☀️ #رمان_دختران_آفتاب ☀️
#قسمت_صدوشصت_وهشتم
مامان به محض اين كه رسيده بودند، خودش را به ما رساند.
دست انداخت گردن من و زد زير گريه. ـدست مي كشيد به سر و رويم و صورت و اشك هايم را مي بوسيد:
ـ چي شده دخترم!... چي شده؟ چه بلايي سرت اومده؟
ـ مُردم و زنده شدم مامان! عزيزترين دوستم رو از دست دادم.
جلوي چشم هايم پرپر شد مامان! روي زانوهاي خودم، روي دست هايم بود.
تا 5 دقيقه قبل با هم بوديم، ولي اون تنها رفت. رفت و منو جا گذاشت. خيلي درد كشيدم مامان!
مامان سرم را به سينه اش چسباند:
ـ كي عزيزم؟ كي رفته؟
ـ فاطمه!... فاطمه!
و حالا مامان هم كنار من، به دنبال جنازه فاطمه مي آمد، فاطمه اي كه مرا دوباره به او برگردانده بود.
جنازه ها را در حرم دفن كردند.
جنازه فاطمه را هم كنارِ بقيه.
پدر و مادرش اين طوري خواستند.
مطمئنآ فاطمه اين طوري راضي تر بود.
روز بعد از تشييع جنازه، بچه ها وسايل را جمع و جور كردند تا به تهران برگرديم.
من هم حاضر نشدم با پدر و مادرم برگردم. گفتم كه دلم مي خواهد كنار بچه ها باشم. كنار همسفران فاطمه. كساني كه فاطمه عاشقانه دوستشان داشت.
اين را از يادداشت هاي فاطمه در سر رسيدش فهميدم. اين دو روز، يه نفس همه اش را خوانده بودم.قبل از خروج از شهر، اتوبوس براي آخرين بار از نزديكي هاي حرم امام رضا رد شد.
سميه از جايش بلند شد و نواري را در پخش كاست اتوبوس گذاشت.
سميه رو به بچه ها برگشت و توضيح داد:
ـ اين نوارِ وداعِ مشهد پارساله كه روز آخر اردو، اولِ برنامه فاطمه متن قشنگي خوند. فكر مي كنم بَد نباشه دوباره اونو گوش بديم. فقط يادتون باشه، ما اين بار با دو كس وداع مي كنيم، هم با امام رضا و هم با فاطمه.
#ادامه_دارد...
نویسندگان: امیرحسین بانکی،بهزاد دانشگر و محمدرضا رضایتمند
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1