eitaa logo
مدح و متن اهل بیت
8.8هزار دنبال‌کننده
20.3هزار عکس
23.4هزار ویدیو
1.7هزار فایل
@Yas4321 ارتباط با ادمین @Montazer98745 ارتباط با مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
قوی بمان عزیزدلم! و بخند، و سبز بمان، و امیدوار باش. امیدوار و مؤمن به تابش نور از پسِ این تاریکی. خورشید، خلاف وعده نمی‌کند هرگز، و خداوند همیشه به موقع از راه می‌رسد. نگرانی و هراس را از خودت دور کن و ایمان داشته‌باش که درست می‌شود همه چیز. ایمان داشته‌باش به رسیدن بهارهای بعد از زمستان‌، به طلوع خورشیدهای بعد از تاریکی، و به آرامش‌های بعد از طوفان. ایمان داشته‌باش. که برای رسیدن به بکرترین مقصدها همیشه از دشوارترین مسیرها باید عبور کرد و می‌دانم که احتمالا این‌روزها تو در سختی بسیاری و بار اندوه غلیظی روی شانه‌های مهربان تو سنگینی می‌کند‌ و جهان در نگاه استیصال‌های گاه‌گاه تو، مانند بن‌بستی‌ست که در آن گیرافتاده‌ای. اما می‌دانم قوی هستی. می‌دانم چیزی حریف امید و اراده‌ی آدمیزاد و قدرت آفریننده‌ی هستی نخواهد شد. ادامه بده عزیز دلم که روزهای خوبِ تو هم می‌رسند و پرنده‌ی شادی به درختانِ در انتظارِ بهار تو باز خواهد گشت. تو را دعوت می‌کنم به عشق، به تصورات خوب، به آرامش... و از کائنات، برای لبخندهای عمیق و چشم‌های آرام تو، قول می‌گیرم. ─┅─═इई ❄️☃❄️ईइ═─┅─
- به "یک روز" بعد از مردنم فکر می کنم ؛ به آدم هایی که بیتابِ جایِ خالیِ من ، گریه می کنند ، به خاطراتم که ناباورانه در ذهنِ عزیزانم ، مرور خواهد شد . - به "یک سال" بعد از مردنم فکر می کنم ؛ به آدم هایی که آخرین اشک هایشان را برایِ نبودنم می ریزند ، و آماده می شوند برایِ فراموش کردنم ، برایِ دلبستگی ها و دلخوشی هایِ تازه ! - به "پنج سال" بعد از مردنم فکر می کنم ؛ به آدم هایی که دیگر مرا یادشان رفته ، و به دنیایی که بدونِ وجود من هم پا برجاست ! چه بیهوده زمانم برایِ دردهایی سپری شد که از من نبود ، برایِ دغدغه هایی که هیچ فایده ای برایم نداشت ، و افکارِ آزار دهنده ای ، که فقط حواسِ مرا از زندگی ام پرت می کرد ! چه رویاهایی که تا این لحظه در پستویِ باورم سرکوب شد ، و چه کارهایی که باید می کردم اما نکردم ! از همین ثانیه با خودم عهد می کنم برایِ آرزوهایم بجنگم . برایِ بهتر شدن ، برایِ مفید بودن ، برایِ تمامِ اتفاقاتی که حالِ خودم و حالِ جهان را خوب می کند . دیگر ثانیه ای را هدر نخواهم داد ! وقتی می دانم که قرار است یکی از همین روزها ؛ بی صدا بمیرم و بی رحمانه ، لابلایِ چرخ دنده هایِ زمان ، فراموش شوم ! ─┅─═इई ❄️☃❄️ईइ═─┅─
شب‌ها غریب‌تریم و بی‌پناه‌تریم و مظلوم‌تریم و معصوم‌تر. شب‌ها شکننده‌تریم و به همه چیز فکر می‌کنیم و بابت همه چیز پشیمانیم و بابت همه‌چیز غمگینیم و بابت همه‌چیز نگران. شب‌ها کوچک‌ترین اشتباهات آدمی، دراکولاهای مخوفی می‌شوند و او را از احساسات طبیعی خودش بیزار می‌کنند. صبح روز بعد، همه‌چیز بی‌اهمیت و ناچیز به‌نظر می‌رسد و نگرانی‌ها سطحی‌اند و ترس‌ها سطحی‌اند و اشتباهات، تجربه‌های لازمی بوده‌اند، برای ادامه. ما شب‌ها بچه می‌شویم و از سایه‌ها می‌ترسیم و صبح خوب می‌شویم. مانند همان کودکی که از حجم سیاه روی دیوار ترسیده و پس از طلوع آفتاب و تابش اولین بارقه‌ی نور، فهمیده که آن سیاهیِ خوفناک، سایه‌ی گلدان کنار پنجره‌ی اتاقش بوده. آدم‌ها شب‌ها با سایه‌های وجودی‌شان، رو در رو می‌شوند و هرصبح از جا بر می‌خیزند و نقاب آفتاب می‌زنند ... ❄️🌨☃🌨❄️
امسال را چطور گذراندم؟ چه کسانی را از دست دادم و چه کسانی را به دست آوردم؟ چه کارهای مفیدی کردم و چه تجربه‌های مفیدتری به دست آوردم؟ چندبار اشتباه کردم و چندبار زمین خوردم؟ چندبار تسلیم شدم و چندبار بلند شدم و محکم‌تر از همیشه ادامه دادم؟ امسال را چطور گذراندم؟ آدمِ خوبِ داستان چندنفر بودم؟ چند نفر را خوشحال کردم وباعث شدم چند نفر احساس خوب‌تری نسبت به خودشان و جهانشان داشته‌باشند؟ چند نفر را رنجاندم؟ به اصالتِ وجودیِ چه کسانی پی بردم و چه کسانی را از ذهن و خاطراتم پاک کردم؟ چند بار دلم لرزید؟ چند بار در آغوش گرفتم و چند بار در آغوش گرفته‌شدم؟ چند بار از شدت استیصال و اندوه گریستم؟ امسال را چطور گذراندم؟ چقدر به دهکده‌ی آرام آرزوهام نزدیک شدم؟ چقدر کتاب خواندم و چقدر آموختم و چقدر آموزه‌هام را به‌کار بستم؟ چقدر تفریح کردم و فیلم دیدم و موسیقی شنیدم و سفر کردم؟ چقدر به آسایش و آرامشم بها دادم و چقدر به خودم سخت گرفتم؟ چندبار پناه دادم و چند بار پناه بردم؟ چند بار از اعماق دلم خندیدم و چند بار ذوق داشتم برای چیزی؟ چه دامنه‌هایی را به قله رساندم و فاتحانه برگشتم؟ چه تغییرات مثبتی درخودم ایجاد کردم؟ چه افق‌های روشنی در تاریکی‌های جهانم گشودم و چه گام‌های مثبتی برداشتم؟ امسال را چطور گذراندم؟ 💕💛💕💛
می‌خواهم حالِ خودم را خوب نگه‌ دارم. می‌خواهم برای کودک غمگینِ درونم کاری کنم، با او در دل پس‌کوچه‌ها بدوم، بازی کنم و تمام حواسم را به او بسپارم. می‌خواهم والدِ مهربانی باشم برای او و جبران کنم تمام لحظاتی را که نادیده‌اش گرفتم، که نادیده‌اش گرفتند، که بغض کرد، شکست و هیچ‌کسی در آغوشش نگرفت. می‌خواهم بغلش کنم و بگویم خودم دوستش دارم به‌جای تمام آدم‌ها، خودم افتخار می‌کنم به او و خودم تلاش‌هاش را می‌بینم و خودم دست‌هاش را می‌گیرم و از تمام دامنه‌های دشوار جهان عبور می‌دهم و او را تا قله‌های محال می‌رسانم. می‌خواهم به او در نهایتِ شیطنت‌هاش اعتماد کنم و سخت نگیرم اگر گاهی دلش خواست ضعیف باشد و کناری بنشیند و تجدید قوا کند. می‌خواهم حال خودم را خوب نگه‌دارم. می‌خواهم تمام تلاشم را بکنم که دخترک غمگین درونم مرا برای تمام روزهایی که سرگرم بازی پوچ جهان بودم و نادیده‌اش گرفتم، ببخشد... 💕💔💕💔
خردادِ عزیز ! خوش آمدی ... با این که می دانم در کوله ات ، چیزی جز خاطره ی امتحانات و بویِ تندِ بیقراری نداری ... با این که می دانم ، هرگز شبیهِ اردیبهشت ، صورتی و دلبرانه نخواهی بود ، با این که با هوایت غریبه ام ... ولی من آن قدر در خیالم ، حال و هوایِ نابِ اردیبهشت را کِش می دهم ؛ تا حواسم از تو و تکرارِ روزهایت پرت شود ... مشکل از تو نیست ... ما از هوایِ تکراریِ این روزها خسته ایم ... دنبالِ معجزه می گردیم ، و تو اصلا شبیهِ معجزه نیستی ... در نگاهِ من ؛ تو با تابستان ، هیچ فرقی نداری ... لطفا میانِ صفحاتِ معمولی ات ؛ دو سه خط ، بارانِ غیرِ معمولی مهمانمان کن ... شاید از حضورت کمی ذوق کردیم ... ─┅─═इई 🌺🌼🌺ईइ═─┅─
می‌گفت: اگر به جوانی‌ام باز می‌گشتم یا این فرصت را داشتم که در گوشِ نوجوانی‌های خودم نصیحتی بکنم می‌گفتم: لطفا اینقدر زیادی به همه چیز فکر نکن! اینقدر بیخودی حرصِ همه چیز را نخور و اینقدر افراطی نگران آینده نباش. بیشتر بخواب و بیشتر تفریح کن و آرام آرام تلاش کن و برای هیچ چیز خودت را بیش از اندازه اذیت نکن. می‌گفتم من آخر این قصه را دیده‌ام و حالا که دیر شده یادم افتاده روی جدول‌های کنار خیابان راه بروم، بخندم، لباس‌های رنگی بپوشم، برقصم و تفریح کنم. تازه یادم افتاده چقدر می‌شود روی چمن‌ها دراز کشید و به آسمان و درخت‌ها زل زد و با طرح ابرها، خیال‌های خوب بافت، چقدر می‌شود در دل پیاده‌روهای این شهر قدم زد و موزیک گوش داد، چقدر می‌شود آدم‌ها را دوست داشت و قشنگی‌های آن‌ها را به‌شان یادآوری کرد و از ذوقشان ذوق کرد. چقدر می‌شود رفیق داشت، چقدر می‌شود آرام بود و آرامش بخشید، چقدر می‌شود آدم‌های زیادی را شناخت و با آدم‌های زیادی معاشرت کرد، چقدر می‌شود سفر رفت، چقدر می‌شود بی‌خیالِ آنچه بودها و آنچه نبودها بود و چقدر می‌شود همه چیز را سهل و آسان در نظر گرفت. می‌گفت: کاش تا جوان هستید و در چشم‌هاتان برقی برای دویدن و رسیدن هست، بدوید و برسید اما از مسیر لذت ببرید. از جزئیات شاد شوید و از کلیات نرنجید. کاش فراموش نکنید که سیاه‌ها رو به سپید می‌روند و راست‌ها به خمیده متمایل می‌شوند و روزی می‌رسد که آدمیزاد هرچقدر هم که بخواهد نمی‌تواند. نمی‌تواند بدود و برقصد و سفر کند و تمام ذرات آرامش کائنات را نفس بکشد. نمی‌تواند و فرصت ندارد در آغوش بکشد و دوست بدارد و عاشق باشد. می‌گفت: شاد و آرام و عاشق باشید، به‌جای من و تمام کسانی که این کار را به وقتش نکردیم و دیر شد. می‌گفت: زمان منتظرِ هیچ‌کس نمی‌مانَد. و راست می‌گفت... 💕💚💕💚
برای پر گشودن‌هام، بالی تازه می‌خواهم برای زیستن، بودن، مجالی تازه می‌خواهم از این تصویر غمگینم، از این دنیای تکراری تکانی، انقلابی، اتصالی تازه می‌خواهم... از این تکرار غمگینم، از این تمدیدِ اجباری از این دریای بی‌پایان؛ روالی تازه می‌خواهم کجایید اتفاقاتی که تا اکنون نیفتاده؟ کجایی پیرِ طالع‌بین، که فالی تازه می‌خواهم مرا از خویش بسْتانید و چندی دور داریدَم برای بازگشتن، انفصالی تازه می‌خواهم من آن رؤیا به دوشم، با حقایق هیچ کارم نیست! فقط از دار این دنیا، خیالی تازه می‌خواهم 💕💜💕💜
به خودت می‌آیی و می‌بینی دیگر هیچ‌چیز برایت مهم نیست. نه آن‌ها که رفته‌اند، نه آن‌ها که با تو بد کردند، نه آن‌ها که زمینت زدند و نه آن‌ها که دلت را بی‌انصافانه شکستند. به خودت می‌آیی و می‌بینی بعد از سیل اتفاقات سهمگینی که پشت سرگذاشتی، آرام‌تر از همیشه‌ای و در کمال ناباوری، به یک پذیرش عمیق و صلح درونی رسیده‌ای. به خودت می‌آیی و می‌بینی دیدگاهت نسبت به جهان و آدم‌ها و اتفاقات، تغییر کرده و توقعی از هیچ‌چیز و هیچ‌کس نداری و بیش از این‌که کنش‌گری مدام باشی، تماشاگری و تا جایی که واقعا لازم ندانی، اقدامی نمی‌کنی و واکنشی نمی‌دهی و انرژی و زمانت را تلف نمی‌کنی و اجازه می‌دهی که جهان سیر طبیعی خودش را طی کند و تو خونسردانه زندگی‌ات را بکنی. به خودت می‌آیی و می‌بینی در دل التهابات و بحران‌هایی که همه از آن‌ها گلایه می‌کنند، خونسرد ایستاده‌ای و داری نگاه می‌کنی، چرا که دریافته‌ای اصالت جهان به همین پستی‌ها و بلندی‌ها و نامرادی‌هاست، خصوصا در جغرافیایی که تو در آن زیست می‌کنی. به خودت می‌آیی و می‌بینی که در عین جسارت و تجربه، انتخاب کرده‌ای که آرام و ملو زندگی‌ات را بکنی و از هیاهوی بی‌نتیجه پرهیز کنی و آسمان کوتاه و خسته‌ی جهانت را صاف و بدون تشویش نگه داری. به خودت می‌آیی و می‌بینی دیگر حوصله‌ی تغییر و جنگیدن برای تحول‌های شگرف را نداری و قانعی به همان چیزهای اندکی که داری و میان همان‌ها دنبال خوشبختی و صلح می‌گردی. به خودت می‌آیی و می‌بینی دیگر زیاد حرف نمی‌زنی و هرچیزی را نمی‌شنوی و چیزی را ثابت نمی‌کنی و به دل نمی‌گیری و درگیر نمی‌شوی و دل نمی‌بندی و از تمام تنش‌ها و اضطراب‌ها و هیجانات، فاصله می‌گیری. ─┅─═इई 🌸🧡🌸ईइ═─┅─
که چی بشود؟ که چی بشود این همه می‌دویم و اینهمه پیرهن هم را می‌کشیم تا خودمان جلو بزنیم و اینهمه ادای بی‌نقص بودن و اقتدار در می‌آوریم و اینهمه داشته‌ها و نداشته‌هامان را به رخ هم می‌کشیم و اینهمه رقابت می‌کنیم و حسادت می‌کنیم و نفرت می‌ورزیم؟ اینهمه دنیا را جدی گرفته‌ایم که چی بشود؟ که چی بشود اینهمه حرص می‌خوریم و اینهمه روی مسائل بیهوده، وقت صرف می‌کنیم و اینهمه تک‌ تاس‌های یک تا پنج‌مان را زمین می‌اندازیم و حسرت می‌خوریم که چرا جفت‌‌شش نیاورده‌ایم و حسرت می‌خوریم که چرا و حسرت می‌خوریم که چرا و حسرت می‌خوریم.... که چی بشود؟ گاهی وا بدهیم و بپذیریم تا پنج بیشتر نداریم و یک تاس، بپذیریم که حرص خوردن ما چیزی را عوض نمی‌کند، بپذیریم که جهان ناعادلانه تقسیم شده و همین است که هست، اما می‌شود دلخوش بود به نسیم و سبزه و آسمان و پرواز کبوترها و رفت. آخرش که رفتن است و جا گذاشتن است و نبردن، آخرش که حال درون مهم است و اینکه گرهش نزده‌باشی به هیچ چیز، من می‌گویم بگذار دلخوش به همین مقدار باشیم، بگذار هرکدام کنجی به چیزی چنگ بزنیم برای لذت بردن و داشته‌ای را در آغوش بگیریم و به نداشته‌ها فکر نکنیم. بگذار هرکدام دلخوش به مقدارِ خودمان باشیم که اگر نشد، که اگر قسمت‌مان برنده شدن نبود، که اگر دویدیم و به بهار نرسیدیم، زمستان را هم نباخته‌باشیم... 💕💚💕💚
تصور کن مدت‌ها باعشق و اشتیاق تلاش کرده‌ای و خانه‌ای کنار دریا ساختی، اما می‌فهمی ارتفاع آب به زودی از سقف خانه‌ات بیشتر می‌شود. باید از مصالح و چوب‌های سقف خانه‌ات تکه تکه برداری و قایقی بسازی و خودت را نجات بدهی و تا مکان مرتفع‌تر و امن‌تری بروی. چه‌کار می‌کنی؟ چون آن خانه را دوست داری و برایش تلاش زیادی کرده‌ای، دلت نخواهد آمد آن را با دستان خودت خراب کنی؟ یا چون این آخرین راهی‌ست که برای نجاتت باقی مانده این کار را می‌کنی؟ زندگی پر است از این بزنگاه‌های سخت و طاقت‌فرسا و سرنوشت آدمی هم دقیقا وابسته به همان انتخابی‌ست که دارد و برگ برنده در دست کسانی‌ست که جسارتِ رها کردن و از نو ساختن دارند. آدمی گاهی مجبور است برای تحول و بهبود جهانش، تمام چیزی که سال‌ها با عشق ساخته را رها کند و دوباره در نقطه‌ی صفر مطلق بایستد. گاهی ممکن است در چند قدمی قله، به سقوط نزدیک‌تر باشی تا به صعود. پس هر نزدیک شدنی، رسیدن نیست و هر دور شدنی، نرسیدن!!! گاهی دور می‌شوی تا از نقطه‌ی هموارتر و امن‌تری شروع کنی. ─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─
2.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من برای تو آرزوی بهترین لحظات و اتفاقات را دارم. آرزو می‌کنم دستان خدا روی سرت باشد و کائنات، حول محور رویاهای تو بچرخد. آرزو می‌کنم که بلندپرواز باشی و جسور باشی و در رسیدنِ به خواسته‌هات، کله‌شق باشی و لجباز باشی و ناامید نشونده! که خداوند، ناامیدنشوندگان را دوست دارد و کائنات، در مقابل آدم‌های بلندپرواز، تسلیم‌تر است و سر به زیرتر... آرزو می‌کنم آرزو کنی و برای آرزوهات تلاش کنی و صبور باشی و جسور باشی و ادامه دهنده... و کاش برسی، کاش به تمام چیزهایی که می‌خواهی برسی و بعد از این، شادتر و آزادتر و امیدوارتر زندگی کنی...