اما حقیقتا مطمئنم که تمام اون پیچیدگیهای سیاه که ته قلبم رو زشت کردن و خیلی نامنظم به نظر میان میتونن مجموعهی منظمی از یك سری حقایق ساده و پیشپا افتاده باشن که فقط از دور اینقدر ناخوشآیند به نظر میان .
شاید اگه میتونستم تمام این ادات مزحك و تمسخرآمیزِ سیاه و نافهموم درونم رو بفهمم و ببینم ، اونوقت میتونستم به همه بگم که : ببینید ! من واقعا یه آدم عجیب و مسخرهای که شما فکرشو میکنید نیستم ؛ من فقط یه همچین تودهی احمقانهای که فلان و بهمانه درونم دارم .
و شاید اونموقع میتونستم همه چیز رو بیشتر دوست داشته باشم وقتی کمتر در معرض قضاوت و تمسخر و تعجب قرار میگرفتم .
البته نمیدونم ؛ خیلی هم مورد تمسخر و تعجب و قضاوت قرار گرفتن آزارم نمیده .
یجورایی سرگرم کنندس .
عزیزم من عاشقت نیستم ؛ این فقط یه بازیه که دارم انجام میدم . به خودم میگم که هیچ علاقۀ واقعیای در وجودم ندارم ؛ مثلا میخوام خودمو بسنجم و به خودم قول دادم که نبازم ، ولی بازم شبا خوابم نمیبره .
حالا نه فقط نیمهشبها بلکه سر ظهر و اول صبح و حتی بعد از بیدار شدن از خواب بعد از ظهری تو توی ذهنمی !
فکر کنم خیلی تو این مسابقه ضعیف عمل کردم .
در نور مهتابِ سرخ
میتوانم اشكهایم را ببینم ، میتوانم حالتم را ببینم
به من نتاب ای ماه
به من نزدیك نشو ای ماه
یك لحظه لبخندت را پاک کن !
مفقود 🇵🇸
در نور مهتابِ سرخ میتوانم اشكهایم را ببینم ، میتوانم حالتم را ببینم به من نتاب ای ماه به من نزدیك
تابش نور مهتاب را خاموش کنید
لطفا ، اجازه ندهید بدرخشد
تا وقتی که صبح بیاید
سپس هیچکس نمیتواند مرا ببیند !
خواهش میکنم ، من را پنهان کنید
...
ماه روشن است ( در شب )
نتوانستم فراموش کنم ( من )
در آسمانِ آبی
من آن لبخند را میبینم ، آن چهره را میبینم ؛
به من نتاب ای ماه !