هیچیو نمیتونی از من پنهون کنی ؛ یا حسش میکنم ، یا خوابشو میبینم، یا میبینمش ، یا بالاخره پیداش میکنم ، باور کن من همیشه میفهمم .
حد وسط رو گم کردم. نه با آدمها حس بهتری دارم، نه با تنهایی به توافق میرسم. نه حوصله شلوغی رو دارم، نه با سکوت خونه کنار میام. نه انرژی کافی برای حرف زدن دارم نه با خودخوری حس راحتی دارم. بعضی روزا به معنای واقعی کلمه از کادر زندگی خارج میشم .
نمیدونم ؛ گاهی وقت ها فکر میکنم حتی اگه همه چیز هم درست بشه ، من دیگه درست بشو نیستم .
چقدر غمگینم.
از شب بدم میاد. از روز بدم میاد. از دم صبح بدم میاد. از غروب بدم میاد. از آدما بدم میاد. از کوچه خیابون ها بدم میاد. از قانونهای به ظاهر انسانیت و عدالت بدم میاد. از همه چی متنفرم از زمین و زمان .