.بسم الله الرحمن الرحیم
برای شهید غیرت
در این دو روز برای شهید سبزواری ، حمیدرضای الداغی خیلی ها مطلب نوشتند اما دلم راضی نشد تا سهمی در ستایش این مرد بزرگ نداشته باشم . بله او نسبتی با نظام و سپاه و بسیج و ... نداشت اما وجود چنین جوانمردی برای نظام اسلامی تحصیل حاصل است و نیازی نیست تا برخی او را بدون نسبت با مبانی دینی و انقلابی معرفی کنند . همینکه خود را در معرض خطر قرار می دهد و تا آخر ایستادگی می کند و همینکه در ممانعت از دستیازی شیطان صفتان به دختری از سرزمینش موفق می شود ، مقصود که همان غیرت و ایثار و جوانمردی است،حاصل است .
سالها قبل در کتاب درس فارسی مان داستان کودکی هلندی آورده شده بود و از او به عنوان پتروس فداکار یاد می کردند . او هنگام عبور از کنار یک سد متوجه شده بود که دیواره سد سوراخ شده و اگر فورا جلوی آن را نگیرد موجب ترک خودن سد و تخریب آن و نهایتا فاجعه سیل بزرگ برای مردم شهر خواهد شد و لذا انگشتش را در سوراخ سد می کند و تا صبح کنار سد می ماند و ....
اگر چه بعدها معلوم شد که این داستان واقعی نیست اما هلندی ها برای این پتروس خیالی اسطوره سازی کزده و مجسمه ها و یادبودهایی برایش ساخته اند که با جستجویی معمولی در اینترنت این مجسمه ها را می توانید ببینید. اما آیا ما برای معرفی اسطوره هایی که افسانه نیستند بلکه واقعیتهای هستند که در عصر و زمان ما رخ نمایاندند، به وظیفه مان عمل کرده ایم؟
القصه جوان رعنای سبزواری ما که نه تخیل است و نه داستان سرایی متوجه تلاش دو جوان برای ربایش دختری می شود و آنها را از این کار منع می کند اما با حمله آنها مواجه شده و تا آخرین لحظه مقاومت نموده و جانش را می دهد تا جان دختر را نجات می دهد. حالا این سوی قضیه حقوقدان بیمار و افسار گسیخته ای مدعی می شود که او در این راه نفله شده است . چقدر در مرام و جوانمردی و غیرت نفله شده اند که اوج فداکاری و غیرت را نفلگی می دانند. آیا کلام امیر المومنین علیه السلام را در خطبه 27 نهج البلاغه نخوانده اند که فرمود:
به من خبر رسیده است که یکى از آنها (از لشگر معاویه)، به خانه زن مسلمان و زن غیر مسلمان دیگرى وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بندها و گوشواره هاى آنان را از تنشان بیرون آورده است، در حالى که هیچ وسیله اى براى دفاع از خود، جز گریه و زارى و التماس نداشته اند (یعنی کسی به یاریشان نیامده)
حضرت، سپس مى افزاید:
«اگر به خاطر این حادثه (بسیار دردناک) مسلمانى از شدت تأسف و اندوه بمیرد، ملامتى بر او نیست، بلکه به نظر من سزاوار است»
البته از این حقوقدان نفله ای که قاتلین شهید روح الله اعجمیان و آرمان علیوردی و ... را «رضوان الله علیهم» نامید، بعید نبود که شهید غیرت را نفله بنامد.
روزگار عجیبی شده است زنی بخاطر سابقه جراحی مغز در مقر نیروی انتظامی بدون کوچکترین برخوردی می میرد و از برخی علما و اولادشان و آقازاده ها و برخی مدعیان هنر و ورزش تا روسای برخی دولتهای بیگانه به پشتیبانی از او، چند ماه کشور را دچار بحران می کنند اما نه برای شهید دیانت(آیت الله سلیمانی) و نه برای شهید امنیت(پلیس آگاهی سراوان و همسرش) و نه شهید غیرت(حمیدرضا الداغی) ، هیچ صدایی از این مدعیان در نمی آید .
تمام رسانه ها و فضای مجزی را ماست زده می کنند تا از سطل ماستی که به غلط بر سر خانمی ریخته شد، حداکثر بهره برداری بشود اما گویا همه شان هنوز سر در همان سطل ماست فرو برده اند و هیچ چشمی برای دیدن شهید سراوان و شهید سبزوار و شهید بابلسر ندارند
کجایند آنها که برای مرگ طبیعی مهسا امینی یقه چاک می دادند تا برای این مرد غیور سبزواری مویه کنند که او "زن" را برای ادامه "زندگی" از چنگال هوسبازان نجات داد و او را "آزادی" بخشید و اینگونه اثبات کرد که فاصله شعار با شعور، فرسنگهاست
آنهایی که اوج هنرشان بعد از سالها فعالیت هنری این است که تنی را در تالاری به نمایش بگذارند ، قدری پای درس مهندس طراح سبزواری بنشینند تا ببینند چگونه به جای نمایش تاراج عزت و عفت، جانش را و هنر بزرگ غیرت و جوانمردی اش را به همگان می نمایاند.
و نکته آخر اینکه چقدر شهیدان یکسال اخیر شبیه روضه ظهر روز عاشورا هستند . آرمان علیوردی ، روح الله عجمیان و ... و حالا هم حمیدرضا الداغی همه شان را محاصره کردند و از هر سو با هرچه داشتند زدند . عجب شباهت زیبایی به ارباب شهیدان داشتند . خداوند با سیدالشهدا محشورشان فرماید.
https://ble.ir/kootahgooya
هدایت شده از «هیام«
دیروز برای زینب توی دفترش نوشتم: همه ی غمها و شادی های دنیا گذراست...
زینب، دختر عاطفه، رفیق شانزده هفده ساله ام.
جشن تکلیفش بود.
بعد از کلی دست و جیغ و هورا و بارش برفهای شیمیایی یا همان شادی ، دفترش را داد دستم و گفت بنویس.
با چنان اطمینان خاطری نوشتم:
زینب جانم ، همه ی غم ها و شادی های دنیا گذراست.
توی زندگیت فقط غم یک چیز را داشته باش....
حرف از دهانم درنیامده یا بهتر است بگویم واژه از جوهر قلمم چکه نکرده که برایم محرز شد همان زنبور بی عسل بی خاصیتی هستم که به علمم عمل نمیکنم.
امروز مدام به یاد جمله ای بودم که دیروز برای دخترک نوشتم.
چرا به گذرا بودن این حجم از غم فکر نمیکنم.
غم خب البته رسالتش این است، ناخوانده ترین مهمانیست که میشناسم، یکهو وسط یک خوشیِ بی حد، یک مهمانیِ رسمی ، یک جلسه کاری، یک روزمرگی شیرین، بدون اینکه در بزند سرش را میاندازد زیر و میآید کنارت، وسط خوشی هایت، سر سفره غذایت، و حتی بیشتر میرود و مینشیند به عمق جانت.
اما اینکه چرا باز با علم به گذرا بودنش مغلوبش میشوم برایم سوال است.
من همیشه چوب این غره شدنم را خورده ام، فکر کردم خیلی دارم حرف قشنگی میزنم ، زیبا و تاثیر گذار...
دیروز با اطمینان نوشتم: همه ی غم ها و شادی های دنیا گذراست، توی زندگیت فقط غمِ یک چیز را داشته باش:«حسین، علیه السلام»
امشب اگر خودکار و دفترش را میداد دستم مینوشتم: غم های زندگیت جای خود، اما حساب غم حسین را از بقیه جدا کن.
غم حسین اگر نبود از پا درمان میآوردند این مهمان های ناخواندهی وقت نشناس.
عجیب رسالتی دارند این غمها....
.
بیست و دوی، دوی ، هزار و چهارصد و دو....
#غم
.
@hiyaam
1402-02-23 No05.pdf
حجم:
3.7M
نشریه میزان
گروه فقه و حقوق دانشگاه حضرت معصومه(سلاماللهعلیها) قم
برای لشکریان هشتکها دلنوشتهی روزهای سخت وطن بود که قلمم یاریام کرد.
امیدوارم به دلتان بنشیند.
-1113841920_-1720110174.pdf
حجم:
4.3M
بسم الله الرحمن الرحیم
🌸نشریه سما، فصلنامه هفتم ،بهار ۱۴۰۲
شهید سید مرتضی آوینی :
یاران، پای در راه نهیم که این راه "رفتنی"
است و نه " گفتنی" ...
📌در این فصلنامه میخوانیم:
🔸معلم تمدن ساز
🔸معماران هویت آینده ایران
🔸مظهرالعجایب
🔸و..
✅ شما عزیزان میتوانید از طریق آیدی زیر، نظرات و پیشنهادات خود را با ما در میان بگذارید.
@nashriesama_admin
جهت عضویت در نشریه:
@nashriesama_admin
#پردیس_شهیده_بنت_الهدی_صدر
@nashriesama
@basij_cfuac_qazvin
#نشریه_سما
@nashriesama
پله نشان میدهد که همیشه رشد جوانهی گیاه رنج است.
دیدنش بغض و اشک را مهمان لحظههایم کرد. بغض از رنجی که سالها رفیق سیاهپوستان بوده و اشک از سر شوقی که چشیدن موفقیت برخواسته از سختیها به چشم مینشاند.
دیدنش را به کسانی که گاهی در مشقتهای زندگی میشکنند، توصیه میکنم.
#معرفی_فیلم
@mah_nevis
چهقدر خوبه که انتشارات بهنشر توی بستهی سفارشهای کتاباش یه بسته نمک متبرک حرم امامرضا رو هم میذاره و بهمون یادآوری میکنه که نون و نمک مولا رو خوردی حواست باشه نمکدون نشکنی.
آقا جان ما خیلی نمکپروردهی شماییم. ما با نمکی که از طرفتون بهمون رسیده طعم تلخ روزهامون رو شیرین میکنیم.
#نمک_متبرک
# انتشارات_به_نشر
هدایت شده از حُفره
دستهای پشت گُلها
حرفهای زیادی پشتت هست! نمیدانم کدامش درست است. میگویند عاشق مردی شده بودی غیر از مرد خودت. این عشق خیلیها را بیچاره کرده. تاریخ را که نگاه میکنی، پُر از زنهای مثل تو است که فکر میکنند بیچارگی چسبیده به پیشانیشان. اما اگر به من باشد میگویم آری! تو بیچارهای! تو ناکامترین معشوق دنیایی!
حتما خودت هم به این رسیده بودی. آنجا که مردت داشت ذره ذره جان میداد و رد خون افتاده بود توی مردمک چشمهایت. خون از چشمانت سُرید و رسید به قلبت. عشق آن مرد دیگر، رسوب کرد به دیوارههای قلبت. یک چیز جدیدی اما قُلقُل کرد تویش. میخواستی زمان به عقب برگردد؟ میگویند که پشیمان شدی از جگری تکهتکه شده. از جگری که تکه تکه کردی. گفتم که! حرف پشتت زیاد است.
حالا پشیمان شدی؟
از نگاه مردت بگو. هیچکس به خوبی تو نمیتواند بگوید. آن لحظه که گفت پشیمانی سودی ندارد، چه بر سر آن ماهیچهی درون سینهات آمد؟
نگو که فهمیدی آن عشقت یک سراب بود؟
آخر میگویند تو دوست داشتی سمانه باشی برای امام. سمانه مغربیه! حسادت و کینه به کنیزکی بیچیز، زندگیات را سیاه کرده بود. دلت میخواست مثل او، خانهات پُر از بچههای قد و نیمقد شود.
امالفضل تو آخر عاشق که بودی؟ حسادت و حسرت بوی عشق میدهدها! بوی نشدن و نرسیدن. نگو که همانجا که پشیمان شدی و بوی خون رسید زیر بینیات فهمیدی! که عاشقی! عاشق مردی که رو به رویت دراز کشیده است و میسوزد.
آخ اگر زودتر میرسیدی! آخ!میدانی تو از ساره و نرجس و خدیجه چه کم داشتی؟ یک به موقع فهمیدن. یک به موقع رسیدن.
بعضی از زنها عاشق گُلها میشوند. بعضیها عاشق دستی که گلها را سمتشان میگیرد. هردو عاشقند اما با یک تفاوت بزرگ! دومیها دیدهاند و رسیدهاند. اولیها نه! گلها توی دستشان پژمرده و پودر میشود. چشم باز میکنند و میبینند نیست. میچرخند دور خودشان که کجا رفت؟ کمکم میفهمند اصلا نبود که رفته باشد.
گُلها توی دستت خشکید امالفضل؟ نگو که حتی به گلها هم نرسیدی!
سمانه ولی دستها را دید. گُلها را بویید.
گفتم که تو ناکامترین معشوق دنیایی!
تازه اگر بدانی چه دستهایی را ندیدی!
اگر بدانی امالفضل!
کاش پیرنگِ زندگی هیچ زنی شبیه تو نشود.
#آقایامامجواد
___________________
امالفضل همسر امام جواد(ع) بود که بر اساس روایتهایی که هست، به دستور معتصم( خلیفه عباسی ) امام را مسموم کرد.
سمانه مغربیه هم همسر امام و مادر امام هادی(ع) است.
میگویند امالفضل بعد از خوراندن سم پشیمان شد و به گریه افتاد اما امام او را نفرین کرد.
امالفضل در فقر و به خاطر مریضی لاعلاجی مُرد.