مدح و متن اهل بیت
🔸🔸🔸 🔸🔸 🔸 ﴾﷽﴿ #پارتهشتادوهفت چشمام هیچ جا رو نمی دید و صحنه های مختلفی به جاش جلوی چشمم رژه می رفت
🔸🔸🔸
🔸🔸
🔸
﴾﷽﴿
#پارتهشتادوهشت
لبمو با زبونم خیس کردمو گفتم
_ اصلا شبیه عکساتون نیستین!
قهقه ی تمسخر امیزی زدو گفت
_ نکنه توی تصادف ضریب هوشیتم کم شده!!! احمق جون من گریم کردم! با چهره واقعیم اگر میومدم نرسیده می رفتم پای چوب دار!
چیزی نگفتم که خودش پوزخندی زدو گفت
_ من باید برم! به امید دیدار اقایون و خانم اوانسیان!
و سریع از اتاق خارج شد
الیوت که گوشه اتاق ایستاده بود اروم جلو اومد و تا خواست گونمو ببوسه سمیر با دستش اونو به عقب هل داد که الیوت پرت زمین شد.
پدرم با لحن تحقیر امیزی عصاشو به شونه ی الیوت زدو گفت
_هی تو! هنوز اینو درک نکردی که مرتد(از دین رانده شده) هایی مثل تو و ننه و بابات لیاقت همنشینی با سگ های ما رو هم ندارن چه برسه به بوسیدن ما!
لب های الیوت از ترس و بغض می لرزید!
از دیدن این صحنه و معرکه ای که پدرم بر علیه اون بچه مسلمون گرفته بود خونم به جوش اومد و با تندی رو به پدرم گفتم
_ عصاتو بنداز اونطرف مردیکه سگ صفت !!این بچه مسلمون و مادر پدرش خیلی شرف داره به شما کثافطای اسرائیلی!
شما مرتد و عوضی هستین که سرزمین این طفل معصوما رو اشغال کردین و هر روز هر روز در برابر تنها سلاحشون که سنگه کلی موشک و بمب روی سرشون خالی می کنین! کثافط شمایین که ......
سیلی که سمیر به گوشم زد مانع ادامه حرفم شد!
پدرم چاقوی ضامن دارشو از توی جیبش در اورد و دستشو روی دهنم گذاشتو چاقو رو روی گونم کشید که صدای جیغم توی دستای کثیفش خفه شد!
سریع چاقو رو توی دستم گذاشتو دستشو از روی دهنم برداشتو چهرشو ترسونده کردو به سرعت همراه سمیر از اتاق خارج شدن الیوت با گریه احوالمو می پرسید دستمو روی گونه ی زخمیم گذاشتم و از ته دلم جیغ زدمو گریه کردم.
به ثانیه نکشید که پرستارا به همراه پدرم و سمیر وارد اتاق شدنو بعد از زدن ارام بخش و بخیه و پانسمان صورتم اتاقو ترک کردن که سمیر تحدید وار گفت
_اینبار منو پدر حرفای احمقانتو فراموش میکنیم! اما وای به حالت اگر بازم تکرار کنی؟!
پدرم پوزخندی زدو گفت
_فکر کنم فراموش کردی که توهم از مایی! فراموش نکن دختر جون تو هم یه یهودی هستی دشمن این بچه مسلمون کثیف و صد البته یه اسرائیلی!!!
چشمامو با درد بستم!
این وحشتناک ترین حقیقت زندگیم بود!
من نمی خواستم یهودی باشم!
من نمی خواستم اسرائیلی باشم!
من نمی خواستم سودا اوانسیان باشم!
من... من دلم میخواست یکی مثل دریا باشم!
نکنه من دریا ام؟!
نه سودا... توسودایی!
یه اسرائیلی مزدوری که مادرت یه وطن فروشه و پدرت یه عوضی خونخوار!
دستای لرزونی روی دستم نشست که باعث شد چشمامو باز کنم.
الیوت بود که با چشمای اشکی و لرزون نگاهم کرد.
نگاهمو به اطرافم دوختم که دیدم سمیر و پدرم از اتاق بیرون رفتن!
خدا رو شکر که الیوت رو با خودشون نبردن!
دستای کوچیک و سفیدشو توی دستام گرفتم.
لبخند نیمه جونی زدم که زخم گونم درد گرفت!
کمی اخم کردم که الیوت با تته پته گفت
_ درد ... داری؟!
اشک از چشمام چکید.
🌟ادامه دارد🌟
به قلم 👈 رز✍
🔸
🔸🔸
🔸🔸🔸