eitaa logo
آقا مهدی
2.9هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.6هزار ویدیو
96 فایل
خوشـبـحـال هـر عاشـقـی که اثری از معشوق دارد. شهیدِ حَرَم|شهید مهدی حسینی| کانال رسمی/ بانظارت خانواده شهید ٢٧مرداد١٣٥٩ / ولادت ١٢مهر١٣٩٥ / پرواز مزار:طهران/گلزارشهدا/قطعه٢٦-رديف٩١-شماره٤٤
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊عاشقی دردسری بود نمی دانستیم... کسی به سوسن چیزی نگفته بود. اما تا ما رو دید همه چیز را فهمید و شروع کرد به گریه. کی؟ سوسنی که شش سال با محمد نامزد بود. از وقتی عروسی کردند نشده بود یک دفعه سر سفره بشقابشان دوتا باشد. سر سفره به شوخی و جدی به محمد می گفتند : تو بشین تا جای خانمت مشخص بشه. غیر از جبهه نشده بود یک مسافرت را محمد تکی برود؛ بدون سوسن. هنوز هم بعد از سی و یک سال اگر بروی سر کمد محمد، می بینی لباس هایش مرتب و منظم روی چوب لباسی آویزان است و تا شده توی بقچه ی خودش؛ کفشش، وسایل شخصی اش... سر همین عشق و علاقه ای که بین این ها بود، همه هوایشان را داشتند. وقتی هنوز جنگ شروع نشده بود و بچه ها سرشان به کار مغازه گرم بود، همین آقانصرالله وقتی که نوبت محمد می شد، از استراحت خودش می زد و به جایش می ایستاد مغازه. به محمد می گفت : شما برو به باغ یه سر بزن. بهش مستقیم نمی گفتند برو خانه ی نامزدت. ما یک باغ داشتیم نزدیک خانه ی پدری سوسن. می گفتند برو باغ، یعنی برو خانه ی نامزدت. بعد از شهادت محمد، خانمش پیش ما ماند و برنگشت. حتی بعد از چهلم محمد، پدر و مادرش آمدند ببرندش پیشوا. شوهرش که شهید شده بود بچه هم که نداشت می توانست برود اما خودش تصمیم گرفت پیش ما بماند رودسر، ما هم دوست داشتیم بماند. چند وقت بعد یکی از مسئولین گیلان ایشان را از حاج آقا خواستگاری کرد. حاج آقا هم رضایت داشت. گفت : من می شناسمش آدم خوبیه و می تونه سوسن رو خوشبخت کنه. موضوع را با خودش در میان گذاشتیم. اما مثل همان زمانی که خبر شهادت محمد را آوردند، زار زار شروع کرد به گریه. حاج آقا همان جا تلفن زد به پدرش. گفت چنین پیشنهادی شده و من هم خیلی موافقم، ولی خودش قبول نمی کند. بعد هم گوشی را داد به سوسن و گفت با پدرت صحبت کن. آنقدر منقلب بود که اصلا نتوانست با تلفن صحبت کند. هق هق گریه می کرد. تلفن از دستش افتاد. حاج آقا عروسش را بغل گرفت و نوازش کرد. گفت : تا خودم هستم کلفتی ت رو می کنم، حاج خانم هم هست، نگران هیچی نباش. غیر از آن، چندبار دیگر هم خواستگار داشت، اما خودش قبول نکرد. 📖برشی از کتاب مگر چشم تو دریاست!| به روایت مادر معزز (ام الشهدا) 🖥 @mahdihoseini_ir
🕊دیدار با همسرِ رهبرِ معظم انقلاب (۱) از پیشوا حرکت کردیم که با حاج آقا و پاسدارها برویم رودسر. قرار شد حاج آقا و محافظ ها و دامادم، محمد و نوه هایم توی ماشین بنشینند تا ما سریع برویم و برگردیم. مادرم بود، سوسن و دوتا دخترهایم. وقتی رفتیم داخل دیدیم مادر شهید لبافی نژاد و خانم یکی از نماینده های مجلس هم آنجا هستند. خانمِ آقا که رفتند بیرون وسیله ی پذیرایی بیاورند، من به بچه ها گفتم "زیاد نشینین، زودتر بلندشین که آقاجون توی ماشین منتظره" که مادر شهید لبافی نژاد گفت "حاج خانم نمیذاره شما ناهار برید. براتون ناهار درست کرده." -حاج آقا رو با بچه ها گذاشتیم بیرون توی ماشین، منتظرمونن. ما داریم میریم رودسر! -خانم که دیروز با ما صحبت میکرد، گفت خانم جنیدی که فردا بیاد، برای ناهار نگهشون میدارم. -عیبی نداره، حاج آقا و بچه ها میرن با پاسدارهای بیت ناهار میخورن. روی یک فرش نشسته بودیم که پرزهایش رفته بود. مادرم یک مقداری روی این فرش ناراحت بود و هی جا به جا میشد. خانمِ آقا فهمید. گفت این فرش جهیزیه ی من است و سر صحبت باز شد. گفت : من دختر یکی از تاجرهای فرش مشهد هستم. اما از زمانی که آقا رو گرفتن و تبعید کردن، همه وسایل زندگیمون رو رد کردیم و رفت. این فرش مال همون موقع هاست که هنوز هم زیر پامون مونده. یک اتاق پیش ساخته بود. خیلی هم سرد بود. زمستان بود. من یخ کرده بودم و خودم را چسباندم به شوفاژ. دیدم شوفاژ هم سرد است. گفتم : حاج خانم، این که یخه! شما چیکار می کنین با این سرما؟ گفت خراب است. آقا که داشت میرفت وضو بگیرد، یک حوله ای انداخته بود روی دوشش. آقا را هم دیدیم. 📖برشی از کتاب مگر چشم تو دریاست!| به روایت مادر معزز شهیدان جنیدی (ام الشهدا) و همسر معزز مرحوم حجت الاسلام و المسلمین احمد جنیدی _________________________ ۱) این دیدار مربوط به زمان ریاست جمهوری مقام معظم رهبری در زمان جنگ و یکی دوسال بعد از شهادت است. 🖥 @mahdihoseini_ir |
و پدر معزز؛ مرحوم حجت الاسلام و المسلمین احمد جنیدی 📸آخرین دیدار منطقه طلاییه، عملیات خیبر، ۱۷ اسفند ۱۳۶۲، یک روز پیش از شهادت آقامحمد 🖥 @mahdihoseini_ir |