13.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ آیا کسی هست که #امام_زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را برای خودش بخواهد⁉️
#امام_زمان_عج
#داستان_پندآموز
ستارالعیوب!
عباسقلی خان فرد ثروتمند و در عین حال خیّری بود که در مشهد بازار معروفی داشت. مسجد- مدرسه- آب انبار- پل و دارالایتام و اقدامات خیریه دیگری هم از این دست داشته است.
به او خبر داده بودند در حوزه علمیهای که با پول او ساخته شده، طلبهای شراب میخورد!
ناگهان همهمهای در مدرسه پیچید. طلاب صدا میزدند حاج عباسقلی است که به مدرسه وارد شده.
در این وقت روز چه کار دارد؟ از بازار به مدرسه آمده است!
عباسقلی خان یکسره به حجرهی من آمد و بقیه همراهان هم دنبالش.
داخل حجره همه نشستند. ناگهان عباسقلی خان به تنهایی از جایش بلند شد و کتابخانه کوچک من را نشانه رفت. رو به من کرد و گفت: لطفاً بفرمایید نام این کتاب قطور چیست؟ گفتم: شاهنامه فردوسی.دلم در سینه بدجوری میزد. سنگی سنگین گویی به تار مویی آویخته شده است. بدنم میلرزید.
اگر پشت آن کتاب را نگاه کند، چه خاکی باید بر سرم بریزم؟ عباسقلی خان دستش را آرام به سوی کتابهای دیگر دراز کرد…
ببخشید، نام این کتاب چیست؟
بحارالانوار. عجب…! این یکی چطور؟ گلستان سعدی. چه خوب…! این یکی چیست؟ مکاسب و این یکی؟! …
لحظاتی بعد، آن چه نباید بشود، به وقوع پیوست. عباسقلی خان، آن چه را که نباید ببیند، با چشمان خودش دید.
کتاب حجیمی را نشان داد و با دستش آن را لمس کرد. سپس با چشمانی از حدقه درآمده به پشت کتاب اشاره کرد و با لحنی خاص گفت:
این چه نوع کتابی است، اسمش چیست؟ معلوم بود. عباسقلی خان پی برده بود و آن شیشه لعنتی پنهان شده در پشت همان کتاب را هدف قرار داده بود.برای چند لحظه تمام خانه به دور سرم چرخید، چشمهایم سیاهی رفت، زانوهایم سست شد، آبرو و حیثیتم در معرض گردباد قرار گرفته بود. چرا این کار را کردم؟! چرا توی مدرسه؟! خدایا! کمکم کن، نفهمیدم، اشتباه کردم…
خوشبختانه همراهان عباسقلی خان هنوز روی زمین نشسته بودند و نمیدیدند، اما با خود او که آن را در اینجا دیده بود چه باید کرد؟
بالاخره نگفتی اسم این کتاب چیست؟
چرا آقا; الآن میگم. داشتم آب میشدم. خدایا! دستم به دامنت. در همین حال ناگهان فکری به مغزم خطور کرد و ناخودآگاه بر زبان راندم: یا ستارالعیوب، و گفتم: نام این کتاب، «ستارالعیوب» است آقا!
فاصله سؤال آمرانه عباسقلی خان و جواب التماسآمیز من چند لحظه بیشتر نبود.شاید اصلاً انتظار این پاسخ را نداشت. دلم بدجوری شکسته بود و خدای شکسته دلان و متنبه شدگان این پاسخ را بر زبانم نهاده بود. حالا دیگر نوبت عباسقلی خان بود. احساس کردم در یک لحظه لرزید و خشک شد. طوری که انگار برق گرفته باشدش. شاید انتظار این پاسخ را نداشت. چشمهایش را بر هم نهاد. چند قطره اشک از لابهلای پلکهایش چکید.
ایستاد و سکوت کرد. ساکت و صامت و یکباره کتاب ستارالعیوب (!) را سر جایش گذاشت و از حجره بیرون رفت. همراهانش نیز در پی او بیرون رفتند، حتی آنها هم از این موضوع سر درنیاوردند، و عباسقلی خان هم هیچگاه به روی خودش هم نیاورد که چه دیده است...اما آن محصلِ آن مدرسه، هماندم عادت را به عبادت مبدل کرد. سر بر خاک نهاد و اشک ریخت.سالیانی چند از آن داستان شگفت گذشت، محصل آن روز، بعدها معلم و مدرس شد و روزی در زمره بزرگان علم، قصه زندگیاش را برای شاگردانش تعریف کرد. «زندگی من معجزه ستارالعیوب است»...
ستارالعیوب یکی از نامهای احیاگر و معجزه آفرین خدا است و من آزادشده و تربیتیافته همان یک لحظه رازپوشی و جوانمردی عباسقلی خان هستم که باعث تغییر و تحول سازندهام شد.
📗«اخلاق پیامبر و اخلاق ما»؛ نوشته استاد جلال رفیع
20.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینید وحالتون ابوالفضلی علیه السلام بشه
18.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لبیک فرمانده 🏳❤️
🎵اثر کوتاه و جدید از گروه سرود ضحی
سامری در فیسبوک
#قسمت_چهل_سوم🎬:
همبوشی به همراه حیدرالمشتت از حرم خارج شدند، کمی که جلوتر رفتند حیدر اطراف را نگاه کرد و گفت: این چه حرفی بودی که زدی؟!
احمدبصری نگاهی به او کرد و گفت: کدام حرف؟! گفتم که تو یمانی هستی؟!
حیدر با عصبانیت سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: اینکه جزء توافق ما بود، نه منظورم معرکه گرفتنت با اون جوان بود، حالا می خوای برای اثبات حقانیت خودت، از آسمان رعد و برق نازل کنی و اونو بسوزونی؟! یا با یه معجزه می خوای از هیبت ادم خارجش کنی و به شکل خرگوش درش بیاری؟!
احمد همبوشی لبخندی شیطانی زد و گفت: بشین و ببین، معجزه هم می کنیم، خودمون هم ثابت می کنیم...
حیدر المشتت اوفی کرد و گفت: همچی حرف میزنی که خودت هم باورت شده فرستاده امام و نواده امام هستی و میتونی معجزه کنی؟! حالا فردا جلوی ملت سنگ رو یخ شدی یاد می گیری که از انتقاد کسایی مثل این علی،باید بیصدا عبور کرد و خودت را به نشنیدن بزنی...
احمد همبوشی سرش را پایین آورد و همانطور که سر درگوش حیدرالمشتت داشت گفت: ما اول راهیم، باید یک سری کارایی کنیم که عوام مردم را فریب بدیم، با علما که نمی تونیم رو در رو بشیم اما ساده انگاران را می تونیم به طرف خودمون جلب کنیم و کم کم یه گروه بزرگ تشکیل بدیم و فرقه مان را جهانی کنیم..
حیدر المشتت نیشخندی زد و گفت: جهانی!!! توی همین نجف هم نمی تونی خودی نشان بدی، جهانی کردنش پیش کش...حالا نگفتی چه نقشه ای برای اون جوانک بیچاره کشیدی؟!
احمد نفسش را محکم بیرون داد و گفت: جهانی هم میشیم، چون رسانه مجازی را تحت اختیار خواهیم گرفت و در ضمن من به سلاحی مجهز هستم که دست کمی از معجزه ندارد، کارهایی انجام می دم البته من انجام نمی دم،فقط دستور میدم و برایم انجام میدن، بدون اینکه دیده بشن، یا نامی از خودشون و من درمیان باشه، یعنی فرود یک بلایی آسمانی بر سر معاندین...
حیدر که لحظه به لحظه گیج میشد گفت: از چی حرف میزنی احمد؟!
احمد سری تکان داد و گفت: اول باید با چشم خودت ببینی، بعد که دیدی، اگر پسر خوبی بودی و با نهضت من همراهی کردی، به تو هم یاد میدم تا از این معجزات انجام بدی..
حیدرالمشتت ابروهایش را بالا داد و گفت: حالا می بینیم!
در این هنگام به ابتدای کوچه ای رسیدند که احمد همبوشی آنجا خانه گرفته بود، حیدرالمشتت اشاره ای به کوچه خاکی و پر از زباله پیش رویش کرد و گفت: تو که از لحاظ مالی تامین هستی، چرا نمیری یه جای بهتر خونه بگیری؟! بارها دیدم که با همسرت سر چندرغاز پول کل کل می کنید، خانواده ات از لحاظ خورد و خوراک در مضیقه هستند تازه هر کس هم می بینی دست گدایی پیشش دراز میکنی، آخه من که می دونم چقدر پول داری، چرا اینکارا را میکنی؟ یعنی حرص مال دنیا گرفتت هااا
احمد همبوشی خنده بلندی کرد و گفت: هنوز بچه ای، باید بزرگ بشی تا بفهمی چرا من این کارا را میکنم و بعد با دست روی شانه حیدر زد و گفت: ادم باید با سیاست زندگی کنه، خصوصا آدمی مثل من که قراره شهرهٔ عالم بشه...مردم نباید فکر کنن من از جایی تغذیه میشم باید ببینن من فقیرم اصلا من گدا هستم تا حرفام و ادعاهام باورشون بشه فهمیدی؟!
حیدر چشماتش را گشادتر ازهمیشه به او دوخت و گفت: عجب!!!
احمد همبوشی خدا حافظی کرد، باید میرفت، باید کاری می کرد که پوزه اولین مخالف خودش یعنی همان جوانک را به خاک می مالید...
ادامه دارد...
📝به قلم:ط_حسینی
🎞🎞🎞🎞🎞
سامری در فیسبوک
#قسمت_چهل_چهارم 🎬:
احمد همبوشی با شتاب داخل خانه شد و یک راست به سمت زیر زمین خانه رفت، جایی که خیلی وقتها در آنجا خلوت می کرد و زن و فرزندش فکر می کردند در آنجا مشغول دعا و تجهد به درگاه خداوند است.
زینب از پنجره اتاق که رو به سردر خانه بود، امدن شوهرش را دید، چون پسر دومش در تب می سوخت و او کاری از دستش بر نمی آمد از جا برخواست و به سمت حیاط رفت تا خودش را به زیر زمین برساند.
وارد حیاط شد و پله های زیرزمین را دوتا یکی طی کرد و دید که مثل همیشه در زیرزمین بسته است و احتمالا از داخل قفل بود.
احمد همبوشی روی تخت چوبی که در کنار دیوار گذاشته بود، نشسته بود و آماده می شد تا با موکل شیطانی اش ارتباط بگیرد که صدای کوبیدن در بلند شد.
همبوشی که میدانست کسی جز همسرش پشت در نیست با غضبی در صدایش فریاد زد : برو برو فعلا کار مهمی دارم
اما انگار زن دست بردار نبود و دوباره و دوباره در را کوبید.
همبوشی با عصبانیت از جا بلند شد و همانطور که فحش های رکیکی میداد ، در را باز کرد و بدون اینکه از احوالات همسرش جویا شود، دستش را بالا برد و محکم بر صورت زن بینوا فرود آورد و همزمان گفت: مگر نمی گویم کار مهمی دارم مزاحمم نشو!
زینب همانطور که دست لاغرش را روی گونه اش که از ضرب سیلی سرخ شده بود می کشید گفت: بچه حالش خوب نیست، در تب می سوزد اگر ان را به پزشک نشان ندهیم و دارو و درمان نکنیم شاید از دست برود.
احمد بصری که انگار کار خودش واجب تر بود با دست روی سینه زن زد و او را به عقب هل داد و همانطور در را می بست گفت: به جهنم! کاش تو هم همراهش می مردی! برو هر دارویی توی خانه داری به خوردش بده، پولم کجا بود که خرج دوا و دکتر کنم، مگه سر گنج قارون نشستم؟! تمام خرجی ما از حقوق طلبگی بود که آن هم امروز اخراج شدم و از دستم رفت و با زدن این حرف در را قفل کرد و سرجای اولش قرار گرفت.
زینب که غمزده و ناامیدتر از قبل شده بود، درحالیکه اشک چشمانش را با گوشهٔ شال روی سرش پاک می کرد به طرف ساختمان خانه رفت.
همبوشی نفسش را محکم بیرون داد و چند بار نام موکلش را برد و سپس صدای نخراشیده ای در گوشش پیچید.
همبوشی لبخندی زد و گفت: تو مأموری بروی سراغ علی فرزند صدیقه، تا فردا همین موقع بلایی بر سرش بیاوری، اگر دستت میرسد باعث مرگش بشو و اگر نمی رسد سلامتش را نشانه برو به شرطی که محرز باشد و مردم ببینید که حالش دگرگون است.
موکل که ارادت خاصی به او داشت باشه ای گفت و عبور هوایی داغ و تفتیده و بدبو از کنار احمد همبوشی، نشان می داد که او در پی مأموریتش رفته است.
ادامه دارد...
📝به قلم:ط_حسینی
🎞🎞🎞🎞🎞🎞
سامری در فیسبوک
#قسمت_چهل_پنجم 🎬:
احمد همبوشی حالا که خیالش راحت شده بود از جا بلند شد و از زیر زمین خارج شد،به طرف ساختمان رفت، داخل خانه شد و نزدیک بستر پسر کوچکش رفت، صدای بهم خوردن ظرفها از داخل آشپزخانه می آمد.
همبوشی دستش را روی پیشانی کودک گذاشت، بدنش چون کوره آتش بود.
احمدهمبوشی صدا زد: یه ظرف آب بیار بچه را باید پاشویه کنیم .
پسر دیگر همبوشی با دستمالی در دست به طرف او آمد و همسرش در حالیکه ظرفی پر از آب در دست داشت جلو آمد و گفت: پاشویه برایش اثری نمی کند، کمی گلاب داخل آب ریختم شاید زودتر تبش پایین بیاید.
همبوشی به طرف او برگشت و گفت گلاب؟!
زینب سرش را تکان داد و ظرف آب را به طرفش داد و گفت: بگیر، من بروم کمی اسپند بیاورم،شاید چشم زخمی به بچه رسیده، آخر طفل چند ماهه به چشم نزدیک است.
همبوشی با صدای بلند فریاد زد: اسپند لازم نکرده، بشین بچه را پاشویه کن.
زینب ناگهان یادش آمد که همبوشی گفته به دود اسپند حساسیت دارد، چشمی گفت و کنار بستر پسرکش نشست.
در این حین صدایی کنار گوش همبوشی شروع به وز وز کرد و ناگهان پسر کوچک و تب دار که انگار در خواب بود با فریاد جیغ وحشتناکی از خواب پرید و همانطور که به جای خالیی در کنار پدرش چشم دوخته بود، پشت سر هم جیغ می کشید
زینب پسرک را در آغوش گرفت و شروع کرد به گفتن بسم الله و احمد همبوشی با سرعت از جا بلند شد و از ساختمان خارج شد و به سمت زیر زمین رفت و عجیب اینکه با رفتن همبوشی، پسرش آرام گرفت.
احمدبصری وارد زیر زمین شد، در را بست و همانطور که به سمت تخت چوبی می رفت، فریاد زد: چرا نمیشه؟ چرا نمی تونی؟ مگر تو موکل قوی نیستی که هر کاری را می توانستی انجام دهی؟ خوب کار به این کوچکی را چه طور نمی توانی انجام دهی؟ یعنی آن مرد اینقدر روحش قوی و ایمانش محکم است که تو قادر به انجام هیچ کاری نیستی؟
ناگهان صدای ترسناک و نخراشیده ای به گوش رسید: نه! آن مرد آنقدر قوی نیست که قدرت من نتواند بر او غلبه کند اما...
احمد فریاد زد اما چه؟!
صدا دوباره بلند شد: اما او به جایی پناه برده که در قدرت ما نیست به آنجا وارد شویم، او در پناه بزرگ مردی قرار گرفته که ابلیس هم از آن بزرگ مرد هراس دارد، همانا هر کس در پناه علی بن ابیطالب باشد انگار به ریسمان محکم الهی چنگ انداخته و خودش را در حصاری قرار داده که نه من و نه قدرتمند تر از من قادر نخواهد بود به آن آسیبی بزند.
همبوشی آهی کشید و گفت: این علی کیست که دشمنانش هم اینچنین ستایشش می کنند؟!
صدا بلند شد: واقعیتی ست غیر قابل انکار، تا آن مرد در حرم علی بن ابیطالب حضور داشته باشد از دسترس ما خارج است، باید به طریقی او را به بیرون کشانیم تا...
احمد همبوشی فریادی زد و گفت: ساکت باش! نه وقتش را دارم و نه کسی را که اینکار را برایم انجام دهد.
ناگهان چیزی به فکرش خطور کرد، سریع از جا بلند شد و از زیر زمین خارج شد و به سمت ساختمان رفت و بعد از دقایقی در حالیکه لباسش را عوض کرده بود و با تیپ و قیافه ای که به طلبه ها شباهتی نداشت از در ساختمان بیرون آمد.
کفش هایش را پوشید و با شتاب به طرف در خانه حرکت کرد.
زینب که فکر می کرد همسرش دنبال دوا و درمان پسر هست، صدایش را بلند کرد و گفت: خدا خیرت بدهد، تا پسرمان از دست نرفته دارو به ما برسان
و اما نمی دانست که همسرش در فکری شیطانی دست و پا می زند و اصلا حرف او را نشنیده است.
ادامه دارد...
📝به قلم:ط_حسینی
🎞🎞🎞🎞🎞🎞
65d716aab03d3.mp3
10.6M
#مولودی_امام_زمان_عج
#نیمه_شعبان
#مداح:حاج حسین سیب سرخی🎤
🌿🌺🌿
گل نرگس بیا ای گل نرگس بیا
یوسف فاطمه مددی یا اباصالح
آسمون و زمین ستاره بارون شده
کوچه پس کوچه ی دلم چراغون شده
شاه عالم رسید ماه زهرا دمید
طعنه زد به ماه و خورشید
لیلی و مجنون خمار مهدی
صد سلیمان ریزه خوار مهدی
بس که زیباست یوسف و زلیخا
هر دو گشتند بیقرار مهدی
حضرت عیسی غلام کویت
معجز موسی به خاک رویت
عالمی مست جام سبویت
گل نرگس بیا ای گل نرگس بیا
یوسف فاطمه مددی یا اباصالح
ای سفر کرده ی آل پیمبر بیا
یوسف فاطمه به جان مادر بیا
پیش تو دل اسیر
جبرئیل سر به زیر
نذر چشمات سه تا تکبیر
تار گیسوی تو زنجیرم شد
تیر مژگان تو شمشیرم شد
دیوونه الگوش رسولِ ترکه
ذکر لب هامون چخ استیرم شد
آقامون گلدی مثل یه رؤیا
جمکران تو خودش یه دنیا
لطف خونِ تو حضرت زهرا
گل نرگس بیا ای گل نرگس بیا
یوسف فاطمه مددی یا اباصالح
صولت ت حیدری سیرت تو فاطمی
دین حق را شما ابرترین قائمی
صاحب ذوالفقار شد دلم بیقرار
از رخت نقابُ بردار
خیلی می خوامت خدا وکیلی
تو همه عاشقا تو بی بدیلی
دوست دارم باشم تا که ببینم
دومی از تو می خوره سیلی
گل نرگس بیا ای گل نرگس بیا
یوسف فاطمه مددی یا اباصالح
با اجازه میخوام دلُ روونه کنم
مدح مولا بگم دلو دیوونه کنم
میگه این روح و تن
وقت غسل و کفن
مرتضی شهنشه من
قلب من امشب بازم هدف شد
از خم حیدر باده به کف شد
تا خدا رو با علی شناختم
کعبه ی من ایوون نجف شد
یا علی درد و بلات به جونم
خوندم و از نو بازم میخونم
حیدری ام حیدری
267.5K
#سرود
#مولودی_امام_زمان_عج
#سبک:ازکودکی هام
#سبک:مرغ خوش الحان
🎤#مداح:کربلایی نصرالدین حیدری
(سرود۱٣)
┅═┄⊰🌿༻🌺༺🌿⊱┄═┅
نیمه ی شعبان نور خدایی جلوه گر آمد
نخل ولایت از لطف داور پر ثمر آمد
شادی نمایید یاران عاشق حسن پدر شد
روشن دو چشم مادر پاکش از این پسر شد
خورشید تابان آمد امشب
حامی قرآن آمد امشب
آخر امام و رهبر دین
مظهر یزدان آمد امشب
خوش آمدی حضرت مهدی۴
بیت امام عسکری یاران گلشن شد امشب
دیده ی نرجس از مقدم او روشن شد امشب
خورشید تابان در آسمان سامره آمد
کعبه ی دل ها از نسل زهرا هم نام احمد
دوم حسن بابا شد امشب
عالم از او زیبا شد امشب
اندر جنان همراه حیدر
شادان دل زهرا شد امشب
خوش آمدی حضرت مهدی۴
عسکری امشب این هدیه را از خدا گرفته
عالم زِ یمن مقدم این گل صفا گرفته
بردن نامش در هر کجایی امشب ثواب است
امام امت حامی و یار اسلام ناب است
خاتم الاوصیا رسیده
هدیه ی کبریا رسیده
از مقدم یوسف زهرا
رحمت حق بر ما رسیده
خوش آمدی حضرت مهدی۴
امشب به دنیا پور امام عسکری آمد
مهدی زهرا با خلق و خوی حیدری آمد
این گل نرجس معنای حج و روح صلات است
بردن نامش در همه عالم با صلوات است
باب نجات عالم آمد
در اوصیا او خاتم آمد
از لطف خاص حی سبحان
بر درد عالم مرهم آمد
خوش آمدی حضرت مهدی۴
#رضا_یعقوبیان
65d716aab03d3.mp3
10.6M
#مولودی_امام_زمان_عج
#نیمه_شعبان
#مداح:حاج حسین سیب سرخی🎤
🌿🌺🌿
گل نرگس بیا ای گل نرگس بیا
یوسف فاطمه مددی یا اباصالح
آسمون و زمین ستاره بارون شده
کوچه پس کوچه ی دلم چراغون شده
شاه عالم رسید ماه زهرا دمید
طعنه زد به ماه و خورشید
لیلی و مجنون خمار مهدی
صد سلیمان ریزه خوار مهدی
بس که زیباست یوسف و زلیخا
هر دو گشتند بیقرار مهدی
حضرت عیسی غلام کویت
معجز موسی به خاک رویت
عالمی مست جام سبویت
گل نرگس بیا ای گل نرگس بیا
یوسف فاطمه مددی یا اباصالح
ای سفر کرده ی آل پیمبر بیا
یوسف فاطمه به جان مادر بیا
پیش تو دل اسیر
جبرئیل سر به زیر
نذر چشمات سه تا تکبیر
تار گیسوی تو زنجیرم شد
تیر مژگان تو شمشیرم شد
دیوونه الگوش رسولِ ترکه
ذکر لب هامون چخ استیرم شد
آقامون گلدی مثل یه رؤیا
جمکران تو خودش یه دنیا
لطف خونِ تو حضرت زهرا
گل نرگس بیا ای گل نرگس بیا
یوسف فاطمه مددی یا اباصالح
صولت ت حیدری سیرت تو فاطمی
دین حق را شما ابرترین قائمی
صاحب ذوالفقار شد دلم بیقرار
از رخت نقابُ بردار
خیلی می خوامت خدا وکیلی
تو همه عاشقا تو بی بدیلی
دوست دارم باشم تا که ببینم
دومی از تو می خوره سیلی
گل نرگس بیا ای گل نرگس بیا
یوسف فاطمه مددی یا اباصالح
با اجازه میخوام دلُ روونه کنم
مدح مولا بگم دلو دیوونه کنم
میگه این روح و تن
وقت غسل و کفن
مرتضی شهنشه من
قلب من امشب بازم هدف شد
از خم حیدر باده به کف شد
تا خدا رو با علی شناختم
کعبه ی من ایوون نجف شد
یا علی درد و بلات به جونم
خوندم و از نو بازم میخونم
حیدری ام حیدری می
267.5K
#سرود
#مولودی_امام_زمان_عج
#سبک:ازکودکی هام
#سبک:مرغ خوش الحان
🎤#مداح:کربلایی نصرالدین حیدری
(سرود۱٣)
┅═┄⊰🌿༻🌺༺🌿⊱┄═┅
نیمه ی شعبان نور خدایی جلوه گر آمد
نخل ولایت از لطف داور پر ثمر آمد
شادی نمایید یاران عاشق حسن پدر شد
روشن دو چشم مادر پاکش از این پسر شد
خورشید تابان آمد امشب
حامی قرآن آمد امشب
آخر امام و رهبر دین
مظهر یزدان آمد امشب
خوش آمدی حضرت مهدی۴
بیت امام عسکری یاران گلشن شد امشب
دیده ی نرجس از مقدم او روشن شد امشب
خورشید تابان در آسمان سامره آمد
کعبه ی دل ها از نسل زهرا هم نام احمد
دوم حسن بابا شد امشب
عالم از او زیبا شد امشب
اندر جنان همراه حیدر
شادان دل زهرا شد امشب
خوش آمدی حضرت مهدی۴
عسکری امشب این هدیه را از خدا گرفته
عالم زِ یمن مقدم این گل صفا گرفته
بردن نامش در هر کجایی امشب ثواب است
امام امت حامی و یار اسلام ناب است
خاتم الاوصیا رسیده
هدیه ی کبریا رسیده
از مقدم یوسف زهرا
رحمت حق بر ما رسیده
خوش آمدی حضرت مهدی۴
امشب به دنیا پور امام عسکری آمد
مهدی زهرا با خلق و خوی حیدری آمد
این گل نرجس معنای حج و روح صلات است
بردن نامش در همه عالم با صلوات است
باب نجات عالم آمد
در اوصیا او خاتم آمد
از لطف خاص حی سبحان
بر درد عالم مرهم آمد
خوش آمدی حضرت مهدی۴
6089078971591.mp3
18.89M
سخن از عشق بگو
سرود امام زمان (عج)
سخن از عشق بگو
سخن از یار بگو
سخن از وارثِ حیدر کرار بگو
تمام خانه پر از آفتاب خواهد شد
زمین پر از گل و عطر گلاب خواهد شد
دلا دعای فرج را بخوان که میدانم
دعای زندهدلان مستجاب خواهد شد
اباصالح بیا ای بهار عشق
اباصالح بیا ذوالفقار عشق
اباصالح بیا تک سوار عشق
سخن از نور بگو
سخن از ماه بگو
سخن از آیهی نصرُ مِنِ الله بگو
به حُسن و خُلق و وفا کَس به یار ما نرسد
تو را در این سخن امکانمان نرسد
اگر چه حُسن خروشان به جوش آمده است
کسی به حُسن و ملاحت به یار ما نرسد
اباصالح تویی قبله گاه من
اباصالح تویی سرپناه من
اباصالح به راهت نگاه من
اباصالح بیا ای بهار عشق
اباصالح بیا ذوالفقار عشق
اباصالح بیا تک سوار عشق
به رقم مدعیانی که منع عشق کنند
جمالِ منظر تو حجّت موجّه ماست
علی یا علی علی یا علی علی یا علی.......
#نیمه_شعبان #ماه_شعبان
#جهان_منجی_میخواهد