هدایت شده از ♡نـــــورا(: ♡
آره میگذره هاااااا
اما همون چیزی که سعدی گفت:((بگذشت و چه گویم، چه بر من گذشت...!))
تقدیر چیزهایی رو رقم میزنه که یه روزی به ذهنت هم خطور نمیکرد
چیزهایی که اگه تا دوروز پیش کسی برات تعریف میکرد، قطعا تا یه هفته میشد سوژهی مسخره کردن جمع خودت و دوستات
اما الان اتفاق افتاده، اتفاقاتی که نباید میوفتاده
چیزی که قلب من و یه چند نفر دیگه ( یه ۷۰ ، ۸۰ نفر!) رو بدجوری مچاله کرده
چه حسی داره کسی که هست، دیگه نیست!
کسی که بوی غذاش آدم رو مدهوش کنه
کسی که نرمی دستاش با ابرا برابری کنه
کسی که عطر بهشت رو میده
کسی مهربونیهاش رو از حضرت زهرا [س] به ارث برده
کسی که همه جا پشت و پناه آدمه...
حالا اون شخص دیگه نیست.
روشنایروزمون جاش رو داده به تاریکی شب، خنده های رو لبهامون هم جاشو داده به سکوت
و سکوت
و سکوت
لبخند هایی که از هزارتا اشک تلخ تره
لبخندهایی که نباشه بهتره
و این ماییم و جای خالیای که هیچگاه پر نخواهد شد
این ماییم و لبخندِ دوستمان، که دیگر هرگز پررنگ نخواهد شد
این منم و داغی که بر دلش ماند
مبینای من، کباب کردی دل من و ۷۰_۸۰ نفر دیگه رو با این پیامت
دلتنگ لبخند مانند قبلت
ف.ر
مَهدآ
تقدیر چیزهایی رو رقم میزنه که یه روزی به ذهنت هم خطور نمیکرد چیزهایی که اگه تا دوروز پیش کسی برات
مبینا جانم، اشک من به خاطر تو بود. دختری که میخندید، شاد بود و ایدهآل همه، دیگه نمیخندید.
حالا داشت گریه میکرد.
کاری که معناش هنوز درست برام تفسیر نشده، جایی اومده بودم که تا حالا نیومده بودم!
وارد فضایی شدم، که فقط تعریفش رو از دیگران و تفسیرش رو از تو فیلما دیده بودم.
جایی که جو و فضاش برام خیلیییغریب بود و حالا یکی از بهتریین کسایی که دیدم تو زندگیم، اونجا بود.
نه به عنوان یه تماشگر، بلکهبه عنوان صاحبمجلس
و اونجا بود که قلب ناقابل بنده، به دو نصف نامساوی تقسیم شد.
مغزم دیگه کارنمیکرد، واقعا خودم رو گم کردم
و حالا امروز، لحظه لحظهش تو ذهنم بددی
حال بدت جلوی چشمام بود
برات دعا کردم و اشک ریختم
امید است جهت لبخند همیشگیات
دوستدار تو: ف.ر