⚫️ ارسالیِ یکی از شاگردان محترم #حسین_فرجنژاد
دیروز تمام مدت، تو بهشت معصومه، توی ماشین، سایت ها رو بالا و پایین میکردم و اشک میریختم. هرجارو نگاه میکردم، داغ دلم تازه میشد. از تشییع برگشتیم، باز گشتم. همه جا حرف از استاد بود...هرکی ب زبون خودش،، همه تاکید داشتن جز خوبی از استاد ندیدن.
در بین همه این کانالها و... هرچی گشتم، حرفی از خدیجه خانوم نبود...هرچی ورق زدم، زیرو رو کردم...همه جا هویتش فقط «همسر محترم ایشان» بود😭 استاد بهشت رو در کنار همسر صبوری مثل خدیجهبانو خرید.
بانو!
گاهی فکر میکنم روح همسرت، بقدری عظیم بود که نذاشت عظمت روح تو دیده بشه. شایدهم اغلب افرادی ک نوشتن، همکار و شاگرد استاد بودن. شاید از عمق زندگیتون، کسی خیلی خبر نداشت. استاد پدری رو در حق تک تک ماها تموم کرد. مسیر فکر و زندگی خیلی از ماها رو جوری تغییر داد که تا چند نسل بعد، باقیات الصالحات داره قطعا.
اما من میخوام از تو بگم:
از تو که با نداری و نخواستن دارایی همسرت، ساختی...با عشق و صبوری ساختی.
با جلسه های ساعت ۱۲-۱ نیمه شب تو اتاق ورودی خونهت کنار اومدی.
با نبودنهای پی در پی و ممتد و طولانی صبوری کردی.
با سفرهای جهادی و بی جیره مواجبش موافقت کردی.
با کودک نه ماهه درونت، که هر آن قصد زمینی شدن داشت، تنها موندی و همسرت رو با روی باز راهی سفر کردی.
کودکی که وقتی باباش سفر فرهنگیِ جهادی رفته بود، بدنیا اومد....و تو همچنان لبخند زدی.
سختی و زحمت تربیت بچه ها رو تنهایی به دوش کشیدی و غر نزدی.
کنار همه سختیای زندگی با یه مرد جهادی، به زندگیت معنا دادی و به علایقت رسیدی.
ادامه در پست بعدی👇👇👇