تو را دیدم دمی، انگار جسمم ماند و جان گم شد
کجا بودم نفهمیدم؛
زمین گم شد، زمان گم شد!
به زنده ماندن در این دیار، چه پای سختی فشردهام!
چه مرگها آزمودهام،
ولی شگفتا نمردهام...
شاید اشتیاق فراوان من بود که تو را ترساند!
من در نامهربانی تو هم ، خود را مقصر میدانم...