eitaa logo
محفل امام رضایی ها
3.1هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
4.7هزار ویدیو
48 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
⛔️پیش زمینه‌ای برای دفع شیطان⛔️ 🔅طبق آیات و روایات، شیطان بر مؤمنین غالب نمی‌شود. (وسوسه می‌کند، بخطا وامی‌دارد، اما غالب نمی‌شود) در بحث سِحر و طلسم نیز این مطلب موضوعیت دارد. افرادی که ایمانشان کامل است و در عقیده خود راسخند، مغلوب سِحر و طلسم نمی‌گردند، و برعکس، افرادی که متزلزلند و اهل لغو و لهو می‌باشند، بیش از دیگران مغلوب شیطان ملعون می‌شوند، و این خود نکته ای قابل تامل است که حکمت بسیاری از دستورات دینی و روایی جلوگیری از گرفتاری های ماورایی است و باید توجه بیشتری به اعتقادات خود داشته باشیم! 👈در اهمیت پایبند بودن به دین و اعمال، به روایت زیر توجه کنید: ... عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: مَا مِنْ أَحَدٍ يَحْضُرُهُ اَلْمَوْتُ إِلاَّ وَكَّلَ بِهِ إِبْلِيسُ مِنْ شَيْطَانِهِ أَنْ يَأْمُرَهُ بِالْكُفْرِ وَ يُشَكِّكَهُ فِي دِينِهِ حَتَّى تَخْرُجَ نَفْسُهُ فَمَنْ كَانَ مُؤْمِناً لَمْ يَقْدِرْ عَلَيْهِ... ✍🏻 امام صادق عليه السّلام فرمودند: هيچ كس نيست كه مرگش فرا رسد، مگر اين‌كه ابليس يكى از افراد خود را بر او بگمارد تا او را به كفر ورزى امر نمايد، و در دينش به شك و ترديد وادارد، تا جان دهد. پس هركس مؤمن باشد، ابلیس نمى‌تواند در او نفوذ كند. 📚 الکافی، ط_الاسلامیه، ج ٣ ص ١٢٣ 👈لذا باید استحکام ایمان و عقیدهٔ صحيح را دراولویت قرار دهیم تا از شر شیطان و اسباب شیطانی در امان باشیم، و مغلوب مسائلی مانند جن زدگی و سحر و طلسم و.. نشویم و این اصل مهمی‌ برای کسانی که به چنین مشکلاتی دچارند می‌باشد که توجه کنند، در وهله نخست باید شرعیات و معتقدات خود را تصحیح کنند تا براحتی بتوانند با انجام برخی دستورات از شر آن‌ها خلاص شوند. ╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═ @mahfeleemamreza ╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═
7.47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکوت کنید ╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═ @mahfeleemamreza ╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 حسادت و عواقب آن در برزخ و قيامت 🔸 آیا مشکلی مانند حسادت با مرگ نیز از بین می‌رود؟! 🎙 ╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═ @mahfeleemamreza ╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═
11.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢شگفتیهای آفرینش 👌ولی این بار بین انسانها و کنارخودمون .. ╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═ @mahfeleemamreza ╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═
6 خانواده م وقتی که فهمیدن بدجوری عصبی شدن...پدرم دو تا سیلی محکم به بهزاد زد و گفت من به تو اعتماد کردم دخترمو بهت دادم این حق من بود ؟ اون موقع تازه متوجه شدن که من این همه مدت از بهزاد کتک می خوردم و توهین می شنیدم اما سکوت کردم .. خانواده م خیلی ازم شاکی بودن می گفتن این همه مدت واسه چی حرفی نزدی.. انگار نمی دونستن که من محکوم بودم که اینطوری زندگی بکنم .. بهزاد با کاری که کرد خودش متهم شد و حتی زندانم رفت .. بعد هم دادگاه مجبورش کرد که مهریه منو تماما پرداخت کنه.. اون روز شوهرم میخواست بهم تهمت بزنه اما خدا خودش منو از اون خطر نجات داد و آبرومو خرید و این خود بهزاد بود که رسوا شد... گر نگه دار من آنست که من می‌دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد. پایان. کپی حرام.
11.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔶 روز پنجشنبه را با تلاوت زیبای سوره ق آیه38 تا آخر و آیاتی از سوره الرحمن با صدای مرحوم عبدالباسط عبدالصمد آغاز و به ارواح مطهر امامین عسکریین علیهما السلام و ارواح شهدا و درگذشتگان تقدیم می نمائیم ╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═ @mahfeleemamreza ╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═
•~🌸🌿~• وَلےبَچہ ھآ اَز‌قَضا‌ٓشُدڻ نَمآز‌صُبحتون‌ْبِتَرسیدْ! میڱن‌ْخُدآ؛ أڱہ بِخوٰاد‌خِیر؎رو‌؛ أزیِہ بَنده‌ا؎بڱیرھ۔۔۔۔!!! نَمآز‌صُبحِش‌ْرو‌قضٰا‌مےڪُنِه! 💥 ╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═ @mahfeleemamreza ╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═
أزجِنـــــس‌⇠«ابــرٰاهیـــــم‌هـــٰــاد؎‌𔘓» _بـــٰــاشیـــــم.. □ابرٰاهیـــــم‌ هَمیـــــشہ‌‌مےگُفــــــت:↡↡ ⇇تــــٰـاوقتے کہ زمـــــٰانِ‌، ازدوٰاجتـــــون نــَـــرسیـــــده↷ ⇠دُنبــٰـــالِ ارتبــٰـــاطِ‌کـــــلٰامے بـــٰــا؛ جِنـــــس‌مُخالـــِــف نـَــــریـــــد؛➛ ⇇چُـــــون آهِستہ‌آهِستہ ۔۔ ◈◈خُودتـــــون روبہ نــٰـــابـــــود؎، ۔۔۔۔مےکـِــــشونیـــــد. .!‌✿ ⃟ ⃟ .⇨!! ╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═ @mahfeleemamreza ╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═
هرجوری‌هستی‌، هرگناهی‌کردی‌، اول‌ازنمازت‌شروع‌کن..🙂 شک‌نکن‌که‌درست‌میشی..! نمازت‌تورودرست‌میکنه؛همونطور‌که‌شیطان، ماروکم‌کم‌وآهسته‌آهسته‌ به‌سمت‌گناه‌میبره! همونطورهم‌نماز، ماروکم‌کم‌به‌سمت‌ عاقبت‌بخیری‌میبره!🌱 خداهیچوقت‌بنده‌شو رهانمیکنه!! حتی‌اگه‌مرتکب‌بدترین‌ گناه‌هاشده‌باشه...✋🏼 به‌خدااعتمادکن!! آره‌رفیق‌خدابخشنده‌و مهربون‌ترینه.. '🖤📿' ╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═ @mahfeleemamreza ╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═
1 یادمه از وقتی که بچه بودم پسرعمه م یونس مدام بهم ابراز علاقه می کرد و می گفت در آینده ما باهم ازدواج می کنیم منم سنم کم بود و به خاطر همین حرفا بهش دل بستم ..بعد از اینکه دبیرستانی شدم اونم رفت سربازی .. همون موقع بود که ازم خواست یه مدت مخفیانه صیغه هم باشیم و توی یه خونه زندگی کنیم ‌. با حرفاش سعی می کرد منو نسبت به انجام این کار ترغیب کنه اما چطور می تونستم بی خبر و بدون اجازه خانواده م این کارو بکنم .. اما یونس مدام می گفت ما که قراره باهم ازدواج کنیم.تو زن خودم میشی الان چرا تردید داری که یه مدت باهم زندگی کنیم.. گفتم نه نمیخوام اگه واقعا قصدت جدیه برو با پدرم حرف بزن... اونم قبول کرد و تنهایی اومد با بابام حرف بزنه.. به بابام گفت من محدثه رو میخوام دایی دوستش دارم میخوام باهاش ازدواج کنم.. بابام هم که خیلی جا خورد از شنیدن این حرفا مونده بود چی بگه.. کمی من من کرد و بهش گفت محدثه خیلی کوچیکه... ادامه دارد. کپی حرام.
! خودت‌میدونی زنده‌ام‌' فقط‌به‌امید‌روزی‌که؛ بیـن‌الـحرمیـنت‌رو‌نه‌تو‌عکس بلکه‌تو‌واقعیت‌ببینم :)•‌ ╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═ @mahfeleemamreza ╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═
🌷 !! 🌷در عملیات تک مهران در منطقه قلاویزان بر اثر مقاومت عراقی‌ها و پیشروی ما به سمت دشمن جنگ حالت تن به تن پیدا کرده بود. این طرف تپه گودال‌هایی کنده و بالای آن گونی کشیده بودیم تا سایه ایجاد شود. اما در اثر گرمای زیاد هوا و اصابت ترکش‌ها گاهی گونی‌ها آتش می‌گرفتند و روی سرمان می‌ریختند. در همین موقع دو فروند هلی‌کوپتر عراقی که یکی جیره جنگی داشت و دیگری مهمات، بالای سرمان ظاهر شدند. لابد فکر کرده بودند ما از سربازان خودشان هستیم که با تور جیره غذایی برایمان پایین انداختند! 🌷کمی بعد ما به طرفشان شلیک کردیم و خلبان بالگردها وقتی دیدند با آر.پی.جی و کلاش به سمت‌شان شلیک می‌کنیم دور زدند و رفتند و مکان ما را به دیده‌بان گرا دادند. بعد از این اتفاق آن‌قدر روی سرمان خمپاره و گلوله ریختند که نگو! شب که دشمن کمی آرام‌تر شد. نزدیک صبح من برای خودم در سنگرها می‌چرخیدم  که ناغافل وارد یک سنگر شدیم. داخل سنگر با چهار عراقی رو به رو شدم. آن‌قدر ترسیدم که بی‌اختیار داد زدم « دست‌ها بالا» آن‌ها که خبر نداشتند من تنها هستم، اسلحه‌ها را زمین انداختند و دست‌ها را بالا بردند و آرام از سنگر خارج شدند و شروع به دویدن کردند. من هم به دنبال‌شان می‌دویدم. 🌷هر چه داد می‌زدم بایستید گوش نمی‌کردند. خسته شده بودم و مستأصل که یهو یاد حرف یکی از بچه‌ها افتادم و داد زدم «قیف» قیف یعنی بایست. تا داد زدم قیف، اسرا در جا توقف کردند و به آن‌ها رسیدم. بعد آرام‌تر مسیر را ادامه دادیم. آن روز صبح آقای قالیباف آمده بود خط و من عراقی‌ها را به ایشان تحویل دادم. قالیباف وقتی آن عراقی‌های هیکلی و بلند بالا را دید و با هیکل من که نوجوانی ۱۵ ساله و ضعیف بودم مقایسه کرد، خیلی متعجب شد. بعد لبخندی زد و دستی به سرم کشید و از من به خاطر شجاعتی که نشان داده بودم تشکر کرد. راوی: جانباز سرافراز محمد اکرامیان منبع: پایگاه خبری _ تحلیلی مشرق نیوز ╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═ @mahfeleemamreza ╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═