فراق یار
چه دارد بیان
زبان بشر....؟!
که این حدیث
نشاید
مگر به دیدهی تر ...!
وَ تَصَدَّق عَلَینا ؛
یَا صاحبَ
العصرِ والزَّمان...🌟
اَللهم عجل
لولیک الفرج 🤲
🌹🌱
۲۷ آذر ۱۴۰۳
۲۷ آذر ۱۴۰۳
۲۷ آذر ۱۴۰۳
8.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️ آیا فقط آماده کردن خودمون و خانواده مون برای ظهور کافیه؟
حجة الاسلام مسعود عالی
#امام_زمان(عج)
#ظهور
🆔https://eitaa.com/Booshra58
#رسانه_بشری🪴
۲۷ آذر ۱۴۰۳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تنبیه اثر روانی بدی داره
#استاد_عزیزی
#انتشار_حداکثری
۲۷ آذر ۱۴۰۳
۲۷ آذر ۱۴۰۳
در انتظارت؛ در دعا برایت کم گذاشته ایم ما فقط مدعی هستیم خدانکند آب و غذا و جای گرممان کمی کم و زیاد شود آن وقت دیگر معلوم نیست ما به انتظارت بنشینیم یا نه
آری ما لاف انتظار زده ایم سالهاست بر غریبیت اضاف کرده ایم
خودمان؛ حال خوب روحی ومعنوی خودمان را خواسته ایم نه تورا😔
اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب کبری سلام الله علیه
۲۷ آذر ۱۴۰۳
🔰 بیان مهم و کمتر دیده شده مقام معظم رهبری درباره دوری یا نزدیکی زمان ظهور
✅ انتظار لازمهاش آمادهسازی خود هست. بدانیم که یک حادثهی بزرگ واقع خواهد شد و همیشه منتظر باشید. هیچ وقت نمیشود گفت که حالا سالها یا مدتها مانده است که این اتفاق بیفتد، هیچ وقت هم نمیشود گفت که این حادثه نزدیک است و در همین نزدیکی اتفاق خواهد افتاد. همیشه باید مترصد بود، همیشه باید منتظر بود. ( 18 تیر 1390 )
💠 پی نوشت:
👈 بارها دوستان دغدغه مند و مشتاقان ظهور از ما سوال کردند شما که فلان تطبیق علائم ظهور را رد می کنید یا حرفهای فلان سخنران را که از نزدیکی ظهور حرف می زند را رد می کنید ، یعنی عقیده دارید ظهور بسیار دور است و در زمان ما نیست؟
👈👈 و ما هم در جواب بارها به عزیزان گفتیم که اصلا بحث نزدیکی یا دوری ظهور مهم نیست، مهم تلاش و آماده بودن ماست ، مهم این هست که ما همیشه آماده باشیم ، همیشه در حال کار برای حضرت باشیم ، همیشه در حال زمینه سازی ظهور باشیم ، نه اینکه به شرط چاقو کار کنیم و اگر احساس کردیم ظهور در زمان ما هست برای حضرت کار کنیم و اگر احساس کردیم از ما دور است ناامید شویم و در کنجی خلوت کنیم !
✅ پس باز هم نتیجه می گیریم شاخص حرفهای رهبری است ، نه حرفهای بنده یا فلان سخنران معروف ! چه ظهور نزدیک باشد یا نباشد ، وظیفه ما آمادگی و کار همیشگی است. شیعه به شرط چاقو برای امامش کار نمی کند !
۲۷ آذر ۱۴۰۳
🌷 #دختر_شینا – قسمت 0⃣7⃣
صمد که اوضاع را اینطور دید، گفت: « اصلاً همهاش تقصیر آقاجان استها! این چه بلایی بود سر ما و اسمهایمان آوردید؟! »پدرشوهرم با همان اَخم و تَخم گفت: « من هیچ بلایی سر شما نیاوردم. تو از اول اسمت صمد بود، وقی شمساللّه و ستار به دنیا آمدند، رفتم شهر برایتان یکجا شناسنامه بگیرم. آنوقت رسم بود. همه اینطور بودند. بعضیها که بچههایشان را مدرسه نمیفرستادند، تازه موقع عروسی بچههایشان برایشان شناسنامه میگرفتند. تقصیر ثبت احوالی بود. اشتباه کرد اسم تو که از همه بزرگتر بودی را نوشت ستار. شمساللّه و ستار که دوقلو بودند، نمیدانم حواسش کجا بود، تاریخ تولد شمساللّه را نوشت 1344 و مال ستار را نوشت 1337. موقع مدرسه که شد، رفتیم اسمتان را بنویسیم، گفتند از همه بزرگتر کدامشان است؟! تو را نشان دادیم. گفتند این ستار است، بیاید کلاس اول. بقیه هم حالا وقت مدرسهشان نیست. خیلی بالا پایین دویدم؛ بلکه شناسنامههایتان را درست کنم؛ نشد. »
صمد لبخندی زد و گفت: « آن اوایل خیلی سختم بود. معلم که صدایم میزد ستار ابراهیمی؛ برّوبر نگاهش میکردم. از طرفی دوستها و همکلاسیهایم بهم میگفتند صمد. این وسط بدجوری گیر کرده بودم. خیلی طول کشید تا به این اوضاع عادت کردم. »
صمد دوباره رو کرد به من و گفت: « بالاخره خانم! تمرین کن به حاجآقایتان بگو حاج ستار. »
گفتم: « کم خودت را لوس کن. مگر حاجآقا نگفتند تو از اول صمد بودی. »
صمد دیگر پی حرف را نگرفت و به پدرش گفت: « آقا جان! بهتر است شما یک دوش بگیری تا سرحال و قبراق بشوی. من هم یک خرده کار دارم. تا شما از حمام بیایی، من هم آماده میشوم. »پدرشوهرم قبول کرد. من هم سفرهی صبحانه را انداختم. خدیجه و معصومه را از خواب بیدار کردم. داشتم صبحانهشان را میدادم که صمد آمد و نشست کنار سفره. گفت: « قدم! » نگاهش کردم. حال و حوصله نداشتم. خودش هم میدانست. هر وقت میخواست به منطقه برود، این طور بودم کلافه و عصبی.گفت: « یک رازی توی دلم هست. باید قبل از رفتن بهت بگویم. »
با تعجب نگاهش کردم. همان طور که با تکهای نان بازی میکرد، گفت: « شب عملیات به ستار گفته بودم برود توی گروهان سوم. اولین قایق آمده بود تا برویم آن طرف رود. نفراتم را شمردم. دیدم یک نفر اضافه است. هر چی گفتم کی اضافه است، کسی جواب نداد. مجبور شدم با چراغقوه یکییکی نیروها را نگاه کنم.
یکدفعه ستار را دیدم. عصبانی شدم. گفتم مگر نگفته بودم بروی گروهان سوم. شروع کرد به التماس و خواهش و تمنا. ای کاش راضی نمیشدم. اما نمیدانم چی شد قبول کردم و او آمد. آن شب با چه مصیبتی از اروند گذشتیم. زیر آن آتش سنگین، توی آن تاریکی و ظلمات زدیم به سیمخاردارهای دشمن. باورت نمیشود با همان تعداد کم، خط دشمن را شکستیم و منتظر نیروهای غواص شدیم؛ اما گردان غواصها نتوانست خط را بشکند و جلو بیاید. ما دستتنها ماندیم. اوضاع طوری شده بود که با همان اسلحههایمان و از فاصلهی خیلی نزدیک روبهروی عراقیها ایستادیم و با آنها جنگیدیم.
یکدفعه ستار مرا صدا کرد. رفتم و دیدم پایش تیر خورده. پایش را با چفیهام بستم و گفتم برادرجان! مقاومت کن تا نیروها برسند. آنقدر با اسلحههایمان شلیک کرده بودیم که داغِداغ شده بود. دستهایم سوخته بود. »دستهایش را باز کرد و نشانم داد. هنوز آثار سوختگی روی دستهایش بود. قبلاً هم آنها را دیده بودم اما نه او چیزی گفته بود و نه من چیزی پرسیده بودم.گفت: « برایم چای بریز. »
صدای شرشر آب از حمام میآمد. سمیه، زهرا و مهدی خواب بودند و خدیجه و معصومه همانطور که صبحانهشان را میخوردند، بهتزده به بابایشان نگاه میکردند.
چای را گذاشتم پیشش. گفتم: « بعد چی شد؟! »
گفت: « عراقیها گروهگروه نیرو میفرستادند جلو و ما چند نفر با همان اسلحهها مجبور بودیم از خودمان دفاع کنیم.
زیر آن آتش و توی آن وضعیت، دوباره صدای ستار را شنیدم. دویدم طرفش، دیدم اینبار بازویش را گرفته. بدجوری زخمی شده بود. بازویش را بستم. صورتش را بوسیدم و گفتم:
" برادرجان! خیلی از بچهها مجروح شدهاند، طاقت بیاور. "
دوباره برگشتم. وضعیت بدی بود. نیروهایم یکییکی یا شهید میشدند، یا به اسارت درمیآمدند و یا مجروح میشدند. دوباره که صدای ستار را شنیدم، دیدم غرق به خون است. نارنجکی جلوی پایش افتاده بود و تمام بدنش تا زیر گلویش سوراخسوراخ شده بود. کولش کردم و بردمش توی سنگری که آنجا بود. گفتم:
" طاقت بیاور. با خودم برمیگردانمت. "یکی از بچهها هم به اسم درویشی مجروح شده بود. او را هم کول کردم و بردم توی همان سنگر بتونی عراقیها. موقعی که میخواستم ستار را کول کنم و برگردانم، درویشی گفت حاجی! مرا تنها میگذاری؟! تو را به خدا مرا هم ببر. مگر من نیرویت نیستم؟! ستار را گذاشتم زمین و رفتم سراغ خیراللّه درویشی. .........
🔰ادامه دارد ......🔰
۲۷ آذر ۱۴۰۳
۲۷ آذر ۱۴۰۳
۲۸ آذر ۱۴۰۳
5.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️روزمان را 📖 #با_قرآن_شروع_کنیم
❤️امروز هم نعمت خداست🍃
🍃 قـــدرش را بـــدانــیـــم ❤️
💌 صفحه امروز: ۱۳۱
💌 سوره : انعام
#تلاوت_یک_صفحه
#به_ترجمه_آیات_دقت_کنید
╭═━⊰🍃🌸🍃
۲۸ آذر ۱۴۰۳