#خاطرات_تعطیلات_کرونایی
قسمت دوم
قرعه کشی انجام شد📣
روزاول مسابقه🏅
🔅فکر کن، هرروز بعداز نماز همه میخواستن دوباره بخوابن..
اما حالا، فاطمه رفت تواتاقش وشروع کرد، به درست کردن بازی هایی که هر وقت نوبت اون بشه برای ساعت سرگرمی خانواده ازش استفاده کنه...
آقامهدی هم رفت وگوشتهایی که برا ناهار گذاشته بود، آماده کنه...
منم که هنوز چنین فرصتی نداشته بودم
از خداخواسته رفتم سراغ کتاب ودرس و کارهای عقب افتادم..
تو اتاق بودم وحسابی مشغول.. که آقا مهدی گفت صبحانه آماده است... ❗️
🔅جاتون خالی صبحانه ای رنگارنگ آماده کرده بود، همراه یه سینی چای که خوش رنگ ومعطر بود
البته چای هایی که توی سینی ریخته بود نشون میداد که تجربه اولش هست،
نون سنگک داغ رونمیدونم کی فرصت کرده بود بگیره...
بعدصبحانه خواستم توجمع آوری سفره کمکش کنم که گفت نه، شما مهمون من هستید ومانع شد...
یه نیم ساعتی شستن ظرف ها ومرتب کردن وسایل صبحانه طول کشید،
🔅ظاهرا از کسی اطلاعات آشپزی میگرفت.
بله، حدسم درست بود، مدام با مامان جون، تلفنی درتماس بود📞
خواستم به یه بهانه ای برم توآشپزخونه هم از نزدیک ببینم چکار میکنه هم یه کم، کمکش کنم🧐
که مدام میگفت، اومدیدکمک کنید،
خودم بلدم،خودم بلدم...
بااینکه دستکش دست کرده بود اما دستاش خیس بود😳
متوجه شدم کلی آب داخل دستکش رفته موقع شستن🧐
👌 یه توضیحی برا استفاده درست از دستکش بهش دادم
رو کابینت ها رو با رایت تمیز کرد و رفت توی حیاط
چندساعتی گذشت،
از پشت پنجره حیاط رو نگاه کردم،
علفهای هرز تو باغچه زده شده بود گلدونای کنارباغچه ها جابجا شده بودند... پیک نیک، اجاق کباب پز، یه میز، فرش. و زغالی که آماده کباب درست کردن بود به چشم میخورد ومهدی با صورت ودستهایی سیاه والبته پرانرژی💪
🌲یه سری هم توآشپزخونه زدم ظرف گوشتا رو دیدم که با پیاز وکیوی تویخچال بود، اما اثری از نان برای ناهار یا برنجی که قراره پخته بشه دیده نمیشد،🤔
یه ظرف هم بود سیب زمینی سرخ کرده داخلش بود
ولی خدایی تا اینجاش هم فکر نمیکردم بتونه...
کتاب آشپزی هم رو کابینت به چشم میخورد.
خواستم در مورد برنج تا دیر نشده بگم
اما مگه میشه چیزی گفت،🤭
مدام میگفت نیایید تو آشپزخونه، خودم همه چی بلدم...
به فاطمه که داشت تکالیفش رو انجام میداد گفتم، از کدوم برنج ها برداشت مهدی،؟ گونی کوچیکه یا بزرگه؟
یه دفعه مهدی که داخل راهرو بود وداشت یه سری وسایل می برد توحیاط گفت :
ای وای برنج نپختم که😩
ادامه دارد.....
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C3897b3558f
#خاطرات_تعطیلات_کرونایی
قسمت سوم
مهدی متوجه شد که برا ناهار برنج آماده نکرده
گفت :مامان جون بهم گفتا،
من فراموش کردم
به مهدی که نمیدونست چکار کنه
گفتم...
طوری نشده، تا شما سالاد رو آماده میکنی من برنج رو برات میپزم👌
ناچار قبول کرد
وقتی برنج آماده شد ،
همه رفتیم توحیاط وحالا گوشتها یی رو که به سیخ کشیده بود رو میخواست کباب کنه...
🌲اتفاق جدیدی افتاد❗️
یادش رفته بود یک ساعت پیش زغال آماده بود والان متوجه شد از، زغالی که برا کباب مناسب باشه، خبری نیست❗️
تموم شده زغالها، 🙀
این باعث خنده همه شد و بقیه کمکش کردند تا دوباره زغال آماده کنه....
خلاصه ناهار عالی وخوش مزه ای بود
. خیلی خوش گذشت،
✋فاطمه میگفت، طرح مهدی خیلی خوب بود الان انگار اومدیم سفر،
بعداز ناهار باپیک نیک چای درست کرد و... بعد هم بازی های دست جمعی، 🤩
از میزی که برا وسایل ناهار آورده بود به جای میز تنیس استفاده شد، کلی اسم فامیل بازی کردیم،.....
🌜همگی نماز مغرب وعشا روهم توحیاط خوندیم وآقا مهدی که صدای خوبی هم داره یه مداحی زیبا هم برامون آماده کرده بود که حسابی لذت بردیم،
✅ با بچه ها تصمیم گرفته بودیم برای رفع هرچه زودتر این بیماری هرشب یه دعا وروضه خانگی داشته باشیم وبا توسل به اهلبیت به درگاه خدا دعا کنیم
طبق قراره شب دعا رو دسته جمعی خوندیم ویه روضه کوتاه هم مهدی برامون خوند.. 🙏
مهمونی تموم شد همه رفتند داخل ساختمان دنبال کارهای خودشون..
خواستند در بردن وسایل کمکش کنند
قبول نمیکرد
🙋♂مهدی مونده بود که مدعی بود خودش همه کارها رو میتونه انجام بده، هیچ کس کمکش نکنه
واقعا خسته شده بود اما به روی خودش نمیآورد،
زودتر رفتم تو آشپزخونه تا داره حیاط رو مرتب میکنه، یه کم کمکش کنم تو تمیز کردن آشپزخونه وشستن ظرف ها، یه قابلمه شستم که متوجه شدو مانع شد...
خلاصه اینکه تاساعت 9 شب مهدی مشغول شستن ظرف ها بود
با خودم میگفتم عجب!! یه مسابقه چه انگیزه ای داد به بچه ها😳
انگیزه،، چطور به حرکت وامیداره آدم هارو
تا دیروز بی حوصله وبهانه گیر بودن،
امروز از خستگی داره ازپادرمیاد، بازم داره ادامه میده...
تا دیروز اگه میگفتم برید از تو حیاط یه چیزی بیارید، مرتب به هم دیگه پاس میدادن ولی حالا....
مهدی ساعت 9 بایه سینی چای به جمع خانواده که مشغول دیدن فیلم بودند اضافه شد همه کلی تشویقش کردن و به به وچه چه که چه چای آوردی، دستت درد نکنه👏👏
مهدی خسته چای رو گذاشت و گفت من رفتم یه دوش بگیرم حسابی بوی دود میدم ، غافل از اینکه، تومسابقه برنامه شام هم هست..🤓
ادامه دارد...
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C3897b3558f
#خاطرات_تعطیلات_کرونایی
قسمت چهارم
مهدی رفته بود دوش بگیره
با خودم گفتم پاشم برا شام یه چیزی آماده کنم، خسته شد این بچه
، بقیه گفتن، نه مسابقه است...
مامان بذارببینیم چه برنامه ای داره...
وقتی مهدی به جمع ماپیوست
علیرضا گفت:خسته نباشی قهرمان،
حالا شام چی داری... 😲
9ونیم بود که مهدی متوجه شد شام هم باید آماده کند
دیگه نگفت میتونم، گفت :وای خدای مامان واقعا شما هرروز این کارا رو میکنید
گفتم باهم درست کنیم
گفت :آخه از امتیاز مسابقه ام کم میشه
خلاصه آنقدرخسته بود که چونه نزدو پیشنهاد روقبول کرد
عدس های پاک کرده رو شست ومنم پیاز وسیب زمینی خرد کردم
همه رو توزودپز برقی ریخت...
نیم ساعت بعد همه چیز برای شام آماده بود...
تواین فاصله زباله هارو برد بیرون... 👏
شام هم تمام شد رفت تا ظرفای شام رو بشوره وآشپزخونه رو مثل موقعی که تحویل گرفته بود تحویل بده
🙋♀فاطمه هم حسابی تواین کار کمکش کرد، که ساعت رسید نزدیک 12،
👓همه رفتیم برا نظارت
🔅گاز تمیز، کابینت مرتب، ظرف ها شسته،
حیاط رو هم نگاه کردیم همه چیز سرجای خودش بعلاوه باغچه مرتب شده که شگفتانه مهدی بود...
🔹چیزی که نظر منو جلب کرد این بود که جاقاشقی کنارسینک رو اصلا ندیده بود وهمه قاشق ها رومثل کوه روی هم به رو ی ظرفها ریخته بود
رو دریخچال هم تادلت بخواد جای دست سیاه بود👀
اما روز خوبی بود👌
برا مهدی پرازتجربه
امتیاز ها، روز آخر به همه اعلام میشه👌
ادامه دارد
💞مهگل پاتوق دختران فرهیخته🌸
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C3897b3558f