عزیزم من عاشقت نیستم ؛ این فقط یه بازیه که دارم انجام میدم . به خودم میگم که هیچ علاقۀ واقعیای در وجودم ندارم ؛ مثلا میخوام خودمو بسنجم و به خودم قول دادم که نبازم ، ولی بازم شبا خوابم نمیبره .
حالا نه فقط نیمهشبها بلکه سر ظهر و اول صبح و حتی بعد از بیدار شدن از خواب بعد از ظهری تو توی ذهنمی !
فکر کنم خیلی تو این مسابقه ضعیف عمل کردم .
در نور مهتابِ سرخ
میتوانم اشكهایم را ببینم ، میتوانم حالتم را ببینم
به من نتاب ای ماه
به من نزدیك نشو ای ماه
یك لحظه لبخندت را پاک کن !
مفقود 🇵🇸
در نور مهتابِ سرخ میتوانم اشكهایم را ببینم ، میتوانم حالتم را ببینم به من نتاب ای ماه به من نزدیك
تابش نور مهتاب را خاموش کنید
لطفا ، اجازه ندهید بدرخشد
تا وقتی که صبح بیاید
سپس هیچکس نمیتواند مرا ببیند !
خواهش میکنم ، من را پنهان کنید
...
ماه روشن است ( در شب )
نتوانستم فراموش کنم ( من )
در آسمانِ آبی
من آن لبخند را میبینم ، آن چهره را میبینم ؛
به من نتاب ای ماه !
فکر کنم دیگه هیچوقت احساسم مثل قبل نمیشه و همه چیز تموم شده . باید همه این روزها رو ترك کنم و به کلی نام و خاطرت رو رها کنم ، چون تو دیگه واقعا نمیتونی قلبم رو روشن کنی و بهم اون احساس گرمایی که درون رگهام جریان داشت رو بدی ؛ و خب چون تنها کسی که در تمام عمرم این حس رو بهم هدیه کرده بود تو بودی پس اگه تو نتونی مسلماً شخص دیگری هم قادر به این کار نخواهد بود ؛ پس همه چیز تمومه . . .
حالا تنها چیزی که ازم بر میاد اینه که بخاطر تمام اون تجربههای شیرین و دردناك تشکر صمیمانهای ازت به جا بیارم !