eitaa logo
مدرسه مهدوی 🌤
7.1هزار دنبال‌کننده
710 عکس
194 ویدیو
284 فایل
این کانال باهدف انتشار محتوا پیرامون حضرت مهدی(عج) ویژه #کودک و #نوجوان، برای مربیان و والدین گرامی تشکیل شده است. کانال مدرسه مهدوی زیر نظر معاونت کودک و نوجوان مرکز تخصصی مهدویت قم می باشد 0233781415 ادمین: @Kodak_Nojavan_Mahdaviat @ Mm_31312
مشاهده در ایتا
دانلود
مدرسه مهدوی 🌤
هوای این موقع از روز، آن هم درست در وسط تابستان به هوای کوره‌پزی می‌ماند‌. دستمال پارچه‌ای را از شال
آفتاب جان‌باخته نزدیک غروب، قدم‌های من و زهری را بدرقه می‌کند. نسیم موج‌زده در هوا، نه آن‌قدر داغ است که حس جهنم را به آدمی القا کند و نه سرد که بتوان از دمای آن در تابستان لذت برد، چیزی ما بین این دو؛ اما در همین هوا هم نخل‌ها خیلی خوب پربار شده‌اند. آن‌قدر جای‌جای بغداد را به زهری نشان دادم که تا به اینجا برسیم غروب شد. از دارالحکومه که رد می‌شویم، زهری مات‌و‌مبهوت بیرون کاخ عباسی را نظاره می‌کند. از شدت تعجب دهانش باز مانده، به مزاح می‌گویم: - مراقب باش مبادا مگسی در دهانت بنشیند مؤمن!‌ لب‌هایش را روی هم قفل می‌کند و معترض به سمتم برمی‌گردد: - عمری جان! تو که باز تکه‌کلام مرا استفاده کردی؟ دو دستم را به حالت تسلیم بالا می‌آورم و با خنده می‌گویم: - حلال کن برادر... مزاح کردم. - یعنی صاحب تمام این جلال و شکوه، خلیفه معتمدباللّه است؟ - جلال و شکوه دنیوی بله؛ اما آخرت... گمان نمی‌کنم! معتمدباللّه مردی سرگرم و خوش‌گذران است. خودش به عیاشی پرداخته و تدبیر امور به دست برادرش، ابواحمد موفق، افتاده که بر معتمد هم به‌شدت سخت می‌گیرد. رغبت شدیدی به می‌خوارگی دارد و شنیده‌شده جلساتی را برای شناخت طبل، دف، سنج و انواع موسیقی تشکیل می‌دهد. دوباره نگاهش را به درهای بلند کاخ می‌دوزد و از شدت حیرت، آب دهانش را با صدا قورت می‌دهد. شرطه‌های حکومتی با لباس مخصوص نظامی مثل موروملخ، اطراف کاخ را در بر گرفته‌اند. زهری با شگفتی به سمتم برمی‌گردد: - خیلی زیباست! به قصرهای رویایی در خیال‌ها می‌ماند. دهانم را نزدیک گوشش قرار می‌دهم و نجوا می‌کنم: - اتفاقاً این جماعت هم به همین زرق‌وبرق‌ها، آخرت خود را فروخته و هوش از سرشان پریده. به‌قدری مسحور زیبایی‌های فریبنده دنیا شده‌اند که... . مابقی صحبت‌هایم را ناتمام می‌گذارم؛ می‌دانم که خودش می‌داند چه می‌خواستم بگویم، ابروهایش را در هم می‌کشد: - بله، همین‌طور است. - پس حواست باشد که به این چیزها دل نبازی. انگار به او برمی‌خورد و با لحن گلایه‌مندی می‌گوید: - درباره من چه فکر کرده‌ای مؤمن؟ سرم را پایین می‌اندازم و نگاهم را به زمین می‌دوزم: - اتفاقاً شیطان سراغ آدم‌های با اراده‌ای چون تو می‌آید؛ بعد هم طمع‌ورزی، مسلمان و کافر نمی‌شناسد... ‌لحظه‌ای غفلت کنی، به دامش می‌افتی و دیگر تمام! - ازاین‌جهت بله، صحیح است. به شط که نزدیک می‌شویم، با شنیدن صدای امواج خروشان آب، آرامش لذت‌بخشی در قلب و روحم می‌نشیند. بالای شط کنار هم می‌نشینیم، چشم‌هایم را می‌بندم و حس شنوایی‌ام را به صدای لالایی دل‌نواز رود که با سرعت ملایمی در جریان است، می‌سپارم: - مؤمن! سوالی از تو دارم. - بپرس. - آیا مورد اطمینان و مورد قبولت هستم؟ همچنان‌که چشم‌هایم بسته است، به صدای نفس‌های بی‌قرارش گوش می‌سپارم که بی‌صبرانه منتظر پاسخ سوالش می‌باشد. پلک می‌گشایم و همان اندک نور خورشید در حال غروب، چشمم را می‌آزارد. چندباری پلک می‌زنم، تا دیده‌هایم به نور آن عادت کند: - بله تو رفیق ما هستی؛ ما نیز با کسی که مورد قبول نباشد، رفاقت نمی‌کنیم. لبخندش را ندیده هم می‌توانم تصور کنم‌‌. فکر می‌کردم درست بعد از پاسخ من باز تقاضای دیدار امام را کند؛ اما در کمال تعجب، انگار صبر پیشه کرده و منتظر است، تا خود او را از لحظه دیدار باخبر کنم. دستم را به خیسی آب می‌سپارم و مشتی از آن بر صورتم می‌پاشم. سر به آسمان بالا می‌برم، خورشید گم شده و رد کم‌رنگی از هلال ماه در آسمان پیداست. 🖌کانال 🌤〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ @madreseh_mahdavi 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️🌤