میگفت ..
دلتنگیِ چایِ عراقی کم بود ؛
دلتنگیِ چایِ رضوی هم
بهش اضافه شد :)
‹ مَحــٰـاءْ ›
-
آقای امام رضا ؛
نمیدونم چجوری
ولی میدونم آخره آخرش
گرههامونو باز میکنی :)
غزه کتابیست که هر صفحهاش
با خون ورق میخورد ..
هر کوچهاش قصهایست
از دل بریدن ؛
از آغوشهایِ ناتمام ؛
از مادرانی که دیگر صدایی
برای شکستن ندارند ..
در غزه آدمها نمیمیرند ؛
آرام آرام خاموش میشوند
مثل شمعهایی که باد نمیوزد
خاموششان کند ؛
بلکه نفسهایِ بریده بریدهشان
آنها را خاموش میکند ..
و دیر نیست آن روزی که
هر قدم را به نیابت از یک شهید برداریم و
خودمان را نماز جماعت در قدس برسانیم...
‹ مَحــٰـاءْ ›
-
پلکی به هم زدیم و محرم تمام شد ؛
صد زخم دارد این دل و مرهم تمام شد ..
آقای امام حسین ؛
ایران بمانم اربعین دق میکنم بیشک
دیدارت از نزدیک حس دیگری دارد :)
میگفت ..
انسان ها میآیند و میروند
زمان میگذرد ؛
و تنها حسین باقی میماند ..
دیگه کم کم زائرا زنگ میزنن برای
خداحافظی ..
دنبالِ کارایِ رفتنشونن و دارن
وسایلشون رو جمع میکنن ؛
ولی من ..؟!
منم چشمامو میبندم و فکر میکنم که
مثلاً الان تو راهم ، لباسهام خاکیه ..
صدای مای بارد میاد ..
بین موکبها راه میرم ..
یه مداحی گوش میدم و ذکر میگم ؛
مثلاً دارم عمودا رو میشمارم ..
مثلاً دارم میرسم کربلا :)💔