eitaa logo
مـ ح ـیا
108 دنبال‌کننده
39 عکس
9 ویدیو
0 فایل
همزمان با #روز_جهانی_حجاب پویش محیا ، وابسته به کانال دختران چادری @clad_girls 😍😍 خاطرات و دلنوشته های مربوط به حجاب 💖 ارسال خاطرات ↙ @Farhangy_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
-بـہ‌نـٰام‌توآغـٰازمیکنم‌کـہ‌خُدایـے♥️'!
🎁 مـ ح ـیا (روایت های جذاب از یک حس زیبا) قشنگ خودتون از حجاب رو برامون بفرستید تا به اسم خودتون در کانال ها و صفحه 🌸 دختــران چــادری 🌸 با دیگران به اشتراک بذاریم 😍 ✓ شما میتونید آثار خودتون رو در قالب: ✍ دلنوشته (خاطره_متن) 🖼 عکس نوشت 🎬 کلیپ (مستند_انیمیشن_موشن گرافیک و...) 🎧 پادکست صوتی ✅ آثار خودتون رو به آی دی زیر بفرستید 👇👇👇 🆔 @Farhangy_admin
مـ ح ـیا
🎁 مـ ح ـیا (روایت های جذاب از یک حس زیبا) #خاطرات قشنگ خودتون از حجاب رو برامون بفرستید تا به
😍 همزمان با ✅ پویش شروع به فعالیت کرد 😍 ✗ پیشنهاداتی برای خاطرات ارسالی شما : ✓ خاطره چادری شدن شما ✓ خاطره خوب و ماندگار برای شما بخاطر محجبه بودن شما ✓ توصیف حس آرامشی که توی موقعیت های مختلف با حجاب تونستید تجربه کنید ✓ کلیپ از فعالیت های اجتماعی شما با حجاب و با حس خوب ✓ کلیپ از دورهمی دخترونه و محجبه و با حس آرامش یااااا هر ابتکار عملی که خودتون فکر میکنید ممکنه برای دوستان تون جذاب باشه 😊 آثار برگزیده هم معرفی خواهد شد... 😍 خبرایی تو راهه... کار داریم با این ارسالی های شما 😁
💠: ؟ ✍ سلام بنده زینب‌خاتون هستم ۱۸ ساله میخام قصه چادری شدنم بگم☺️ من از بچگی که محرم با مامانم میرفتم روضه امام حسین خیلی ارباب رو دوست داشتم🙃 از هفت سالگی هم شروع کردم نماز خوندن🙂 ولی وقتی به سن تکلیف رسیدم نمی‌دونستم حجاب چیه چادر چیه چرا باید حجاب گذاشت ،مانتو میپوشدم با یه روسری🙁 گذشت تا من رفتم کلاس هفتم و زبان ثبت‌نام کردم معلم زبانم یه خانم چادری خیلی نورانی بود چهرش خیلی مهربون بود جذب اخلاق رفتارش صورت مهربونش شدم😍 رفتم گفتم خانم من دوست دارم چادری شم ولی اگر مسخرم کنن چی😱 گفت چرا میخای چادر بزاری؟ 🤔 گفتم چون خدا گفته🤓 گفت خب پس دیگه حرفی نمیمونه😌 رفتم خونه گفتم من چادر میخام😍 زن عموم برام یه چادر ساده دوخت😃 من از جلسه بعدش با چادر رفتم سر کلاس خانم معلمم تشویقم کرد😍 کلی ذوق کردم🙈 ولی یکی از دوستام از همون روز سر لج تو کلاس با من برداشت هر روز دعوا میکرد با من مسخرم میکرد😬 من دیگه کلا چادر سر میکردم همه همسایه ها منو دیگه اینجوری دیدن تشویق می‌کردند چادری شدم به مامانم آفرین میگفتن 😂 ولی اصلا نمی‌دونستم چرا باید بزارم🤧 بعد یه مدت زده شدم مسافرت می‌رفتیم خونه فامیل ها سر نمی‌کردم🙁 ولی تهران یک سره سرم بود میگفتم وایییی اگر بردارم از سرم خانم معلم منو ببینه ناراحت میشه😱😱😱 ملاک خوشحالی معلمم بود🙂 تو مدرسم با یه دختر خانمی به اسم هانیه دوست شدم چادری بود اونم قبلاً شاگرد معلم زبان من بود هر روز با اون بنده خدا سره اعتقاداتم جنگ داشتم اصلا قبول نمیکردم چیزایی که می‌گفت حالم بد بود خسته شده بودم از دورویی چادر رو دوست نداشتم دست پا گیر بود به نظرم برام ☹️💔 از اون ورم تا میومدم بردارم میگفتم همسایه ها ببین منو با مانتو آبروم میره😐💔 گذشت من هر روز با خودم وجدانم دعوا داشتم دونفر تو وجودم همش حرف میزدن یکی می‌گفت نزار ببین دوستت از دست دادی نگاه همه شادن آرایش می‌کنن تو چی عقب مونده🤧 یکیم می‌گفت وای چادر نزاری ابروت میرها 🙄 میرفتم مسافرت من باز آزاد بودم مامانم همیشه تهدید می‌کرد من میگم به معلمت تو مسجد کسی اگر از حجابت تعریف کرد میگم تو دورویی☹️ ولی خب نگفت هیچ وقت خداروشکر😂 ولی خودم هم خسته بودم از اینکه بخاطر دیگران چادر سر میکنم😔 من تحقیق کردم راجب حجاب خوندم متوجه شدم حجاب برای ارزش زنه برای اینه چشم های هرز دنبالش نباشن یکم که جست جو کردم یکم راجب حجاب اطلاعات گرفتم🙂 شهدا هم خیلی دوست داشتم ازشون کمک میخواست، حتی یه بار خواب دیدم یه مکانی که مرده ها به خاک میسرپارن هستم رسیدم به یه قبر دیدم نوشته شهید هادی ذولفقاری عکسش هم بود یه ندایی گفت کاش اینجا اینجوری نمی‌اومدی😥 از خواب پاشدم اسم کسی که رو قبر بود یادم بود گوگل زدم دیدم همون عکسی که تو خواب دیدم هستش اونجا دلیل خوابم نمیدونم چی بود تا قبل از خوابم هم شهید ذولفقاری نمیشناختم🙁 همینجوری گذشت نزدیک محرم بود گفتم یا امام حسین یه دوست خوب با من آشنا کن کمکم کنه بیام راه تو 😍 دقیقا یک محرم بود من تو مسجد با یه دختری به اسم فاطمه دوست شدم اونم مثل خانم معلمم صورت نورانی مهربون یه حجاب خیلی زیبا داشت😍 از وقتی با فاطمه آشنا شدم خیلی راجب حجاب اطلاعات گرفتم بهم کلی کتاب داد کم کم فهمیدم چرا باید چادر گذاشت با کلی شهید آشنا شدم بهشون علاقه مند شدم قانع شدم کم کم و دلیلم شد راضی بودن پروردگار حفظ امانت خانم فاطمه زهرا لبخند امام زمان و پای مال نکردن خون شهدا این که من ارزش دارم نباید زیبایی خودم به نمایش بزارم و..... ولی هنوز با وجدانم درگیر بودم دعوا داشتم گذشت تا اینکه با هانیه رفتم گلزار شهدا اونجا از شهدا خواستم کمکم کنن دستم بگیرن خودشون نجاتم بدن بشن داداشم بهشون قول دادم دیگه چادرم تا ابد سرم باشه هر شرایطی نزارم از سرم بیفته بخاطر رضایت خدا امام زمان و خودشون سر کنم نه حرف مردم🙂💔 وقتی اومدیم از گلزار شهدا دوستم گفت چیشد زینب اونجا برای خودت برادر شهید انتخاب کردی😍 یهو گفتم شهید علی خلیلی بشه برادر شهیدم (شهید امر به معروف ) احساس کردم انتخاب شدم خوده داداش علی انتخابم کرده چون من از ایشون اطلاعات زیادی نداشتم 🙂 شب اومدم خونه راجبشون جست جو کردم عکساشون دیدم داستانشون خوندم اشکم سرازیر شد به خودش قول دادم راه درست پیش برم نزار خونش و راهش پایمال بشه از همون روز به بعد من عاشق چادر شدم از ته دل سرم میکنم تحت هر شرایطی امید وارم بتونم آدم بهتری بشم و رضایت ارباب حسین امام زمان و شهدا بتونم بگیرم🙃💔 ________________________ ✓ مـ ح ـیا، خاطرات خوب حجاب ✍ eitaa.com/joinchat/3478519974C8685aaafc3