهاند، مادری است که هجده فرزندش را در خانهای شصت متری و وقفی بزرگ کرده. خانهای که هر وقت پنجرهاش را باز میکرد؛ چشمانش به گنبد مطهر حرم حضرت علی علیهالسلام گره میخورد و نسیم رأفت امیرالمومنین وارد خانه و زندگیشان میشد.
برای خرید کتاب #امعلاء از نرمافزار فراکتاب، میتونید از کد تخفیف madarane هم استفاده کنید.
www.faraketab.ir/b/221793
امیدواریم زودتر از فرصت استفاده کنید برای تهیهی کتاب، تا این دو ماه هم همراهِ هم باشیم و از مطالعه و به اشتراک گذاشتن و عملی کردن دانستههای جدید لذت ببریم.
#مامان_باید_اهل_مطالعه_باشه
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
#کتاب_ماه_مادرانه
#من_مطمئنم
سلام دوستان.
إنشاالله قرار هست «آبان ماه» در کنار هم، کتاب «من مطمئنم» رو بخونیم و در مورد نکتهها و مسائل جالب کتاب، با اقوام و آشنایان و دوستان صحبت کنیم.
این کتاب، دربارهی مهمترین پیشبینیهای رهبر انقلاب است. در این کتاب، تعابیر برای مهمترین پیشبینی، چنان بر قطعی بودن آن تأکید دارد که حتی احتمالِ احتمال را منتفی میکند!!
برای خرید نسخه الکترونیکی کتاب #من_مطمئنم از نرمافزار «فراکتاب» ، میتونید از کد تخفیف «madarane» هم استفاده کنید.
www.faraketab.ir/b/238506
امیدواریم زودتر از فرصت استفاده کنید برای تهیهی کتاب، تا این ماه هم همراهِ هم باشیم و از مطالعه و به اشتراک گذاشتن و عملی کردن دانستههای جدید لذت ببریم.
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
#کتاب_ماه_مادرانه
#عملیات_احیا
سلام دوستان.
إنشاالله قرار هست *آذر ماه* در کنار هم، کتاب «عملیات احیا» رو بخونیم و در مورد نکتهها و مسائل جالب کتاب، با اقوام و آشنایان و دوستان صحبت کنیم.
عملیات احیا در مورد یکی از شرکتهای زیان دهی است که با ورود یک مدیرعامل جهادی، توانمند و بادانش توانسته بر بسیاری از مشکلات تولید و فروش غلبه کند. مدیران و کارگران این شرکت با زحمات خود نه تنها از ورشکستگی و فروش یکی از بزرگترین سرمایههای صنعتی کشور جلوگیری کردند بلکه باعث شدند تا این کارخانه به یک قطب صادراتی تبدیل شود.
📖📚📖 برای خرید نسخهی چاپی و الکترونیکی کتاب #عملیات_احیا
از نرمافزار فراکتاب ، میتونید از کد تخفیف madarane هم استفاده کنید.
www.faraketab.ir/b/183572
امیدواریم زودتر از فرصت استفاده کنید برای تهیهی کتاب، تا این ماه هم همراهِ هم باشیم و از مطالعه و به اشتراک گذاشتن و عملی کردن دانستههای جدید لذت ببریم.
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
پاورچین پاورچین قدم برداشتم و آرام مردمک چشم راستم را در لنز دوربینِ چشمیِ در فرو بردم. صدایی توی راهپله پیچید. نفسم را حبس کردم که عطسه بلندی به سراغم آمد. درجا خفهاش کردم. سوژه به پاگرد رسید و شک به جانم افتاد. زیر لب گفتم: «حالا محمدامین یه چیزی گفت، تو چرا گوش دادی؟ اصلاً همین الان سربهنیستش میکنم، بذار درو ببنده.» قلبم به شماره افتاد و دهانم خشک شد. چشمانم را ریز کردم و دیدم انگار متوجه تغییری نشد و در را پشت سرش بست. فوری در واحدمان را باز کردم و نقاشی پرچم سفید و آبیِ محمدامین را سانسور کردم. در را بستم و در برزخ شکی دیگر، از هم پاشیدم. نفس عمیقی کشیدم. سوت زودپز زودتر از بوی سوختگی، آژیر "ناهار بی ناهار" را در خانه نواخت. گنگ و بیدستوپا خودم را به آشپزخانه رساندم. یک ماهیتابه نیمرو، میزبان ناهار هر پنج نفرمان شد. دیشب که محمدحسین خواب را بر همهمان حرام کرد هم باز در برزخ کتوتیفن سوئیسی یا شیرزردچوبه گرم حکیم خیراندیش، شب را با سرفههای مزمنش به صبح دوختم. فقط این تردیدهای جزئی نبود. حتی در مهمترین انتخابهایم طناب شک به جانم میافتاد و تا خرخره پلان به پلان خفهام میکرد. زمان انتخاب همسر، اختلاف سنی بچهها و انتخاب میان شاغل یا خانهدار بودن. مسائل سیاسی که بماند. هیچ اظهار نظری نداشتم. فرق اسرائیل و صهیونیسم را هم نمیدانستم. بچهها که خوابیدند کنار پنجره اتاقشان رفتم. لبخند تلخی زدم و رطوبت زیر چشمم را پاک کردم. نگاهی به بیرون انداختم و به تنهاییام پناه بردم. انگار اصغر فرهادی بالای سرم ایستاده بود و تمام تردیدهای یک بانوی ایرانی را کارگردانی میکرد تا با ساخت زندگینامهام از اسرائیل جایزه اُسکار بگیرد.
◾️◾️◾️
نمیدانم ساعت چند بود. صدای تلق تولوق قطار کرمان-مشهد و نور چراغقوه موبایل که بالای سرم مدام جابهجا میشد، تمرکزم را نشانه گرفته بود. اما من هرچه بیشتر لابهلای صفحات کاغذی شنا میکردم بیشتر در دریای نادانستههایم غرق میشدم. گرگ و میش صبح بود که درِ کوپهها را زدند و با صدای بلند گفتند: «نماااااااز». بچهها خواب بودند. خودم را از توی تخت کَندم. نیمخیز شدم و همانجا وضو گرفتم و با همسرم در هوای سرد پاییزی دوان دوان راهی نماز جماعت بین راهی شديم. سلام نماز را که دادم چند دقیقه همانجا دو زانو نشستم. کتابم همراهم نبود ولی مطمئن بودم من دیگر منصوره سابق نیستم. شاید این یک سالی که مسئول #کتاب_ماه محله شده بودم، همهی زندگیام زیر و رو شده بود. کتاب، مثل پیچک به همه جای زندگیام سرک میکشید. بعد از نماز صبح، قبل از ناهار، عصر وقت بازی بچهها و شب قبل از خواب. موقع بیرون رفتن، کتاب بر پوشک و آب و خوراکی و اسباببازی بچهها اولویت داشت، برای جاگیری در کیفم. داخل کیسه میگذاشتمش تا بین لوازم بچهها پرپر نشود. لابهلای کتابهایم بودم که سوت قطار هوشیارم کرد. کفشهایم را پوشیدم و دست در دست همسرم به سمت قطار دویدیم. از پلههای تنگ و کوتاهش بالا رفتیم و در تخت طبقه سوم دراز کشیدم. چشمم که روی کلمات آخر کتاب سُر خورد، نور ملایم آفتاب، صورتم را گرم کرده بود. دلم را هم. بچهها بیدار شدند. محمدامین صبحانه میخواست، ریحانه دستشویی، محمدحسین آه و ناله صبحگاهی داشت و من غرق پایان سرابِ شک و شبهههایم با پایان کتاب من مطمئنم بودم.
📚 ادامه در متن بعدی
به روایت: منصوره خالقی
به قلم: فاطمه شعبانی
#مادرانه_کرمان
#کتاب_ماه_مادرانه
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
صدای قدمهای همسایه روبهرویی با آن موهای کوتاه مشکرده و پالتوی کوتاهترِ خزدار در راهپله پیچید. به سمت در رفتم و در را باز کردم. دستم را به سمتش گرفتم. حال تکتک بچهها را پرسید. بعد نگاهش به زیر پایم گره خورد و با تعجب پرسید: «این دیگه چیه؟!» من هم طوری که نقاشی دیده شود، یک قدم عقب رفتم و گفتم: «این پرچم اسرائيل، نقاشی محمدامینه. خودش گفته اینجا بچسبونیم.» نیشخندی زد و گفت: «یعنی هرچی پسرتون بکشه میچسبونین پاگرد خونتون؟» دستش را لای موها فرو برد و ادامه داد: «اصلاً به نظرتون این کارا فایدهای هم داره؟» گفتم: «چند لحظه صبر کنین» و کاسه آش داغی که با سیرداغ و پیازداغ و کشک و نعناداغ بیشتر شبیه سبد گل شده بود را گرفتم سمتش. آش را گرفت و روی جاکفشی گذاشت. آب دهانش را قورت داد و عرق روی پیشانیاش را پاک کرد. گفتم: «میدونین چیه؟ درسته ما یه سری مشکلات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی داریم ولی تردید نداریم که آینده روشنه.» گفت: «من یه عمر پرستار بودم. الانم بازنشستهام. حقوقم کفاف زندگی خودمو نمیده. چه برسه به بچه و نوه و ... این چه آینده روشنیه؟» نگاهم به سمت دستبند و انگشترِ سنگینوزنش چرخید و ادامه دادم: «ما خودمونم مستاجریم، با سه تا بچه قد و نیمقد. میفهمم چی میگین، اما انگار خاصیت آدمیه که هر جور زندگی کنه بازم ناراضیه.» کمی جابهجا شد و دستش را در کیفش فرو برد. صدای دسته کلیدش بلند شد. ساکت نشدم: «این پیشبینی بزرگانه. خب آره از دولتمردا گرفته تا مردم کف خیابون همه تو این آینده روشن نقش دارن.» خمیازهای کشید و از بالا تا پایین چادر رنگیام را ورانداز کرد و گفت: «ماشالا چقدم با اطمینان حرف میزنین!» منتظر کنایههای بعدی نشدم: «آره من مطمئنم ایران پیروز و اسرائیل نابود میشه، همون غولی که همش به جون همه وحشت میندازه.» و پیروزمندانه نگاهم را به زیر پایم دوختم. شانهها را بالا انداخت. عضلات صورتش به نشانه عدم قطعیتِ سخنرانیِ من چروک افتاد و گفت: «کاش ما هم مثل شما خوشخیال بودیم. ممنون برای آش خوشگلتون.»
خداحافظی کردیم و هر دو به خانه رفتیم. با اقتدار در را بستم. یک کاسه آش رشته داغ، دلچسبترین ناهار در هوای بارانی بود. کتری در حال جوشیدن بود. بین هل و بهارنارنج و دارچین، هل رأی آورد. با فشار انگشتانم پوستش را شکستم و همراه کمی چای داخل قوری ریختم.
چای دم کشید. یک فنجان برای خودم ریختم. نگاهم را به بیرون پنجره پذیرایی دوختم. هوا ابری بود. همسایه میانسالمان را متقاعد نکرده بودم، اما از اینکه به برکت کتاب خواندن شبانهروزی، حرفهای بسیار برای گفتن داشتم، برهوت روحم شکوفه زد. مخصوصاً کتابی که در آخرین سفر نزدیک مشهد تمامش کردم. جای لکه چرب دست ریحانه که در امتداد نگاهم به کتابخانه بود را با دستمال مرطوبی پاک کردم. دستم را روی بخار فنجان چای گرفتم. گرم شدم و کتاب بعدی را از فروشگاهِ اینترنتی کتاب خریدم.
به روایت: منصوره خالقی
به قلم: فاطمه شعبانی
#مادرانه_کرمان
#کتاب_ماه_مادرانه
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
#کتاب_ماه_مادرانه
#سر_بر_دامن_ماه
سلام دوستان.
إنشاالله قرار هست بهمن ماه و اسفند ماه در کنار هم،
کتاب «سر بر دامن ماه» رو بخونیم و در مورد نکتهها و مسائل جالب کتاب، با اقوام و آشنایان و دوستان صحبت کنیم.
سر بر دامن ماه داستانی است با سوژهای بکر. این اثر با روایت زندگی بانو حُدَیث، مادر امام حسن عسکری، بر نقطهای از زندگی ائمه اطهار دست گذاشته که کمتر به آن پرداخته شده است و تلاش کرده از زاویهای زنانه اتفاقات آن سالها را مرور کند. ماجرای کتاب از چگونگی ازدواج این بانوی جلیل القدر با امام هادی (علیه السلام) آغاز میشود. عمدهی اتفاقات کتاب، مبتنی بر مستندات تاریخی است که صحت سندی دارند. بخش بیشتر کتاب به روایت حوادث پُر خطری میپردازد که در زمان امامت امام حسن عسکری (علیه السلام) رخ میدهند. اما با شهادت حضرت، مسئولیت این بانوی بزرگوار دوچندان میشود.
📖📚📖 برای خرید نسخهی چاپی و الکترونیکی
کتاب #سر_بر_دامن_ماه از نرمافزار فراکتاب،
میتونید از کد تخفیف madarane هم استفاده کنید.
www.faraketab.ir/b/196712
امیدواریم زودتر از فرصت استفاده کنید برای تهیهی کتاب، تا این دو ماه هم همراهِ هم باشیم و از مطالعه و به اشتراک گذاشتن و عملی کردن دانستههای جدید لذت ببریم.
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
#کتاب_ماه_مادرانه
#ناقوسها_به_صدا_در_میآیند
دوستان طبق قرار کتاب ماه مادرانه، در فروردین و اردیبهشت ماه ۱۴۰۴ کتاب «ناقوسها به صدا در میآیند» را به شما پیشنهاد میدهیم تا بخوانید و امانت بدهید و در مورد نکتهها و مسائل جذاب آن، با اقوام، آشنایان و دایرههای دوستیتان صحبت کنید.
کتاب «ناقوس ها به صدا در می آیند» اثر ابراهیم حسنبیگی، به روایت داستانی جذاب و خواندنی از سفر روحانی یک کشیش مسیحی به نام میخائیل ایوانف میپردازد.
داستان، در مسکو پایتخت روسیه آغاز میشود. میخائیل که کشیشی متدین و مومن است، در کتابخانهای قدیمی با کتابِ خطیِ نفیس و عتیقهای مواجه میشود که موضوعی ناآشنا برای او دارد. کتاب خطی که میخائیل در حال مطالعهی آن است؛ نهجالبلاغه، مجموعهی خطبهها و نامههای حضرت علی (ع)، امام اول شیعیان است.
سخنان پرمغز و حکیمانهی امیرالمومنین، تأثیر عمیقی بر میخائیل میگذارد و او را به تأمل در مورد اعتقادات خود و جستجوی حقیقت تشویق میکند.
📖📚📖 برای خرید نسخهی چاپی، الکترونیکی و صوتی کتاب #ناقوسها_به_صدا_در_میآیند از نرمافزار فراکتاب، میتوانید از کد تخفیف madarane استفاده کنید.
www.faraketab.ir/b/21577
امیدواریم از این فرصت خوب استفاده کنید، تا این دو ماه همراهِ هم باشیم و با مطالعه و به اشتراک گذاشتن مطالب خود و ترغیب و تشویق دیگران به سمت آن، گامی بلند در راه زیست مومنانهمان برداریم. منتظر نظرات و روایتهای شما هستیم.
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
#کتاب_ماه_مادرانه
#ماهیها_به_دریا_برمیگردند
دوستان طبق قرار کتاب ماه مادرانه، در خرداد و تیر ماه ۱۴۰۴ کتاب ماهیها به دریا برمیگردند را به شما پیشنهاد میدهیم تا بخوانید و امانت بدهید و در مورد نکتهها و مسائل جذاب آن، با اقوام، آشنایان و دایرههای دوستیتان صحبت کنید.
کتاب «ماهیها به دریا برمیگردند» روایتی مستند و داستانی از زندگی یک خانوادهی فلسطینی آواره در ایران است که توسط مرضیه اعتمادی نوشته شده. کتاب از طریق روایت داستان زندگی این خانواده، به بررسی سختیها، مقاومت و پایداری مردم فلسطین در برابر اشغال و ظلم میپردازد.
📖📚📖 برای خرید نسخهی چاپی و الکترونیکی کتاب #ماهیها_به_دریا_برمیگردند از نرمافزار فراکتاب، میتوانید از کد تخفیف madarane استفاده کنید.
www.faraketab.ir/b/404929
امیدواریم از این فرصت خوب استفاده کنید، تا این دو ماه همراهِ هم باشیم و با مطالعه و به اشتراک گذاشتن مطالب خود و ترغیب و تشویق دیگران به سمت آن، گامی بلند در راه زیست مومنانهمان برداریم. منتظر نظرات و روایتهای شما هستیم.
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
#کتاب_ماه_مادرانه
#حوض_خون
مادرانه در شهریور ماه ۱۴۰۴ کتاب حوض خون را به شما پیشنهاد میدهد تا بخوانید و امانت بدهید و در مورد نکتهها و مسائل جذاب آن، درون مادرانه و با اقوام، آشنایان و دایرههای دوستیتان گفتوگو کنید.
کتاب «حوض خون» نوشتهی فاطمهسادات میرعالی؛ روایتهایی مستند از زندگی ۸ سالهی زنان اندیمشکی در رختشورخانهی بیمارستان کلانتری این شهر است. روایت زنانی که نگذاشتند ترس و غم جنگ و آوارگی و شهادت عزیزانشان آنها را از انجام رسالتشان باز دارد و خانههایشان را جبهه کردند و با دستهای خالی جنگیدند.
این کتاب دارای تقریظ حضرت آقا نیز میباشد:
اولین احساس، پس از خواندن بخشهائی از این کتاب، احساس شرم از بیعملی در مقایسه با مجاهدت این مجاهدانِ خاموش و بیریا و گمنام بود. آنچه در این کتاب آمده بخش ناشناخته و ناگفتهئی از ماجرای عظیم دفاع مقدس است. باید از بانوی پرکار و صبور و خوشسلیقهئی که این کار پرزحمت را بهعهده گرفته و بخوبی از عهده برآمده است و نیز از مؤسسهی جبههی فرهنگی عمیقاً تشکر شود.
📖📚📖 برای خرید نسخهی الکترونیکی کتاب #حوض_خون از نرمافزار فراکتاب، میتوانید از کد تخفیف madarane استفاده کنید.
www.faraketab.ir/b/25784
برای تهیهی نسخه صوتی، میتوانید از نرم افزارهای طاقچه یا نوار استفاده کنید.
برای تهیهی نسخهی چاپی از طریق سایت بازار کتاب اقدام کنید که با ثبت کدملی از تخفیف ۲۵ درصدی نیز برخوردار خواهید شد.
https://bazarketab.ir
امیدواریم از این فرصت خوب استفاده کنید، تا این ماه همراهِ هم باشیم و با مطالعه و به اشتراک گذاشتن مطالب خود و ترغیب و تشویق دیگران به سمت آن، گامی بلند در راه زیست مومنانهمان برداریم. منتظر نظرات و روایتهای شما هستیم.
راه ارتباطی با ما:
@omefavatem
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary
به قول خانم فاطمه خَوّاجی در مستند "دستهای پشتیبان"،
جنگ حمایت میخواهد. حمایتِ پشت جبهه. هم بصیرت برای نگه داشتنِ شهر از دست گروهکهای منحرف، هم دعا و نذر و نیاز و هم کمکهای مختلف مردمی.
اقدامات خانمها پشت جبهه از جمعآوری دارو و پتو، بستهبندی خشکبار و قند و شکر، دوخت و دوز لباس برای رزمندهها و پرستاری از مجروحها در بیمارستان را همه کموبیش شنیده و در کتابهای روایت و خاطرات دفاع مقدس خواندهایم.
اما داستان شستن پتو، ملحفههای گِلی و خونآلود و لباسهای خونی و تیرخوردهی رزمندهها و شهدا در حیاط خانهها، مساجد و رختشویخانهی بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک، روایتی است که کمتر کسی شنیده و خوانده است.
خاطرات ۶۴ نفر از بانوان اندیمشکی که پشت جبهه مشغول این کار سخت، شیرین و مقدس میشوند در "کتاب حوض خون" جمعآوری شده و تقریظ حضرت آقا هم این اثر را خواندنیتر کرده است.
#حوض_خون
#نقش_بیبدیل
#کتاب_ماه_مادرانه
@naghshebibadil
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
www.madaremadari.ir
ble.ir/madaremadary
eitaa.ir/madaremadary