☀️ #رمان_دختران_آفتاب ☀️
#قسمت_صدوشصت_وهفتم
ثريا زير لب تشكري كرد و چادر را برداشت. من سر رسيد فاطمه را از زير متكايم برداشتم و گفتم:
ـ يه سررسيد هم هست كه اونم مال فاطمه ست. مطالبش رو در اون مي نوشت. روز شهادتش، اونو به من داد كه چند تا از اون مطالب رو بخونم. اگه اجازه بدين اين سررسيد هم پيش من بمونه.
خانجون لبخند خفيفي زد و گفت:
ـ اين چه حرفيه معلومه كه اشكالي نداره.
بعد رو به بقيه كرد و گفت:
ـ فاطمه دوست شماها بود!.
هميشه هم به ياد شما بود. توي خونه مرتب از دوست هاش حرف مي زد.
دلش مي خواست دار و ندارش رو با آن ها قسمت كنه و هر چه رو هم كه دستش مي رسيد با دوستاش قسمت مي كرد.
حالا هم كه خودش رفته، دلم مي خواد هر كس هر چه دوست داره از وسايلش برداره. اين طوري فاطمه هميشه و همه جا در كنار شما زنده مي مونه. آن وقت من در عوض يه فاطمه، شش فاطمه ديگه به دست آورده ام. سميه تسبيح، عاطفه سجاده و جانماز، راحله قرآن و فهيمه چادر نماز فاطمه را برداشتن.
روزي كه شهدا را تشييع كردند، ثريا چادر فاطمه را بر سر كرده بود. سميه همان تسبيح را در دست گرفته بودمي خواند و گريه مي كرد.
چه روز عجيبي بود آن روز، انگار همه مردم مشهد يك جا جمع شده بودند.
تابوت هاي شهدا مثل قايق هايي در دست امواج، روي شانه هاي مردم موج مي خوردند و مي رفتند.
مي رفتند به سوي حَرَم، به سوي كعبه آمال و مقصودشان؛ به سوي معراج، به قتلگاه خونينشان!
شهدا مي رفتند و مردم يك صدا فرياد مي زدند، شعار مي دادند، گريه مي كردند و به امام رضا تسليت مي گفتند:
«عزاعزاست امروز، روز عزاست امروز امام هشتم ما صاحب عزاست امروز»
عاطفه، سميه و ثريا هم اطراف مادر فاطمه را گرفته بودند و كنار او راه مي رفتند. بابا و مامان هم بودند. روز قبل رسيده بودند.
#ادامه_دارد...
نویسندگان: امیرحسین بانکی،بهزاد دانشگر و محمدرضا رضایتمند
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1