🍃🌹پسرک فلافل فروش🌹🍃
#قسمت_پنجاه_و_چهارم
🌀همه از او تعريف مي كردند. هر كس به نوعي او را الگوي خودش قرار داده بود.
⚡نماز شب ها و عبادت هاي هادي حال و هواي جبهه هاي نبرد رزمندگان ايران با صداميان بعثي را براي بقيه ي رزمندگان تداعي مي كرد.
⭐هادي دوباره راهي مناطق عملياتي شد. ديگر او را كمتر مي ديدم.
☎چند بار هم تماس گرفتم كه جواب نداد.
🔮مدتي گذشت و من با چند تن از دوستان براي زيارت راهي ايران و شهر قم شديم.
🌠يادم هست توي قم بودم كه يكي از دوستانم گفت:
📌خبر داري رفيقت، همون هادي كه با ما مي آمد كربلا شهيد شده❓
🗯گفتم: چي ميگي؟ سريع رفتم سراغ اينترنت.
🔍بعد از كمي جست وجو متوجه شدم كه هادي به آنچه لایقش بود رسيد.
🗣راوی محمدحسین طاهری(دوست شهید)
📚برگرفته از کتاب شهید هادی ذوالفقاری
️❣❤️❣❤️❣❤️
❣❤️❣❤️❣❤️
✍ ادامه دارد ...
🌱@mahgolll
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿
#رمان_لیلا 🌷🍃🍂
#قسمت_پنجاه_و_چهارم
«با امتنان از برپاكنندگان اين مجلس ياد بود و كسب اجازه از حضار محترم
سوگنامه اي را كه به ياد آن شهيد براي خودم رقم زده ام مي خوانم ...»
***
از كتابخانه بيرون مي آيد و وارد راهرو مي شود، سرش پايين است
و نگاهش به كف راهرو دوخته شده كه از سنگ رُخام فرش شده است
مقابل تابلوي اعلانات مي ايستد و نوشته هاي آن را از نظر مي گذراند
- خانم اصلاني !ليلا رو به سوي صاحب صدا مي چرخاند
ابرو بالا داده ، مي گويد:
- خواهش مي كنم مرا استاد خطاب نكنيد
من در مقابل بزرگواراني چون شما، شاگردم نه استاد
ليلا سرش را پايين مي آورد و با لحن آرام وآميخته به شرم مي گويد:
- شكسته نفسي مي فرماييد استاد
آقاي لطفي سر تكان مي دهد و مي گويد:
- خانم اصلاني ! شعرهاي شما و همسر شهيدتان بسيار زيبا و تأثير گذاربود...
شعري كه از دل بجوشه ... بخصوص دل سوخته ، به دل هم مي نشينه ...
وقتي شما شعر مي خوندين ..سوز و گدازي تو لحن صداتون بود
كه بي اختياراشك از چشمام جاري شد...
مكث مي كند و آنگاه چون كسي كه مطلب تازه اي به ذهنش خطور كرده باشد
با هيجان ادامه مي دهد:
- در ضمن وقتي تو شب شعر اسم و فاميل همسرتون به گوشم خورد
خيلي آشنا آمد، خيلي با خودم كلنجار رفتم
تا اينكه بالاخره فهميدم برادر شهيدم ،محمود، هميشه از فرماندة گردانش تعريف مي كرد
از آقا حسين ... آقا حسين معصومي
حميد دستي درون جيب شلوارش فرو مي بَرَد، عينك به روي بيني بالامي كشد و ادامه مي دهد:
- محمود مي گفت : آقا حسين را همة بچه هاي گردان دوست داشتن
وقتي به جمع آنها وارد مي شد
مثل اين بود كه يكي از عزيزترين كسانشان به جمع آنهاآمده
دورش حلقه مي زدند و دست به گردنش مي آويختند
و برخي او را غرق بوسه مي كردند
وقتي براي بچه ها صحبت مي كرد.
#ادامہ_دارد...
نویسنده متن 👆 مرضیه شهلایی
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
🦋🦋🦋🦋
🔥 #رمان_فرار_از_جهنم 👣🔥
#قسمت_پنجاه_و_چهارم
دروغ بود
.
تا مسجد پیاده اومدم ... پام سمت خونه نمی رفت ... بغض بدجور راه گلوم رو سد کرده بود ... درون سینه ام آتش روشن کرده بودن ...
.
.
توی راه چشمم به حاجی افتاد ... اول با خوشحالی اومد سمتم ... اما وقتی حال و روزم رو دید؛ خنده اش خشک شد... تا گفت استنلی ... خودم رو پرت کردم توی بغلش ...
.
.
- بهم گفتی ملاک خدا تقواست ... گفتی همه با هم برابرن... گفتی دستم توی دست خداست ... گفتی تنها فرقم با بقیه فقط اینه که کسی نمی تونه پشت سرم نماز بخونه... گفتم اشکال نداره ... خدا قبولم کنه هیچی مهم نیست ... گفتی همه چیز اختیاره ... انتخابه ... منم مردونه سر حرف و راه موندم ... .
.
از بغلش اومدم بیرون ... یه قدم رفتم عقب ... اما دروغ بود حاجی ... بهم گفت حرومزاده ای ... تمام حرف هاش درست بود ... شاید حقم بود به خاطر گناه هایی که کردم مجازات بشم ... اما این حقم نبود ... من مادرم رو انتخاب نکرده بودم ... این انتخاب خدا بود ... خدا، مادرم رو انتخاب کرد ... من، خدا رو ...
.
.
حاجی صورتش سرخ شده بود ... از شدت خشم، شریان پیشونیش بیرون زده بود ... اومد چیزی بگه اما حالم خراب بود ... به بدترین شکل ممکن ... تمام ایمان یک ساله ام به چالش کشیده بود ... قبل از اینکه دهن باز کنه رفتم ... چند بار صدام کرد و دنبالم اومد ... اما نایستادم ... فقط می دویدم ...
#ادامه_دارد...
نویسنده: #شهید_مدافع_حرم_طاهاایمانی
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
#رمان_مذهبی_ازجهنم_تابهشت
#قسمت_پنجاه_و_چهارم
به روایت حانیه
.....................................................
"ای وای حیثیتم رفت. من به این خانوم غفوری میگم اینا زیادن گوش نمیده. همونجا سر جام نشستم و سرمو انداختم پایین .
ووووووووووووی این چرا نشست ؟ چرا نمیره ؟ "
سرمو اوردم بالا و همزمان با بالا اوردن سرم چشم تو چشم شدم باهاش . وای وای این.... این..... این همون پسرست که......
ظاهرا اونم شناخت تعجب کرد ، بی پروا زل زدم تو چشماش .اسمش هنوز هم یادم بود ، امیرحسین.
همونجوری که زل زده بودیم تو چشمای هم گفت _ شما.... شما......
فکر کردم به خاطراین میگه خوردم بهش: من متاسفم از قصد نبود
_ نه برای اون نه. اشکالی نداره......یعنی.....
یه دفعه سریع سرشو انداخت پایین و مشغول جمع کردن پرونده ها شد، هرچی هم میگفتم نمیخواد خودم جمع میکنم اصلا انگار نه انگار.
امیر حسین: کجا میخواید ببرید؟
_ دستتون دردنکنه همین قدرهم زحمت کشیدید من خودم میبرم.
امیرحسین :کجا ببرم؟
منم با لجاجت تمام جواب دادم_ خودم میبرم.
امیرحسین: ای بابا. خواهر من اینا زیادن. من خودم میبرم دیگه. بگین کجا؟
دیگه کلا دهنم بسته شد_ قسمت خواهران
پشتش رو کرد و رو به اون خانوم گفت_ الان میام.
بعد هم رفت به سمت داخل مسجد . منم اون چند تا دونه ای که مونده بودبرداشتم و روبه اون خانوم گفتم: عذر میخوام حاج خانوم
اونم با لبخند جواب داد_ خواهش میکنم عرو....عزیزم.
به یه لبخند اکتفا کردم و رفتم داخل . واه این منظورش از عرو چی بود؟
اومدم از پله ها برم بالا که اون پسره همزمان اومد پایین و دوباره چشم تو چشم شدیم . سرمو انداختم پایین _ ممنونم لطف کردید.
_ خواهش میکنم وظیفه بود.
و بعدش از کنارم رد شد و رفت و من فقط تونستم رفتنش رو تماشا کنم.....
تورا دیدن ولی از تو گذشتن درد دارد
شعر:افسانه صالحی
#ادامه_دارد
#ح_سادات_کاظمی