5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب، یازدهمینِ دیگریست
از روزی که «ما» شدیم؛
هشتمین ماهگردِ همسرت بودن
هفتمین ماهگردِ همسرشهید بودن
هشت ماه است که
هر یازدهمِ ماه،
به جای میزِ دونفرهمان،
کنار مزارت مینشینم؛
با دلی که هنوز
برای «ماهگردِ ما»
ذوق میکند...
امشب، هشتمین ماهگردمان مبارک،
امیرمهدی(:🤍
#آقا_دوماد
#شهید_امیرمهدی_کوهپایه
¹¹| @mah_gard
18.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-🇮🇷-
دل ها تنگ است، اما قدم ها سست نیست؛
داغ هست ، اما ایستادهگی هنوز جریان دارد.
برای مَردی که رفت، برای مردمی که چشم به فردا دارند،
و برای وطنی که خونِ جوانهایش را به یاد دارد،
اگر روزِ ایستادن برسد،
من همان همسرِ تو ام مردِمن؛ که با تمامِ دلتنگیاش،
کفِ میدان میایستد..!
#آقا_دوماد
#امت_جانفدا
#پای_ایران_ایستادهایم
#شهید_امیرمهدی_کوهپایه
¹¹| @mah_gard
ء...
بلاخره رسیدیم به کلاس دوم که با آقایون مشترک بود؛ همین که داخل شدیم رفتیم کنجی و روی صندلی ها نشستیم. ایشون سمت دیوار بود و به فاصله ی یک صندلی من نشستم ؛ برعکس یه سری آدم هایی که با محرمیت کنار هم نشسته بودن ما هنوز محرم نشده بودیم .
کمی که گذشت یک آقای دیگه با زوجش کنار من نشستند و آقا سمت صندلی من نشسته بود!
داشتم تو دلم کلی غرغر میکردم سر مرده که یعنی انقدر شعور نداشت به خانومش بگه سمت من بشینه؟!
تو همین فکرا بودم که دیدم شهید با اخم جلوم ایستادن،و خیلی جدی گفتن:«اگه میشه شما بفرمایید اون سمت!»
نمیدونستم چه واکنشی باید از خودم نشون بدم، ولی ته دلم خیلی خوشحال شدم از شدت فهم، آقایی و غیرتشون. داشتم تحسینشون میکردم و رضایتی که از این کارشون به دلم نشسته بود رو مرور میکردم که کتاب هایی جلوم قرار گرفت و پشت بند اون کتاب ها صدای ایشون رو شنیدم که گفتن:«من برای اینکه وقتم اینجا تلف نشه این کتاب ها رو اوردم بخونم شما کدومش رو میخونید؟!»
شوکه شدم؛ توقع نداشتم این قدر جزئی نگر و اهل عمل باشن. و این کار هاشون هر بار یقینم رو برای بلهای که گفته بودم پر رنگ تر میکرد...
از بین کتاب ها من کتابی که دربارهی صفات امیرالمومنین(ع) بود رو انتخاب کردم و نگاهی به فهرستش انداختم.
تمرکز نداشتم و گهگداری کتاب رو میبستم ولی ایشون نیمی از کتاب رو همونجا تموم کردن!
با اینکه میگن مردها تک بعدی هستن ولی ایشون هم کتابشون رو خوندن و هم در کلاس حضور داشتن و گهگداری هم راجب صحبت های استاد با من حرف میزدن؛ ولی من کتاب دستم بود و همچنان محو غیرتی که برام به نمایش گذاشته بود شده بودم و در تحسین کارش فرو رفته بودم.
#آقا_دوماد
#شهید_امیرمهدی_کوهپایه
¹¹| @mah_gard
__
لحظه ی اول که وارد اتاق شدم همه چی برایم رویایی شده بود ؛
میدانستم حضرت زهرا ، حضرت معصومه ، دایی محمد رضا (داییِ شهیدِ دوستم که منم دایی صداشون میکردم) حضور دارن ...
میدونستم امام رضا تو حرم خواهرشان دست رد به سینه ام نمیزنند و ایشان هم منتی بر سرم نهاده و حضور دارن :)
اما یقین نداشتم
قبل از ورودم به این اتاق نورانی و رویایی گفتم به یه شیوه ای به من بگید که حضور دارید یا نه ، یه عزیز هم برام نشونه ای بفرستند کفایتم را میکند تا آخر عمر ...
لحظات حساسِ قرائت عقد بود ...
مادر هایمان پارچه ی حریری بالا سرمون گرفته بودن ، پدر ها گوشه ای نشسته بودند
خواهر همسرم فیلم بردار مراسم بود
و خواهر من قند بالای سرمان را میسابید
در تصوراتم بودم و در فکر اینکه یعنی ائمه دعوتم را پذیرفته و الان اینجا هستند؟
یعنی آقا صاحب الزمان بندهی حقیر را لایق دانسته که در عقدی که برپا است گوشه چشمی بیاندازند؟!
ناگهان صدایی گوشم را نوازش کرد ...
صدا، آن صدا سلام به امام رضا بود که پخش شده بود !
صدای گوشی من بود اما من تمام اعلان های گوشیم رو خاموش کرده بودم حتی اذان گویی که ساعت ۸ سلام به امام رضا پخش میکرد ...
شور و شعفی تمام وجودم را فرا گرفت و در پوست خود نمیتوانستم بگنجم ، دلم میخواست بلند شوم و سجده ی شکری به جا آورم باورم نمیشد که امام رضا دعوتم را پذیرفته بود .
بعد از مراسم دوباره گوشیم را کامل برسی کردم
واقعا صدا ها قطع شده بود و همه چی عنایت خود آقا بود :) ✨
#آقا_دوماد
#شهید_امیرمهدی_کوهپایه
¹¹| @mah_gard
🍃- - -
هر موقع که قرآن پخش میشد به شدت آروم میشد، از کلامش از نگاهش و از رفتارش میشد این را فهمید:)...
■ ختم قرآن به نیت فرج و قوتی برای سربازان اسلام ...
هدیه میکنیم به <شهید امیرمهدی کوهپایه>
■ روی همین متن یا لینک زیر بزنید و قسمتی که تلاوت میکنید رو انتخواب کنید🙂👇
https://dorkhani.ir/ks267
#نور
#آقای_شهید
#شهید_امیرمهدی_کوهپایه
¹¹| @mah_gard
🍃 - - -
بازم مثل همیشه شب شده بود و تا برسیم خونه دیر وقت شده بود.
دیگه ساعت های رسیدنمون به ۱۲ به بعد رسیده بود.
تو همین فکرا بودم که یهو میخکوب شدم سر جام ؛
خیلییییی خوشگل بود ...
نوری که در وجودش میدرخشید بی اندازه منو محو خود کرده بود :)
یهو روی شونه هام دست های گرمش رو حس کردم و صداش که آروم گفت :
دوستِت رو دوباره تو آسمون دیدی ؟!😅
ریز خندیدم و اروم گفتم :
دوستم رو آره ولی اگه منظورت ماهه ؛ باید بگم ماه من کنارم وایساده :)!🌝
#آقا_دوماد
#شهید_امیرمهدی_کوهپایه
¹¹| @mah_gard