eitaa logo
محفل امام رضایی ها
3.1هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
4.7هزار ویدیو
48 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بابام مرد مظلوم و ساکتی بود یه مغازه الکتریکی داشت منم یه وقتا می‌رفتم کنارش با اینکه سنم کم بود ولی خیلی دلم می‌خواست برم مغازه پیش بابام کار کنم، حس می‌کردم منم دیگه یه مرد شدم و به قول بابام جوهره مرد هم کارش هست، خواهر کوچیکم تازه به دنیا اومده بود و منم می‌رفتم پیش بابام که مامانم بتونه راحت‌تر از خواهرم نگهداری کنه و استراحت کنه مغازه بغلی بابام یه قصابی بود که آدم خوبی نبود هیکل بزرگی داشت و به همه زور می‌گفت میومد در مغازه و بابام رو مجبور می‌کرد که مغازه رو بهش بفروشه بابام می‌گفت اینجا تنها منبع درآمد منه و من حاضر به فروشش نیستم تقریباً هر چند روز یکبار میومد مغازه‌مونو به یه شکلی می‌خواست بابام رو راضی کنه که مغازه رو از بابام بخره... ادامه دارد کپی حرام
هر بار بابام بهش می‌گفت که نمی‌فروشم و اون می‌رفت تا چند روز بعدش. یه روز بابام حالش بد شد و رفتیم خونه که بخوابه اما وقتی که خوابید دیگه بیدار نشد مامانم با وجود من و خواهرم نمی‌تونست بره در مغازمون وایسه بعدم جوون بود و دلش می‌خواست که ازدواج کنه برا همین حاج کریم که چند سالی بود زنش فوت کرده بود بچه‌هاش دیگه بزرگ بودن اومد خواستگاری مادرم، حاج کریم همون قصابی بود که می‌خواست مغازه مون رو بخره و بابام حاضر نبود بهش بفروشه آدم خوبی نبود ولی مامانم بهش جواب مثبت داد خونمون به نام مادرم بود حاج کریمم گفت که بعد از عقد می‌خواد بیاد خونه ما زندگی کنه دو تا از پسرای حاج کریم مه مال زن قبلیش بود نگهداری کنه، هر دوتاشونم یکی دو سال از من و خواهرم بزرگتر بودن... ادامه دارد کپی حرام سلام دوستان نویسنده این داستان،(سر پناه) اشتباهی داستان رو هم به ما داده و هم به کانال مسیر بهشت داده شما عزیزان ادامه این داستان رو اینجا دنبال کنید👇👇 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
من مریمم بخاطر که تو تنها نمونه ! با بار و بندیلُ از تهران بستمو ! همه سرزنشم میکردن با ۵ تا بچه خودتو نکن😔💔 اما من رفتمو با هر بدبختی بود با همسرم تو یه شهرک کوچیک تو سوریه گرفتیم. خیلی ذوق داشتم ولی یکسال بعدش انگار افتاد بجونم ، همش بودم تا اینکه یروز همسرم منو برد درمانگاه و بهم گفتن ....😳! ادامه داستان تولد در سوریه 👇 https://eitaa.com/joinchat/2226520107C68d3bdd90e